دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶

درباره ی جوهره ی دینداری و تجدد

یکی دو تا از دوستان گفته بودند که این چی بود آخه که گذاشتی توی وبلاگ (بحث پست قبلی)؟ حداقلش این است که مناسب محیط وبلاگ نیست. ولی راستش من یه مقدار فکر کردم درباره ی این موضوع و سعی کردم که اونها رو منظمشون کنم و نتیجه شد این:

آیا جوهره ی دین تعبد است؟
من جوهر یک چیز را خاصیت یا خواصی می دانم که آن چیز بدون آن خاصیت یا خواص قوام نمی یابد و البته ممکن است یک سری خواص دیگر هم باشند که اصل شاکله ی آن چیز نباشند که ویژگی های فرعی آن چیز تلقی می شوند. درواقع اگر بخواهم سیر چیزهایی را که در این ارتباط به ذهنم رسید را برشمرم، قبل از همه چیز فکر کردم به اینکه اگر جوهره ی دین تعبد است، پس قضیه ی شعار قولو لااله الاالله، تفلحوا چه بوده است؟ اینجا که از تعبد خبری نیست و کافی ست که یک نفر این کلام مقدس (و ایضا شهادت به پیامبر محمد صلی الله) را به زبان آورد تا به دین اسلام درآید. تا آنجا که من می دانم لااقل در آن زمان که هنوز خوارجی نبودند که مرتکبان گناهان کبیره را از دایره ی اسلام خارج بدانند و متکلمانی نبودند که قبول اصول را منوط به تفکر کنند و تقلید را تنها در فروع دین جایز بدانند، تنها گفتن کلمات فوق الذکر برای اینکه یکی در دایره ی مسلمین درآید، کافی بوده است. به نظر من ممکن است یکی (مثل ابوعلی سینا) از راه تفکر به صداقت این دو گزاره پی ببرد و یکی ممکن است از راه اجبار (مثل ابوسفیان) آنها را به زبان بیاورد و دیگری (مانند صحابه) از راهی دیگر که می توان آن را روش اقناعی دانست (شاید ترکیبی از تفکر و معجزه و ...) و حتا برای بسیاری از خاندان قریش و بنی هاشم مسائل دیگری مطمئنا دخیل بوده اند (هم قبیلگی یا تنها ایمان به صداقت پیامبر). در مورد پدر و مادر من (که مطمئنا در دایره ی مسلمانان قرار می گیرند) همین که آنها در خانواده ای مسلمان زاده شده اند برایشان کافی بوده تا به این کلمات مقدس اعتقاد داشته اند. فکر کنم اینکه ما (که قبلا به دینی دیگر اعتقاد نداشته ایم) فرض بر این یا به این کلمات ایمان داریم یا حاضریم هروقت که لازم شد به آنها اذعان کنیم. درواقع نکته ی اساسی اینجاست: هر مسلمانی حاضر است درصورت نیاز این کلمات را به زبان بیاورد. خوب در گفتن این کلام چه تعبدی نهفته است؟ نکته در اینجاست که شما (به هر شکلی از اشکال فوق) باید ولو یکبار این کلام را به زبان بیاورید و یا حاضر باشید چنین کنید. یعنی چه؟ یعنی حداقلی از تعبد که از تسلیم ابوسفیانی شروع می شود و به ایمان خود پیامبر ختم می شود، در این قضیه وجود دارد. می شود قضیه ی ابوطالب را مثال زد که با تمام زحماتی که برای پیامبر و دین اسلام کشید، فقط به خاطر اینکه حاضر نشد تا آخرین لحظه ی عمرش شهادتینش را بگوید، اغلب مسلم تلقی نمی شود. درواقع یک انسان ممکن است اعمال خیر بسیاری انجام دهد ولی تا به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اذعان نکرده، مسلما مسلمان تلقی نمی شود.
پس تا اینجا می رسیم که جوهره ی دین (یا لااقل یکی از چندین اصول شاکله اش) تعبد است. درواقع - برخلاف دکتر سروش دباغ - من فکر می کنم که خود ابوعلی سینا هم نمی توانسته تمامی اصول و فروع دین را بر اساس عقل اثبات کند (کما اینکه اگر اثبات هم می کرد باید بالاخره حاضر می شد شهادتین را به زبان بیاورد) و باز برخلاف نظر ایشان به نظر می رسد که هرچه مرتبه ی ایمان افراد بیشتر باشد، آمادگی آنها برای پذیرش تعبدی (اینجا به معنای مستقل از عقلانیت) دستورات دین بیشتر است. مگر صحابه ی پیامبر دستورات ایشان را از روی عقل و تدبیر می پذیرفتند؟ اتفاقا معروف است هرکسی که دینش قوی تر باشد، کمتر چون و چرا می کند.
حالا فرض کنیم که آنچه که دکتر ملکیان به عنوان جوهره ی تجدد (و به تعبیری مدرنیته) نام برده اند (که فکر می کنم می شود آن را استدلال عقلانی دانست) درست باشد (من خودم این حرف را قبول دارم و به همین خاطر آن را به چالش نمی کشم).
حال پرسش این است که اگر دو چیز دارای جوهره ی متفاوتی باشند، آیا جمع آنها غیرممکن است؟
به نظر من این جمع کردن غیرممکن نیست. راه ساده تر استدلال این است که بگوییم آیا هیچ دیندار مدرنی نداریم؟ کسی که در جامعه ی مدرن فرانسه به روشی مدرن (و نه لزوما ضد دینی) زندگی می کند و به مسیحیت ایمان دارد، آیا دیندار تلقی نمی شود و یا مدرن تلقی نمی شود؟ به نظرم با من موافق باشید که مومنان مدرن بسیاری در جهان وجود دارند. حال برگردیم به موضوع جوهره ها. تصور من بر این است که تنها چیزهایی غیرقابل جمع هستند که جوهره ی آنها کاملا متضاد هم باشد و نه اینکه فقط با هم فرق داشته باشند. مثلا چون جوهره ی اسلام ایمان به پیامبری محمد و جوهره ی مسیحیت ایمان به پیامبری عیساست (به عنوان پیامبر برحق)، یک مسیحی مسلمان نمی تواند وجود داشته باشد. آیا جوهره ی دین و تجدد هم از این جنس است؟ من فکر نمی کنم. بلافاصله مساله ی دیگری بوجود می آید و آن اینکه این هر دو جوهره ی مورد بحث درواقع شکل های جداگانه ای از دستگاه های تشخیص صدق و کذب را معرفی می کنند (و مثلا درباره ی یک انسان یا شیئ نیستند) بنابراین ممکن است هر یک از این دو روش درباره ی یک مساله ی واحد بر مبنای روش های گوناگونشان به پاسخ های گوناگونی ختم شوند. یعنی یکی می گوید یک مسلمان اگر از دینش برگشت و مرتد شد (فرض کنید شرایط پیچیده ای هم برای احراز ارتداد یک مسلمان وجود داشته باشد) او مهدورالدم است و کشتن حداقل جایز. چرا؟ چون یک جایی این دستورالعمل صادر شده است (از طرف خدا یا پیامبر یا ...) ولی دیگری می گوید که چنین نیست و انسان ها مختارند که هرگاه خواستند دینشان را عوض کنند یا اصلا از دینی خارج شده و به هیچ دینی وارد نشوند. آیا به نظر نمی رسد که به نوعی این جوهره ها در مقابل هم قرار می گیرند؟ به نظر من اندکی چنین است یعنی نتایج این روش های فکری ممکن است گاهی مقابل هم قرار گیرند. درواقع مشکل اینجاست که ما اگر یک پرسش را از دو دستگاه مختلف بپرسیم، طبیعی ست که گاهی به پاسخ های متفاوت و حتا متضاد برسیم (ما الف را در دو دستگاه فکری مختلف می گذاریم، یکی می گوید الف آنگاه ج چون الف آنگاه ب و ب آنگاه ج ولی دیگری می گوید الف آنگاه د چون ب می گوید الف آنگاه د. حال طبیعی ست که ج و د ممکن است متضاد هم باشند).
یک تصویر سه بعدی:
اگر جوهره ها را به عنوان محورهایی در نظر بگیریم که دین و تجدد در میان گرفته اند، تصور من بر این است که همانگونه که این محورها متضاد هم نیستند (عمود بر هم)، بر هم منطبق هم نیستند (این همانی) و حتا موازی هم نیستند: با هم اختلاف زاویه دارند. حجم های اصلی ممکن است علی رغم اختلاف زاویه ی این محورهای ایستاده، با هم کنار بیایند؛ مشکل هنگامی رخ می دهد که این حجم ها به هر دلیلی بخواهند به فضای هم تجاوز کنند. آنگاه است که اگر اختلاف زاویه یشان زیاد باشد، نمی توانند همدیگر را تحمل کنند. به عنوان مثال تکنولوژی (اگر قبول کنیم که یکی از جنبه های تجدد تکنولوژی ست) از جمله های فراورده های تجدد است که دین درباره ی آن یا نظری ندارد و یا اگر هم نظری داشته باشد (چنانکه نمونه های کمیک فراوانی از برخورد تدافعی علما درباره ی ابزارهای جدید غربی سراغ داریم) چنان نبوده که بخواهد و یا بتواند از آن چشم بپوشد. درباره ی باقی مسائل چکار می توان کرد؟
راه حل:
به نظرم تنها راه حل این است که هر یک از این حجم ها (به قول مهدی ابرهای الکترونی) را بگونه ای مطرح کنیم و بچینیم که حتی الامکان به فضاهای همدیگر تداخل نکنند و یا اگر تداخل می کنند، کلیت حریف را تهدید به حذف نکنند. اینجاست که موضوع سکولاریته مطرح می شود و حوزه های مختلف حیات بشری. یعنی اینکه برای اداره ی جامعه یا به سراغ دین نرویم و یا اگر گزاره ها و دستورات دستگاه دین را در انتخابمان دخیل می کنیم، به گونه ای نباشد که کل این فضا را به دین وانهیم. ایضا تعداد رکعت های نمازمان را از مراجع تجدد نجوییم و ایضا روش ساختن آخرتی آباد را در جهانی دیگر. ولی مساله بدین سادگی نیست چون دینی مانند اسلام و مذهبی چون شیعه چنان ویژگی تمامیت خواهی دارند که نسخه ی آماده ای برای اکثر جنبه ها و لحظات زندگی مومنانشان فراهم کرده اند که عملا (جز موارد معدودی چون تکنولوژی) اجازه ی حیاتی به مدرنیته نمی دهند. اسلام برای حکومت برنامه دارد (نگوید ندارد وقتی پیامبر اسلام خود اولین حاکم جامعه بوده و اصلا پایه ی تشیع بر حکومت و حکومت داری نهاده شده است)، در اقتصاد صاحب نظریه است، در اخلاقیات (چون سایر ادیان) صاحب برنامه است و هیچ عملی از شما در نزد خدا پذیرفته نیست مگر به نیت نزدیکی و تقرب به خدا به جا آورده شود. خوب راه حل چیست؟ به نظر من پاسخ (و تنها پاسخ و نه پیاده کردن آن) ساده است: محدود کردن دین به گونه ای که مدرنیته بتواند نفس بکشد و لااقل بتواند حداقلی از رشد و قوام را بیابد. چگونه؟ به نظرم اینجا دیگر موضوع قدرت است و قدرت نمایی. دین جوان ما قدرتمند است و به راحتی با تجدد کنار نمی آید چنانکه توانست بعد از چند دهه از پایه گذاری تجدد دوباره خود را احیا کند و آن را پس بزند. آیا تئوری پردازی کمکی خواهد کرد؟ چرا که نه! ولی می دانم که اشکالی از تئوری پردازی هم هستند (مانند غرب ستیزی، تشیع سرخ و روشنفکری دینی) که بیش از آنکه مقوم تجدد باشند، فضا را پر می کنند از سوءتفاهم و به نوعی میدان را خالی نمی کنند برای رویارویی اصلی که باید بین این ابرهای پرقدرت روی دهد و آنها را قانع کند به سرزمین هایی جداگانه ولو با مرزهایی تخمینی و تقریبی.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
من اينجا فقط به يك مورد مي خوام بپردازم(گير بدم)كه اتفاقا يكي از پايه هاي اصلي بحث هست و اوون هم يه چيزيه به اسم "جوهر تجدد" 1-اولا وقتي مي گيم "جوهر" قاعدتا منظورمون اين هست كه براي يك جنبه اي و يا سويه اي از چيزي قايل به تقدم باشيم نسبت به ديگر جنبه ها و سويه هاي اوون چيز. تقدم هم البته انواعي داره. در تفكرات قديمي بيشتر تقدم ذاتي مورد نظر هست. در اين نوشته كه تو آوردي هم همينطوره بدين صورت كه مثلا استدلال و رويكرد استدلالي در مدرنيته بر هرچيزي تقدم ذاتي داره و اگر چيزي قرار باشه جزئي از مدرنيته باشه مي بايستي حتما استدلال مقدم بر اوون باشه. يعني اينكه بشه اوون رو به مباني استدلالي خودش تحويل كرد. اما در رويكردهاي جديد صحبت از "تقدم معرفت شناسانه" هست. يعني اينكه ضروري نيست كه حتما اين تحويل صورت بگيره بلكه تقدم بدين معناست كه ما يك چيزي رو با توجه به يه چيزي ديگه اي(همون چيز مقدم) بفهميم و درك كنيم كه البته خيلي كار پيچيده تر ميشه.2- مطلب مهمتر اينه كه جوهره مدرنيته استدلال نيست بلكه جوهره "منطق" استدلاله. اوون هم منطق كلاسيك. مگر اينكه ما ادعا داشته باشيم كه مدرنيته مبتني بر منطق هست كه اين نشانه فهم ناقص فرايند پيچيده مدرنيته هست. البته بخشي از مدرنيته يا جزئي از فرايند شكل گيري اوون بر پايه منطق شكل گرفته ولي نمي تونيم در مورد مدرنيته به عنوان يك كليت چنين نتيجه اي بگيريم. مدرنيته همواره مبتني بوده بر يك دوگانگي عقل گرايي/عقل ستيزي و هر دو اينها با هم بايد به عنوان جوهره(تازه جوهره هم بايد با توجه به مفهوم تقدم معرفت شناختي فهميده بشه) مدرنيته در نظر گرفته بشن متاسفانه چنين نظرات خام و بسته اي هيچ ارزش علمي- كاربردي (منظورم نوعي دانشگاه نيست)ندارند
بعد التحرير: از نظر من مفاهيم هگلي مهمترين و معتبر ترين بستر رو براي درك و فهم مدرنيته و مكانيزم حركت اوون ارائه مي كنند. امثال ملكيان بيشتر در يك فضاي پيشا هگلي نفس مي كشند
سعيد جهانيان.

زیرمتن گفت...

آقا چرا سخت می‌گیری؟
من که سوادم نمی‌رسه بدبختانه.

اگر امکان داره با من یک تماسی حاصل فرما. چهارشنبه عصر من یه جایی ببینم شما ره. صدای فیلم درست شد و یه سری تغییرات عامه‌پسند :--)) هم اعمال شد.
فاتحه.
در ضمن من این کار جدید ره می‌خواستم شما یک نظری کنی شاید این بختکش از سر ما رد شد. بدجور گیریدم.
اجر شما با شهدا.
محمد بنده‌ی خدا (همون عبداله)

ناشناس گفت...

چیزی که با توجه به متن به نظر من رسید این بود که آیا دینی در حال حاضر موفق تر نیست که در صحنه ی زندگی آزادی عمل بیشتری به معتقدانش بده؟منظورم اینه که صرفا به جنبه ی احساسی خودش بسنده کنه؟...یا اینکه حالا که ما قراره همه چیز رو با ذهن خودمون محک بزنیم و دینی هم خوبه که این اجازه رو به ما بده ،چرا به دین(حداقل در این مورد) استراحت ندیم؟