چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

مزرعه پای سفره

برای مراسم عروسی برادرم رفته بودیم تبریز. فردای روزی که رسیده بودیم ساعت یازده تازه از خواب بیدار شدیم و دیدیم همه برای صبحانه منتظر ما هستند. اتاق شلوغ بود. یکی صدای تلوزیون را بلند کرده بود و داشت یکی از مسابقه های تلفنی لوس تلوزیون را نگاه میکرد. بچه های خواهرم داشتند شلوغ می کردند و خواهرم با داد و بیداد داشت آنها را جمع و جور می کرد و بقیه هم داشتند با هم حرف می زدند. مادرم کنار بساط چای نشسته بود. لحظه ای برگشتم و دیدم که مادرم می خندد و سرش را تکان می دهد. فهمیدم که خوابش برده بوده. فکر کنم مادرم سر پا هم می تواند چرت بزند. گفتم چیه آبا؟ ما مادرمان را آبا صدا می زنیم. باز هم خندید و گفت توی مزرعه ی گندمی بودم, داشتم دنبال یه چیزی می گشتم؛ نمی دونم چی بود.

۱ نظر:

atila گفت...

سلام یولداش. چوخ باغیشلا کی یوباندیم. اوزوندن چوخ شرمندییه م . واللاه بیر ایکی آی اولاردی کی باش ویرمامیشدیم. منیم یولداشیم منه چوخ بیر بؤیوک ایفتیخاردیکی سیزین تک سئوگیللی یولداشیم منیم یازیلاریمدان فایدالانا.
یولداشیم غلامحسین ساعیدی یه گؤره هاردا کی نقل قول گتیرمیشه م؛ اونون منبعین ده یازمیشام. گینه داها سؤالیز اولسا سئوینه ره م یاردیم ائلییه م. آللاه آبازا دا ساغلیق وئرسین. یاشا