یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۶

آب روشنی ست

هفته ی پیش وقتی زنگ زدم خونه، خواهر کوچکم گفت که مادر و خواهر بزرگم با هم رفته اند خانه ی دایی ام. کمی نگران شدم. مادربزرگ مادری ام که پیش دایی ام زندگی می کند، مدتهاست که حالش خوب نیست. وقتی پرسیدم پدر کجاست، دیدم که او هم از شب پیش رفته خانه ی دایی. دیگر مطمئن شده بودم که خبر بدی در راه است؛ خواهرم هم درست جواب نمی داد و من آنقدر نگران شده بودم که درست متوجه حرفهایش نمی شدم.

چند ساعت بعد که زنگ زدم مادرم برگشته بود خانه. با ترس و لرز پرسیدم موضوع چیه؟ اولش کلی خندید و بعد گفت که از چند هفته ی پیش دیوار خانه ی دایی نم برداشته بوده؛ دیواری که مشترک بین خانه ی آنها و خانه ی همسایه یشان است. وقتی زنگ زده اند به شرکت آب و فاضلاب، ماموران شرکت با کلی تاخیر آمده اند و دیوار را که معاینه کرده اند، گفته اند از آن قسمت از خانه اصلا لوله ی آبی رد نمی شود. آنها حرف ماموران را باور نکرده اند و خودشان دیوار رطوبت زده را کند و کاو کرده اند ولی نتوانسته اند منشاء خیسی دیوار را پیدا کنند. زنگ زده اند به شهرداری؛ ماموران شهرداری هم بعد از چند روز آمده اند دیوار را دیده اند و نهایتا گفته اند موضوع به اداره ی متبوعشان ربطی ندارد. کار بیخ پیدا کرده بوده و یک روز صبح که بیدار شده اند، دیده اند دیوار حسابی طبله کرده و در آستانه ی ریزش است و آب هم بیشتر شده. دو روز مرخصی گرفته اند تا قضیه را فیصله دهند؛ حتا نزدیک بوده دایی ام با همسایه اش دعوا کند. چاله ای زیر دیوار کنده اند و ته اش سیمان ریخته اند تا آب آنجا جمع شود و بعد با لوله ی پولیکایی آب را فرستاده اند توی کوچه. مقداری از آب را هم برده اند آزمایشگاه شرکت آب و فاضلاب؛ آزمایشگاه گفته که آب، آبِ چشمه است.

مادرم می گفت من خودم از آب نخوردم ولی به زلالی آب چشم بود. ظاهرا از در و همسایه هم خبر شده اند و آمده اند چشمه را ببینند. از محله های اطراف هم آمده اند برای تماشا. مادرم می گفت وقتی آنجا بوده، یکی آمده بوده تا برای مادر مریض کاسه ای آب ببرد. مادرم می گفت حال مادربزرگ هم این روزها خیلی بهتر است.

از وقتی قضیه را شنیده ام، حس خوبی دارم.

۴ نظر:

رضا گفت...

انصافاً عجب سرعتی داری توی مطلب نوشتن، دمت گرم
عجب چشمه ی باحالیه، حالا نمی شد یه کم اینور تر بجوشه، جان تو توی این مملکت همه چی میل به فاجعه شدن داره! بارون میاد، سیل میشه، برف میاد، چند تا روستا محاصره میشن، چشمه می جوشه، اینجوری میشه
چی بگم والا، ولی خیلی بامزه بود، ببین میتونی یه کاسبی ای چیزی راه بندازی یا نه

علی فتح‌اللهی گفت...

حالا اسمشو چی میذارن؟ چیکارش میکنن؟ سقاخونه میشه؟

parissa گفت...

سرعت مطلب گذاشتن ناصر از سرعت پردازش مخ من بيشتر شده . تا مي خوام فكر كنم رو هر مطلب چه كامنتي بگذارم بعدي رو پست كرده. راستي اميدوارم كم حرفي راي بياره . فوق العادست اين داستان

علي دهقانيان گفت...

بابا رضا توهم چقدر بدبينی. شايد اين سوال دقيقتر باشه که حالا نمیشد خونه رو اونورتر ميساختند؟ اون باروني هم که ميگی سيل ميشه تقصير خودمونه وگرنه اگه اصول شهرسازی رو رعايت کنيم زلزله هم چيز فاجعه باری نيست.
به هرحال من که از اين مطلب خيلي حظ بردم.
راستی مثل اينکه یه وقتهايي هم يه چيزای بدرد بخوری از تو جرز ديوار در مي ياد