جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

من و عمو

عموي بزرگم رو خيلي دوست دارم. پنجاه و اندي بايد باشه سنش. قد و قامتش به خونواده ي مادريش رفته؛ قد بلند و استخون درشته ولي تمام عمرش از ديدن خون حالش بد مي شده. بچه که بودم مي رفتم تابستون ها خونشون براي قاليبافي؛ گاهي که دستم رو چاقوي قاليبافي تصادفا مي بريد، نمي تونست به انگشتم حتا نگاه کنه. صورتش در هم مي شد، سرش رو برمي گردوند و من رو زود مي فرستاد پيش زن عموم تا انگشتم رو ببنده.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.

۷ نظر:

رضا گفت...

همین دیروز یه داستان کوتاه به اسم مرغدانی از مجموعه داستان "بازنشستگی و داستان های دیگر" نوشته محمد محمدعلی خوندم که ماجراش عین همین ماجرا بود. جالبه

زیرمتن گفت...

آقا اصلاً سلاخی می گریست. خوبه؟

زیرمتن گفت...

صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم؛ عمو هنوز نيومده بود خونه.

این جمله به نظرم یه کمی نامفهومه.
البته من فهمیدما. (می دونی که(
منتها مو لای درزش می ره.

یه وقت فکر نکنی مته به خشخاش گذاشتم که ناراهند می شم.

علی دهقانيان گفت...

آقا اين روزگار عجب بازيهای کثيفی با آدم میکنه.خیلی جالب و البته دردناک بود مرسی

Forough گفت...

ناصر جان، مطلبت خیلی خوب از آب در اومده ( طبق معمول) ولی واقعا دردناکه! 1

parissa گفت...

ای روزگار غدار!

Shohreh گفت...

سلاخي مي گريست
به قناري كوچكي دل بسته بود