چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

راننده ی عینک آبی و من

چند روز پیش مریمی برام شماره ی دکتر چشم پزشکی رو توی کلینیک نور گرفت و آدرسش رو هم برام پرسید. ساعت سه از سر کار زدم بیرون تا چهار و نیم برسم کلینیک. از کارخونه اومدم آزادی. چهار پنج تا فیلمی رو که توی دوربینم مونده بود، خرج برج آزادی کردم و به بچه هایی که می خواستم عکسشون رو بگیرم، دروغکی گفتم که خبرنگار روزنامه ی ایرانم.
از آزادی رفتم میدون ونک. آدرسی که داشتم این بود: خ ولیعصر، بالاتر از ظفر، جنب دانشکده ی مدیریت. سوار یه پیکان شدم. عینک راننده شیشه اش آبی بود. آدرسم رو بهش گفتم. گفت باشه. ترافیک وحشتناک بود و ما مدام کنار جوب مجبور می شدیم وایستیم. یه هو متوجه یه نکته ی جالب شدم و اون اینکه تهرون هم مثل همه ی شهرهای دیگه ست. صدای جوی آب می اومدم - هر چند آب کثیف بود- و یه پرنده روی درخت کناری می خوند. به پیاده رو نگاه کردم. به نظرم رسید مردی که لباس مد روز پوشیده بود و داشت از کنارم رد می شد، مثل هر مرد دیگه ایه توی هر شهر دیگه؛ به شهرهای کوچیک فکر کنید. می خوام بگم تمام تلاش تهرون اینه که سعی کنه نشه یه وجب توش پیدا کرد که خاکی باشه (و مثلا خار و گون توش روییده باشه).
وقتی به خودم اومدم رسیده بودیم اول پارک ملت. به راننده گفتم نرسیدیم؟ گفت نه. پیرمردی که پشت نشسته بود، می خواست پیاده شه. دیدم راننده باهاش دویست تومن حساب کرد. من که تازه می خواستم جلوتر پیاده بشم، یه صدی دادم بهش که گفت یه پنجاهی دیگه بزار روش. پیرمرد می خواست بره بیمارستان خاتم الانبیا و از ریختش پیدا بود که شهرستانیه؛ واسه همین راننده ازش بیشتر گرفت. رفتیم تا رسیدیم به جام جم. گفتم فکر کنم ردش کردیم. گفت نه. جلوتره. رسیدیم جلوی در صدا و سیما که ته یه نیمچه خیابونیه. راننده نگه داشت. سردر صدا و سیما رو نشون داد و گفت، کنار اون طاقی، سمت چپش در دانشکده ست. پیاده شدم. به راننده شک کردم. دیدم پیچید توی اولین کوچه و گازش رو گرفت. شماره ی ماشین رو همینجوری نگاه کردم. وقتی از پدرسوختگی راننده مطمئن شدم، اومدم کنار خیابون و سوار یه ماشین شدم تا مسیر اومده رو برگردم. با یه ربع تاخیر رسیدم کلینیک. داشتم فکر می کردم لابد راننده فکرهامو توی مسیر می خونده که مثل یه دهاتی باهام رفتار کرد.

۶ نظر:

ناشناس گفت...

از كجا معلوم ؟ من فكر مي كنم خود رانندهه دهاتي بوده ، من جاي تو بودم از رنگ شيشه عينكش مي‌فهميدم.
مهتاب

Naser گفت...

سلام
مرسی مهتاب جان
کلی به خودم مطمئن شدم
فدای تو، ناصر

ناشناس گفت...

سلام ناصر جون/ حال و احوال/ سال نوت مبارک/ در مورد این مطلب باید بگم که فکر کنم وقتی دو تا دهاتی به هم برسند و نخوان خودشون رو هم لو بدن چنین اتفاقی بیفته!!!/.../ شوخی کردم مهندس/ قربان تو/ سلام برسون

ناشناس گفت...

راستی/ فقط یه دهاتی می تونه کامنت بزاره / ولی مشخص نکنه که کیه!!!
احسان

Naser گفت...

سلام احسان
خیلی بامزه بود. خیلی باحالی تو بابا.
خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدمت.
مریمی سلام می رسونه. به خانم سلام برسون وایضا به بقیه ی بچه ها

ناشناس گفت...

چیزی که از همه مهمتره اینه که تو چرا می رفتی چشم پزشکی نکنه باز چشمات داره ضعیف میشه؟