پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۶

یک داستان بسیار کوتاه

ارنست همینگوی
نام اصلی داستان A Very Short Story است. آن را با کمک مریم ترجمه کردم. متن اصلی داستان را اینجا (از سایت دانشگاه MALASPINA) می توانید بخوانید. لینک نام شهرها به Google Map راه می برند:



ارنست همینگوی

در یک بعد از ظهر گرم در پادوا آنها مرد را به بالای پشت بام حمل کردند و او توانست شهر را از بالا ببیند. چند پرستو* در آسمان بودند. بعد از مدتی هوا تاریک شد و نورافکن ها روشن شدند. بقیه پایین رفتند و بطری ها را هم با خودشان بردند. مرد و لوز صدای آنها را پایین از بالکن می شنیدند. لوز روی تخت خواب نشست. او در آن شب گرم سرحال و بانشاط بود.
لوز به مدت سه ماه شیفت شب ماند. آنها از این بابت خوشحال بودند. وقتی مرد را عمل کردند، این لوز بود که او را برای عمل آماده کرد. در اتاق جراحی داشتند جوکی درباره ی دوست یا اماله** تعریف می کردند. مرد زیر ماسک بیهوشی بود و نمی توانست در مدتی که آنها پرحرفی می کردند و چرت و پرت می گفتند، همراهی کند. بعد از آنکه مرد توانست از چوب زیربغل استفاده کند، خودش دمای بدنش را اندازه می گرفت؛ به همین خاطر لوز مجبور نبود از تختخوابش بلند شود. تعداد مریض ها کم بود و همه از ماجرا خبر داشتند. آنها همه لوز را دوست داشتند. مرد وقتی در راه روها به سمت اتاقش می رفت، لوز را در تختخواب خودش تصور می کرد.
قبل از آنکه مرد به جبهه برگردد، آنها به کلیسای جامع رفتند و دعا کردند. آنجا تاریک و ساکت بود و چند نفر دیگر هم داشتند دعا می کردند. آنها می خواستند ازدواج کنند ولی نه زمان کافی برای مقدمات رسمی ازدواج بود و نه هیچکدام شناسنامه ای داشتند. آنها احساس می کردند که گویی ازدواج کرده اند ولی قصد داشتند که همه از این موضوع باخبر شوند و می خواستند این کار را بی نقص انجام دهند.
لوز نامه های فراوانی برایش نوشت که قبل از آتش بس هیچکدام به دست او نرسید. پانزده نامه با هم به جبهه رسید؛ او آنها را بر اساس تاریخ مرتب کرد و همگی را یکی پس از دیگری خواند. همه ی نامه ها درباره ی بیمارستان بود و اینکه چقدر لوز او را دوست دارد و چقدر بدون او سخت می گذرد و اینکه چقدر شبها دلش برایش تنگ می شود.
بعد از آتش بس آنها توافق کردند که مرد به خانه بازگردد تا کاری پیدا کند تا بتوانند ازدواج کنند. قرار شد لوز تا وقتیکه او کار خوبی پیدا نکند تا بتواند برای ملاقاتش به نیویورک برود، به خانه بازنگردد. و اینکه مرد نباید مشروب می خورد و نه دوستانش و نه هیچکس دیگر را در امریکا ملاقات نمی کرد. فقط باید کاری پیدا می کرد و بعد ازدواج می کردند. در قطار پادوا به میلان آنها سر اینکه لوز نمی خواست بلافصله به خانه برگردد، دعوا کردند. زمان خداحافظی در ایستگاه میلان وقتی که همدیگر را بوسیدند، هنوز مشاجره تمام نشده بود. مرد دوست نداشت که اینگونه خداحافظی کند.
مرد با یک کشتی از جنوا راهی امریکا شد. لوز به پاردونونه رفت تا بیمارستانی راه بیندازد. آنجا بارانی بود و او احساس غربت می کرد. گردانی در شهر اقامت داشت. در آن شهر بارانی و گل آلود، در زمستان، فرمانده گردان با لوز عشقبازی کرد و لوز قبل از آن هرگز ایتالیایی ها را نشناخته بود. آخرسر لوز نامه ای به امریکا فرستاد و در آن نوشت که آنچه بین آنها رفته، تنها رابطه ای بچگانه بین یک دختر و پسر بوده است. او متاسف بود و می دانست که مرد احتمالا نخواهد توانست موضوع را درک کند ولی ممکن است روزی او را ببخشد و از او سپاسگزار باشد. او در انتظار مراسم ازدواجش به سر می برد که بصورت غیرمنتظره ای قرار شده بود در بهار برگزار شود. مثل همیشه عاشقش بود ولی حالا فهمیده بود که این تنها یک عشق دختر و پسری ست. امیدوار بود مرد شغل خوبی پیدا کند و به او ایمان داشت. او می دانست که این بهترین کار است.
فرمانده نه در بهار و نه هیچ وقت دیگری با او ازدواج نکرد. لوز هرگز پاسخ نامه ای را که دراین باره به شیکاگو فرستاد، دریافت نکرد. اندک زمانی بعد مرد از دختر فروشنده ای که در یک فروشگاه زنجیره ای کار می کرد، در یک تاکسی که به لینکلن پارک می رفت، سوزاک گرفت.

*chimney swift: نوعی پرنده بسیار شبیه به پرستوست که در نواحی شهری اغلب در بالای دودکش ها لانه می سازد. ظاهرا در فارسی به آن بادقپک می گویند ولی به علت غرابت این نام، از پرستو به جای آن استفاده شد.
**friend or enema: جوک ظاهرا به مشابهت دو کلمه ی enema و enemy اشاره می کند.

۲ نظر:

رضا گفت...

اول: به نظر من ترجمه ی خیلی خوبی شده، حتماً بخاطر تسلط خودت بر داستان نویسیه، بهر حال مرسی
دوم: با خود داستان خیلی حال نکردم، ولی چقدر شبیه به یکی از فصل های زندگی خود همینگوی هست
سوم: ترجمه ی کلمه ی
Enemy
مگر دشمن نمی شه؟ چرا دوست ترجمه کردی؟ یا من اشتباه می کنم؟

ناصر گفت...

ممنون از بابت تعریفت
اگر اشتباه نکنم داستان وداع با اسلحه هم حکایت رابطه ی قهرمان مرد با پرستاری در زمان جنگ است.
اصل عبارت این است:
a joke about friend or enema