سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

عشاق جوان


صحنه ی اول: پسر و دختری در یک خیابان فرعی.
در پیاده روی خیابان پسر دو زانو بر زمین نشسته، دختر مقابل او سر پاست و مشخصاً در حال رد و بدل کردن ِ عشق نیستند. در واقع نزدیکتر که می رسیم از چهره ی پسر می فهمیم که از دست دختر ناراحت و کلافه است مثل کسی که جواب رد شنیده است. چند کلمه ی گلایه آمیز یواش از پسر به گوش می رسد و دختر با گل رزی که از باغچه چیده شده ور می رود.
صحنه ی دوم: پسر و دختری در خیابان فرعی ِ بعدی.
شانه به شانه در حال راه رفتن در پیاده رو هستند. دختر به طرز چشمگیری از پسر آراسته تر است. مانتویی مد ِ روز به تن، عینکی بزرگ به چشم دارد و موهایش طبق مدل جدید آرایش شده است. پسر چهره و ظاهری بسیار پایین تر از استاندارهای امروزه دارد. باز هم پسر در حال گلایه و گفتن این جمله که : "به درک، می خوای بیا می خوای نیا." دختر لبخندی بر لب دارد و ظاهراً از اینکه در موقعیت بالاتر قرار دارد خوشحال است.
صحنه ی سوم: پسر و دختر نوجوانی در خیابان بعدی.
به دو دلیل از تشریح این صحنه معذوریم. اول اینکه آنها در پیاده روی آن سوی خیابان راه می روند و دوم اینکه از مشکلات نوجوانان سخت بی اطلاعیم.

هر سه صحنه در بعد از ظهر یک روز گرم اواخر بهار حوالی ساعت ِ 2:30 ظهر اتفاق افتادند(در شرایط عادی فکر نمی کنم زمان مناسبی برای بیرون اومدن و گردش زوج های جوان باشه). در مسیری که برای انجام کاری می رفتم از سه خیابان فرعی ِ پیاپی عبور می کردم که آنها را دیدم و زمانی که بر می گشتم هیچ کس در خیابان نبود.

۴ نظر:

Javad گفت...

ناصر راستشو بگو اون موقع کجا رفته بودي. دو زانو رو زمين نشسته بودي يا قدم مي زدي يا اون ور خيابون بودي ؟! ;)

Javad گفت...

البته ننداز گردن مجردها , مهدي چه گناهي کرده!

مهدی گفت...

نیروی انتظامی کمه که تو هم زاغ سیاه دختر و پسرا رو چوب می زنی :)

علی دهقانيان گفت...

بی اطلاعی ما رو به شوقمون به دانستن ببخش و از نگفتن -سانسور- خودداری کن