جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶

اما جانان نیامد

سایت رسمی نویسنده

این روزها دارم رمان زندگی نو نوشته ی اورهان پاموک و ترجمه ی ارسلان فصیحی را می خوانم. قبل از این درباره ی قلعه ی سفید از همین نویسنده و همین مترجم نوشته ام. به نظرم ترجمه ی آقای فصیحی در این رمان اندکی شتابزده شده و کلا قلعه ی سفید بیشتر به من چسبید. زندگی نو چهارمین رمان پاموک است و در زمان انتشار در ترکیه باعث حساسیت های زیادی گشت. این کتاب در تاریخ ترکیه به لحاظ سرعت فروشش رکورددار است. آنچه در پایین می خوانید یکی از تک گویی ها زیبای قهرمان داستان است؛ جوان دانشجوی استانبولی که به دنبال معشوقش، جانان، می گردد:

خیلی شنیدم، خیلی خواندم که عشق دردی ست سودمند. آن روزها مدام به این حرفِ مفت برمی خوردم؛ حرفی که جایش توی اغلبِ کتاب های فال بینی، توی روزنامه ها کنارِ ستون "طالع شما" یا در صفحه های "خانه – خانواده – خوشبختی" بین عکس های سالاد و دستورالعمل های ساخت کِرِم است. حس درماندگی، تنهایی و حسادت که زاییده ی شمشِ آهنیِ توی شکمم بود، مرا از آدم ها چنان دور و چنان نومید کرده بود که نه تنها از ستونِ طالع بینی روزنامه ها و مجله ها، حتا از بعضی اشاره های دیگر نیز کوکورانه یاری می طلبیدم: اگر تعداد پله هایی که به طبقه ی بالا می رود فرد باشد، جانان طبقه ی بالاست ... اگر اولین کسی که از در بیرون می آید زن باشد، امروز جانان را می بینم... اگر تا هفت بشمرم و قطار حرکت کند، پیدایم می کند و با من حرف می زند... اگر اولین کسی باشم که از کشتی بیرون می پرد، امروز می آید.

اولین نفری شدم که از کشتی می پرید. پایم را اصلا روی خط های سنگفرش پیاده رو نگذاشتم. توی قهوه خانه تشتک نوشابه هایی را که به زمین انداخته بودند، دقیق شمردم و دیدم که فرد است. با شاگرد جوشکاری چای خوردم که بلوزی بنفش، عین رنگ پالتوی او، به تن داشت. اقبالم آنقدر بلند بود که توانستم با حروف پلاکِ پنج تاکسیِ اولی که از جلوم گذشتند، اسم او را بنویسم. توانستم بی آن که نفس بکشم از یکی از ورودی های زیرگذرِ کاراکوی* وارد و از دیگری خارج شوم. به نیشان تاشی* رفتم و به پنجره ی خانه یشان نگاه کردم و بدون اشتباه تا نه هزار شمردم. با کسانی که نمی دانستند اسمش هم به معنای محبوب و هم به معنای خداست، دوستی ام را بریدم. از همقافیه بودنِ اسم هایمان استفاده کردم و کارت های دعوت عروسی را که در خیالم سفارش می دادم یا دوبیتی ای زیبا، مثل آن هایی که از کاراملِ "زندگی نو" درمی آمد، زینت بخشیدم. یک هفته ی تمام، توانستم تعداد پنجره های روشن را که از پنجره ام پیدا بود بی آن که از حدِ پنج درصد اشتباه که برای خود در نظر گرفته بودم فراتر بروم، حدس بزنم. این یک مصراع فضولی** را:

"جان را چه کار آیدت گرت جانان نباشد"

از آخر به اول، برای نه نفر خواندم. درست با بیست و هشت صدا و شخصیت متفاوت به خانه یشان زنگ زدم و سراغ او را گرفتم و روزها به خانه برنگشتم مگر آن که با حروفی که توی اعلان های دیواری، آفیش ها، چراغ های چشمک زنِ نئون، ویترین کبابی، بلیت فروشی و داروخانه ها می دیدم و در خیالم از جا می کندم، سی و نه بار بگویم جانان. اما جانان نیامد.

* کاراکوی و نیشان تاشی دو محله از محلات استانبول هستند.

** مولانا محمد فضولی شاعر قرن دهم هجری

زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم، 1386