سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

مرگ با تا شعر

یکی از حکایات هزار و یک شب حکایت علی بن بکار و شمس النهار است. مخلص کلام این است که شمس النهار از کنیزان خاص خلیفه است - و هیچ کس غیر از خود خلیفه نباید با او نرد عشق ببازد - و علی بن بکار نگون بخت عاشق اوست و البته شمس النهار هم عاشق علی. این دو در فراق هم هر دو زار و زرد می شوند و پس از تلاش های ناموفق کسانی که می خواهند "آن دو به یکجا جمع آیند"، می میرند و جالب اینکه علی بن بکار از همان شب اول عاشقیت سرنوشتش را می داند و مدام می گوید که "ای برادر، در هر حال من هلاک خواهم شد".
نحوه ي مرگ این دو به نظرم خیلی خیلی شاعرانه است. علی در انتهای داستان در شهری غریب در خانه ي مهمان نوازی، بیمار افتاده که ناگاه از کوچه آواز دخترکی می شنود که "تغنی همی کرد و ابیات همی خواند". پس علی بن بکار گوش به دخترک داده آواز همی شنید. گاه به هوش می آمد و گاهی می گریست و گاهی می نالید که آواز دخترک بلند شد و این دو بیتی برخواند:

پشت از غم او چو چنبر دف دارم --- از لشکر رنج پیش دل صف دارم
جانی که ز هجران تو پر تف دارم --- اندر طلبت نهاده بر کف دارم

علی با شنیدن آن فریادی کشیده و روانش از تن جدا می شود.
شمس النهار هم در بزم باده گساری خلیفه در کنار خلیفه نشسته که "خلیفه کنیزکی را خواندن فرمود". کنیزک عود برگرفته و این ابیات خواند:

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی --- خیال سروقدی نقش بسته ام جایی
در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند --- عجب مدار سری اوفتاده در پایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید --- که می روم به داغ بلند بالایی

شمس النهار نیز با شنیدن این آواز طاقت نشستنش نماند و مرغ جانش پر کشید.

هیچ نظری موجود نیست: