شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

اصول یک داستان: ناگهان همه چیز روشن می شود

قسمت دوم مقاله ی اصول یک داستان از ریموند کارور که قسمت اول آن را قبلا خوانده اید:
من اون بالا، روی دیوار، یک کارت سه در پنج دارم که روش یه قسمت از جمله ای از یکی از داستان های چخوف نوشته شده: "... و ناگهان همه چیز برای او روشن شد." حیرت انگیزه و پرمعنا. روشنی و وضوح ساده ی این عبارت رو دوست دارم و همینطور اشاره ی الهام آمیزی که در خودش داره. رازآلود هم هست؛ قبلا چه چیز واضح نبوده؟ چرا همین حالا روشن شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ همه ی اینها که چی؟ چنین بیداری ناگهانی ای پی آمدهایی به عنوان نتیجه درپی داره. چنین چیزی حس از آرامش آسودگی و توام با اون تعلیق و انتظار به من می ده.

هیچ نظری موجود نیست: