جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

چند تامل خام درباره ی حکایت طوطی و بازرگان

- اولین برخوردهایی که با داستان طوطی و بازرگان، حکایت معروف مثنوی مولانا، داشتم، یکی در کتاب درسی فارسی بود (ابتدایی بود یا راهنمایی یادم نیست) دیگری در یک کارتون عروسکی که در برنامه ی کودک دیدم.
- همیشه حس خاصی نسبت به این داستان داشتم. یک جور دلسوزی هم نسبت به طوطی که زندگی اش در فضای تنگ قفس می گذشت و هم نسبت به بازرگان؛ نه به این خاطر که طوطی محبوبش را از دست می دهد، بیشتر به این خاطر که چنین ساده فریب طوطی را می خورد و او را از دست می دهد.
- حکایت طوطی و بازرگان به نظرم یکی از الگوهای اصلی "رستگاری به سبک ایرانی" است. اینکه "زندگی جای دیگری ست"* (در این داستان هندوستان)؛ هرکسی که بیدار شد و متوجه قفس تنگ تن شد، باید راهی به بهشت برین و سرزمین موعود بیابد و سالک آن راه شود؛ رهایی بدون راهنما غیرممکن است (دراین داستان طوطیان هند راه نجات را به طوطی دربند نشان می دهند.)
اما دو نکته ای که بیشتر می خواستم مورد تاکید قرار دهم:
× رستگاری و مرگ سخت به هم پیچیده اند. در این داستان، مرده نمایی طوطی باعث نجات او می شود. درواقع طوطی با کشتن خویشتن از بند رها می شود و نجات می یابد. نفی خود، خودشکنی و کشتن نفس ترجیع بند بسیاری از داستان های عرفانی ایرانی ست.
× نجات نیازمند بکارگیری نوع خاصی از ذکاوت و زیرکی است. به نظر من از این نوع ذکاوت به راحتی می توان تعبیر به دروغ و نیرنگ بازی کرد (این نوع زرنگی در افسانه ی بازگشت اولیس به خانه نیز جا به جا دیده می شود؛ اولیس به دور مانده از خانه و کاشانه، از خانواده و پادشاهی اش، مدام با مشکلات عجیب و غریب روبرو می شود و در هر خان سعی می کند با بکارگیری ذکاوت و هوش بر مشکلات فائق می آید و در این راه هیچ ابایی ندارد که حیله گری کند و دست به نیرنگ بازی یازد.)
- این دو نکته ی اخیر در داستان شاه و کنیزک، اولین داستان مثنوی مولانا بعد از حکایت نی و نیستان، هم خودنمایی می کند. حکایت شاه و کنیزک را به احتمال زیاد خوانده اید. اگر نخوانده اید، خلاصه اش این است که پادشاهی روزی کنیزکی زیبا می بیند، عاشقش می شود و می خردش و از او بهره مند می شود. اما کنیزک دچار بیماری عجیبی می شود که روز به روز او را نزارتر از قبل می کند. طبیبان نمی توانند او را مداوا کنند. پادشاه دست به درگاه خدا بلند می کند؛ در خواب هاتفی به او خبر می دهد که حکیمی فرداروز به سراغت خواهد آمد. او می تواند دخترک را مداوا کند. حکیم از راه سرمی رسد. قصر را خلوت می کند، دست بر نبض دخترک می گذارد و به او می گوید چون مداوای بیمار هر شهری از بیماران شهر دیگر جداست، بگو از کجایی و بستگان و آشنایانت کیستند. دخترک همه را بازمی گوید. حکیم می گوید به جز از شهر خود، کجاها بیشتر بوده ای و دیگر با چه کسانی آشنا شده ای. دخترک همه را بازمی گوید و وقتی که سخن به شهر سمرقند و زرگری از شهر سمرقند می رسد، حکیم متوجه جهش نبض و تغییر رنگ روی او می شود. از پادشاه می خواهد زرگر سمرقندی را با حیله و وعده به نزد خود آورد. زرگر به پایتخت می رسد. حکیم از شاه می خواهد که کنیزک را به زرگر ببخشد. شاه موافقت می کند. آن دو شش ماه به خوشی با هم زندگی می کنند و کنیزک بهبودی اش را بازمی یابد. سپس حکیم دارویی می سازد و به خورد زرگر می دهد. این دارو زرگر را به تدریج بیمار و ناتوان می کند و زیبایی اش را زایل می گرداند. کنیزک هم به تدریج از عشق او دست می شوید. زرگر در اثر بیماری می میرد و کنیزک نیز به طیب خاطر به شاه می پیوندد.
می بینید که در این حکایت نیز شاه تنها با کشتن و با توسل جستن به دروغ، حیله و حقه بازی به مقصود نایل می شود.
* نام رمانی از میلان کوندرا

۴ نظر:

ناشناس گفت...

سلام آقا ناصر.مطالب خیلی خوبی بود به خصوص که مثال های خیلی خوبی از مثنوی و دو شاهکار اساسی آن آورده بودی.دو داستانی که تو ذهن همه ما ایرانی ها زنده است.چقدر خوبه حالا که به داستان می پردازید یه گشت های اینجوری تو ادبیات کلاسیک خودمون داشته باشید،باور کنید خیلی طرفدار پیدا می کنه.من خودم شخصا یکی از خواننده های همیشگی شما میشم.به هرحال بازهم ممنون

ناشناس گفت...

سلام ممنونم بسيار عالي بود خيلي متشكرم

ناشناس گفت...

بدرد من خيلي خورد ممنونم / فقط مطالب را بيشتر كنيد ممنون

سعيد-سان گفت...

اميدوارم مرگ پيش از مرگ سراغ همه ما بيايد و طوطيان در قفس مانده
ما را به هندوستان بر كان جانان
برساند زيبا بود دوست من
افرين