پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

دن کیشوت خبیث

آرزوهای بزرگ آدم را کمی حیوان می کنند. از بس که فقط چشم به آینده دوخته ای، مشکلات اطرافیانت، هرقدر هم که بزرگ باشد، دیگر به چشمت نمی آید.
نمی دانم خاطره ای را که تعریف می کنم تا چه حد می توان شاهد گویایی بر مدعای بالا شمرد ولی یادم است دوران دبیرستان وقتی به همراه دوستانم از مدرسه برمی گشتم خانه، گاهی در راه گدایی می دیدیم، بعضی وقتها دوستانم برای کمک پولی به او می دادند ولی من فکر می کردم نباید این کار را کنم. فکر می کردم اگر به آن گدا کمک کنم به نوعی عذاب وجدانم را فقط فرونشانده ام. نباید کمک کنم تا این عذاب وجدانم محرک من در انجام کارهای موثرتری برای این گدا و بقیه ی فقرای اجتماع گردد.

۳ نظر:

Nazanin گفت...

رسيدن از راه ترک
:(:|...

Naser گفت...

Are, Ye chizi mesle in

Mitra گفت...

اين ايده آل گرايی و به قول شما آرزوهای بزرگ دوره ی نوجوانی از ديدگاهی هم بسيار دوست داشتنی است. از موارد خاص که بگذريم و زياده روی هايشان را کمرنگ کنيم و به عمل يا نتيجه نپردازيم گاهی چيزهای بزرگی پشتشان پيدا می کنيم