یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

بیا، برگردیم

بعضی وقتها پیش می آید که الگویِ عبارتی، تصویری و یا حتا دستوری گرامری می آید و توی ذهنم می ماند؛ تا حدی شبیه چهار، پنج ترانه ای که همیشه ي خدا مینجوری ناخودآگاه روی زبان جاری می شوند.
یادم ست که حدود یک سال تصویر خوردن تبری (توی فضا و بدون اینکه کسی گرفته باشدش) به درخت باغچه ي خانه یمان در تبریز را گاه و بیگاه – حتا وقتی که چشم هایم باز بود – می دیدم.
دوره ی طولانی ای بود که مدام یکی از جمله های تو در توی مرسوم رمان های روسی – از آنهایی که توی رمان های تولستوی و داستایوسکی، اشراف فرانسوی دان مدام بلغور می کنند – توی ذهنم چرخ می خورد. جمله ای مثل این "تو چرا فکر می کنی که برایم اینقدر اهمیت داری که من فکر کنم ...". جملاتی که اغلب خطاب به یک نفر گفته می شد و ناتمام می ماند.
اواخر کلیشه ي دیگری توی ذهنم جا خوش کرده. جملاتی که با "بیا" شروع می شوند. "بیا"ئی که اغلب رو به گذشته دارد و حسی نوستالژیک می رساند؛ مثل "بیا، برگردیم"

۵ نظر:

مهدی گفت...

ناصر !
خوشحالم که مینویسی اینجا.باعث میشه که حس خوبی بوجود بیاد از این نوشتن تو و خوندن من.

Mitra گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
Mitra گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
Mitra گفت...

مال من يه مدت زيادی اين بود: "ببين ,ميخواستم بدونی که ..." نمی دونم خطاب به کی بود

ناشناس گفت...

...
!بیا تا یکدم از ماندن رها گردیم
...
پرستو

بیا تا برکه های حقیر دغدغه را ،دریا کنیم ای دوست
چرا که هیچ دریایی،هرگز از هیچ
طوفانی نهراسیده است... و هیچ طوفانی هرگز ، دریایی را غرق نکرده است.
نادر ابراهیمی

.....
بیا بهار زندگیم شو
غصه هامو شکست بده تا من بمونم
...
خودم

Celebrated