یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

*عشق پشت باجه هاست

صبح:
پسر پشت باجه ی بانک ایستاده است. دختر آن سوی باجه نشسته است. پسر مثل همه ی ساکنین ِ این مملکت می خواهد قسط بدهد. یکی می گفت ماه برای اونهایی که قسط یا اجاره می دهند دو سر دارد.
پسر شروع می کند با نخ ِ خودکار ِ روی باجه که البته خودکارش کنده شده و نخ را یکی حسابی گره گرهی کرده است ور می رود. شروع می کند به باز کردن ِ گره های نخ. آنی متوجه می شود که دختر ِ بانکدار دارد نگاهش می کند. می بیند که دختر به او لبخندی زده و نگاهش را تصنعی می دزدد. در نگاه ِ دختر عشق هست. نگاهی است که از پسر نجات می طلبد. از پسر می خواهد که گره های زندگیش را مثل گره های نخ باز کند. پسر بدش می آید از آن نگاه.
شب:
پسر از صبح تا حالا حال ِ تهوع دارد. می داند که دلیلش چیست. تعجب می کند که چرا برای چیزی به آن کوچکی تهوع گرفته است.
---
* عنوان مطلب هیچ چیز ِ خاصی نیست. راستش می خواستم طنز بشه ولی ظاهرا که اصلا نشد.
پ.ن: یکی دو تا تغییر دوستان پیشنهاد کردند که من لحاظ کردم.

۸ نظر:

parissa گفت...

عجب!

Naser گفت...

حس اش خيلي خوبه اين حالت تهوع و اي كاش فقط اشاره اي جزئي به آن حس تهوع شود و بخصوص يافتن علت اش در داخل اين پاراگراف به من واگذار شود. شخصا هم به آنچه كه از مادربزرگ ها و آقاجون ها در داستانها نقل قول مي شود، حساسيت دارم (فكر كنم خيلي ها دارند ولي مطمئن هم نيستم).
حس اش خيلي خوبه به نظرم و خيلي خاص.

علی فتح‌اللهی گفت...

البته من یه کمی بین باجه بانک تا اون تهوع شبانه هنوز گمم. اما این جمله:

پسر بدش می آید از آن نگاه

یه کمی ساختار شعری داره یعنی فکر کنم زیاد به ساختار همچین داستانی نخوره البته بهتره از ناصر بپرسیم برای اطمینان

علی دهقانيان گفت...

آقا من از فهميدن سر و ته حرفهای ناصر عاجزم خدا غضب مکنی

رضا گفت...

خیلی قشنگ شروع شد، ولی یهویی قطع شد، یعنی تموم نشد، قطع شد. مثل اینکه در حال گوش کردن یه سی دی وسطش یهو برق بره، آقا یه کاریش بکن تو خماری نمونیم
البته بقول علی ف منم یه کمی گمم و بقول علی د ناصر گیج ترم کرد، ناصر جووووووون ملاحظه ی مارو هم بکن

Naser گفت...

تو رو خدا اذيت نكنيد ديگه:
يكم: حس داستان خيلي خاص است و خوب منتقل مي شود
دوم: لازم نيست نويسنده بگويد كه "مي داند كه دليلش چيست" چون خواننده خودش مي فهمد
سوم: اين تكيه كلام كه "مادربزرگش هميشه مي گفت ..." يا "بي بي اش هميشه ورد زبونش بود كه ..." يا "آقا جونش هميشه اين وقت ها ...." به نظرم كليشه ست و خيلي از خواننده ها رو اذيت مي كنه
چهارم: با همه ي اين احوال حس داستان خيلي خاص است و اين مزيت بزرگي ست

Mehdi گفت...

فکر کنم غیر از علی فتح اللهی بقیه که گیج می زنند با خودشونه. اصلا هم به ناصر ِ زبون بسته ربطی نداره. کامنت ناصر مال دیروزه. همون موقع که من مطلب رو پست کردم. یکی دو تا تذکر-پیشنهاد داد که من لحاظ کردم. و بعد آپدیت کردم. توی پ ن هم نوشتم. پس به کسی گیر ندین.;)
اگه هم از خود نوشته یا به قول علی فتح اللهی ارتباط بین ِ باجه و تهوع گیج شدید باید بگم بسیار ساده است. پسر از آن نگاه ِ عاشقانه ی دختر حالش به هم خورده است. همین. ممنون.

علی دهقانيان گفت...

آقا اصلا همه غير از علي فتح الهي خونشون در اينجور موارد مباحه اون هم به خاطر اينه که ما دستمون بهش نميرسه. بابا من که با خود داستان مشکل نداشتم، توضيح ناصر لامصب منو ..پيچ کرد. حالا هر وقت که اينکارو کرده مهم نيست خواه امروز باشه يا ديروز. بلکه این تاریخ از این نظر مهمه که روز تولد پدر نقد ادبيات باجه اي – اشتباه نشود با پاچه اي- خواهد شد