پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

ترس حقیر می کند

الان نوشته ی قشنگی از عباس معروفی دیدم توی وبلاگش. اول خواستم لینک بدم. ولی - می خواد باورتون بشه می خواهد نشه - ترسیدم. صبح هم که یه نوشته از گنجی و یه نوشته از ابراهیم نبوی درباره ی گنجی خوندم، همین حس کثیف رو داشتم. خیلی زشته این احساسی که برای ما روزمره شده.
شهریار مندنی پور توی داستان کوتاه عالیش، شرق بنفشه، یه جایی می نویسه:

چرا پدرت مرا زد. می گفت، دیگر نمی آمدم توی کوچه تان. وقتی با نوکرتان نصف شبی یقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دختر شما را دوست دارم. می دانم او را به من نمی دهید ولی وظیفه ام است خواستگاری کنم. مرا زد. می خواست پلیس خبر کند، من فرار کردم. زشت است فرار. به پدر بگو آقا وقتی می زنی توی گوش کسی، مدتی صورتش مور مور می کند. بعد درد خوب می شود ولی یک چیز می ماند. دیده نمی شود مثل جای انگشت ها، ولی همیشه می ماند ...

۲ نظر:

مهدی گفت...

واقعا که ادبیات غایت آمال ماست

Naser گفت...

سلام مهدی
شرق بنفشه رو چند روز پیش برای دومین بار و با حوصله ی بیشتری خواندم و دیدم که شاهکار مندنی پور واقعا و هنوز هم برایم زیباست یعنی که ماندگار است.