دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

چرا باید کلاسیک ها را خواند

وقتی یک اثر کلاسیک می خوانی (از شاهنامه و ادیسه گرفته تا شکسپیر تا آلن پو) جملاتی می خوانی که می فهماند به تو که چرا این نوشته، یک نوشته ی کلاسیک است.
کتاب هراس مجموعه ی داستانی ست از ادگار آلن پو. توی صفحه ی 87 وقتی که قهرمان داستان، ویلیام ویلسون، ساختمان دبستانش را توصیف می کند، بی اختیار یاد بورخس می افتی (کتابخانه ی بابل):

هرجا با سه چهار پله به جای دیگر می پیوست که می بایست از آن بالا یا پایین می رفتیم، بالهای کناری ساختمان، بی شمار و گیج کننده بود و چنان در زاویه می چرخید که انسان گاه به جای نخست بازمی گشت و این گستردگی در گمان ما، دست کمی از بیکرانی نداشت.

این تالار دو سطر بعدتر توصیف می شود و مرا به یاد اتاقی از اتاق های محاکمه ی کافکا می اندازد:

تالار دبستان، بزرگترین بخش این ساختمان و در بزرگی، به گمان من در همه ی جهان بی همتا بود. این تالار، بی اندازه کشیده، باریک و به گونه ای اندوهبار کوتاه بود، پنجره های کمانی تیزه دار (؟) گوتیگی و آسمانه ای از چوب بلوط داشت.

البته فکر کنم اصرار زیاد مترجمان در استفاده از کلمات سره ی فارسی اندکی متن را از ریخت انداخته است؛
بعضی از معادل هایی که فروزان سپهرها در ترجمه ی این کتاب استفاده کرده و در انتهای کتاب ذکر کرده اند، از این قرارند:
فرزانگی، فلسفه – حکمت، Philosophy
قندران، کائوچو، Caouchoue
سرخه نگار، مینیاتوریست، Miniaturist
انگارش، هنگارش = ریاضیات، Mathematics

از کتاب هراس، ادگارآلن پو، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر، انتشارات زهرا و سعید فروزان سپهر، 1373

هیچ نظری موجود نیست: