شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶

!فقط تو دیوونه ای

توی هوایی. حتماً توی هواپیما. داری از فاصله ای نه چندان دور ابرها رو می بینی. تیکه تیکه اند و پنبه ای. به آسمونی می رسی پر از تیکه های کوچک ابر. خیلی کوچیک. دلت می خواد مثل حشره شناس ها که توی دشت دنبال پروانه می دوند، با اون تور ِ حشره گیریشون، دنبال این ابر ها بدوی و همه شون رو بگیری. آرزو می کنی که خلبان دیوونه بشه و با هواپیما بره دنبال همه شون. ولی توی اون هواپیما هیچکی دیوونه نیست. خلبان به مسیر مستقیمش ادامه می ده. نیم ساعت بعد به مقصد می رسی. توی یه فرودگاه مسخره پیاده ات می کنند. از سالن که می آی بیرون فقط راننده های تاکسی اند که دوره ات می کنند.

۴ نظر:

parissa گفت...

ها ها !

علي دهقانيان گفت...

ميتونم بگم بسيار لذت بردم از مطلبت. بقول مولانا
چاره‌اي كو بهتر از ديوانگي
بگسلد صد لنگر از ديوانگي

اي بسا كافر شده از عقل خويش
هيچ ديدي كافر از ديوانگي

رنج فربه شد برو ديوانه شو
رنج گردد لاغر از ديوانگي

در خراباتي كه مجنونان روند
زود بستان ساغر از ديوانگي

اه چه محرومند و چه بي‌بهره‌اند
كيقباد و سنجر از ديوانگي

شاد و منصورند و بس با دولتند
فارسان لشگر از ديوانگي

بر روي بر آسمان همچون مسيح
گر تو را باشد پر از ديوانگي

شمس تبريزي براي عشق تو
برگشادم صد در از ديوانگي

Mehdi گفت...

مرسي. شعر زيبايي بود.

رضا گفت...

مهدی جان دو تا پیشنهاد دارم: اولیش رو بعداً بهت میگم، باید مفصل در موردش صحبت کرد
دوم اینکه از این مطالب بیشتر تو وبلاگ بزن، اگه تونستی طولانی تر هم بنویس، البته برای وبلاگ همین کوتاهش هم عالیه