یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

شاهی آمد، ماهی را دید؛

کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی نوشته ی جیمز موریه و ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی یک شاهکار بی بدیل است؛ شک نکنید. دستتان آمد از دست ندهید. نمی دانم از کدام ویژگی اش برایتان بگویم. قسمت هایی از آن را برایتان خواهم نوشت؛ البته در این یادداشت ها فقط نمی خواهم از ادبیت عالی اثر برایتان بگویم. مثلا نمونه ی زیر را داشته باشید؛ اول می خواستم قطعه ی اول را بنویسم که نویسنده و مترجم طی 6 جمله ی بسیار کوتاه یک حس تغزلی اندوهبار بسیار عالی پدید می آورد ولی حیفم آمد که ادامه اش را برایتان نخوانم که هم از این بابت جالب است که آن سوی مردمدار ذهنیت ایرانی را در مقوله ی عشق نشان می دهد و هم از این بابت که سه استعاره ی پرپیمان می بینیم برای اشاره به مفهومی واحد که نباید عیان گفته شود (بکارت):

شاهی آمد، ماهی را دید، دو کلمه حرف زد، کار از کار گذشت، حاجی بابا فراموش شد و زینب با بالِ شاهی پریدن گرفت.

برای من قحط النساء نیست. ولی مزه در این است که خرما را حاجی خورَد و قوصَره ی[1] او (یعنی جلدش) به شاه مانَد. وقتی که می بیند، چه می بیند! در دجله که مرغابی از اندیشه فرونرفتی / کشتی رَوَد آنجا که سرِ جِسر[2] بُریده ست. از کوزه ای که بیگانه مکیده فُقاع[3] بگشاید، تا چشمش کور شود!

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از "حاجی بابا" ی جیمز موریه ی انگلیسی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1382



[1] جوالِ خرما

[2] پل

[3] آبِ جو

هیچ نظری موجود نیست: