سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

قربان، کتاب هایم را آورده ام

صحنه ای از ابتدای داستان آخرین روز از آخرین مرخصی از مجموعه داستان یادداشت های شخصی یک سرباز نوشته ی سالینجر؛ قهرمان داستان، یک روز قبل از اعزام به میدان نبردی در جنگ جهانی دوم، توی اتاقش نشسته و دارد کتاب هایش را ورق می زند:

کتاب ها تمامشان روی زمین بود – کتاب های باز، کتاب های بسته، پرفروش ترین ها، کم فروش ترین ها، کتاب های کلاسیک، کتاب های قدیمی، کتاب های هدیه شده ی کریسمس، کتاب های کتابخانه، کتاب های قرضی ...

در آن لحظه، گروهبان توی استوديوی "میهایلف" نقاش با "آناکارنینا" و "کنت ورونسکی" بود. چند لحظه قبل او با "پدر زوتسیما" و "آلیوشا کارامازوف" روی ایوان زیرین صومعه بود. یک ساعت قبل، از زمین چمن کاری شده ی بزرگ متعلق به "جی گتسبی" یا "جیمز گتز" رد شده بود. الان گروهبان سعی می کند سریع به استودیوی میهایلف برود تا فرصت داشه باشد تا در تقاطع خیابان چهل و ششم و پنجم بایستد. او و یک پلیس بزرگ به نام "بن کالینز" منتظر دختری به به نام "ادیث دال" هستند تا با ماشین سربرسد. آدم ها و مکان های زیادی بودند که گروهبان می خواست دوباره آنها را ببیند.

مادرش که با کیک و شیر می آمد، گفت:

- بفرمایید!

او فکر کرد: "چقدر دیر، وقت تمام شد. ممکن است بتوانم آنها را با خودم ببرم. قربان، کتاب هایم را آورده ام. تا حالا به کسی شلیک نکرده ام. شما رفقا ادامه بدهید. من اینجا با کتاب ها منتظرتان می مانم."

یادداشت های شخصی یک سرباز، جی دی سالینجر، علی شیعه علی، انتشارات سبزان، چاپ اول، 1386

۱ نظر:

Zeinab گفت...

salam
mazerat mikham ke be horoofe englisi minevisam, dastgaham font farsi nadare!
kheili lotf dari ke az mataleb e weblogam tarif mikoni!
dar morede salinjer ham hamishe be in fekr mikardam chera enghadar bein e irania mahboobe! shayd bekhatere gerayeshesh be falsafeye shargh bashe... albate faghat shayad!