جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

ناستازیا

نقشی روایتی (اعم از روایت شعری، داستانی یا سینمایی) برای زن وجود داشته که به نظرم در گذشت زمان شکل و ظاهرش را عوض کرده ولی کارکرد روایی اش را نه!
زن در این نقش گاهی ساقی میخانه ي حافظ است، گاهی کنیز سنایی ( یا هزار و یک شب)، گاهی دختر کاباره ای فیلمفارسی است، گاهی هم دختر فراری این اواخر. در ادبیات روسی فکر کنم شبیه ترین نقش به این کاراکتر، روسپیان داستان های چخوف و داستایفسکی هستند (ناستازیای رمان ابله شاید بهترین نمونه از این نوع باشد
).
این کاراکتر در تمام این چهره ها چند اشتراک دارد؛ یکی اینکه او بدون شک زیباست. قهرمان داستان برخلاف بقیه که فقط جسم او را می خواهند، دلباخته ي روح لطیف و کشف نشده ي اوست. مهمتر از همه اینکه این زن موظف است موقعیتی عاطفی – عاشقانه فراهم آورد که قهرمان بتواند در این موقعیت از تجربه ای بی قید و بند ( از نظر اخلاقی بی بند و بار) و بدون مسئولیت برخوردار شود. نکته ي اشتراک آخری این زن ها این است برخلاف جامعه که آنها را عناصری ناهنجار محسوب می کند، هنرمند آنها را کاملا تبرئه می کند و گاهی او را تا حد یک قدیس بالا می برد.

هیچ نظری موجود نیست: