شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

...گاهی

گاهی تو یه روز عادی، وسط اتفاق های روزمره که پُرَند از گرفتاری، نگرانی، دلشوره و اندکی ناامیدی و برای من البته همواره پُرَند از دلتنگی، یه اتفاقی می افته یا صحنه ای ساخته می شه که هیچ ربطی به اون فضای روزمرگی نداره، احساس می کنی داری خواب می بینی، خوابی که دوست داشتنیه و منتظرش نیستی.
---
امروز ظهر، در دقیقه ای تمام آسمون رو ابرهای تیره می پوشونند، گرمای ظهرگاهی یکسره از بین می ره و بادی شدید وزیدن می گیره. دختری 6-7 ساله که جلوی پدرش روی موتور نشسته، در حالیکه باد موهاش رو توی هوا پریشون کرده داد می زند تند تر برو، تند تر، تند تر.

۲ نظر:

Forough گفت...

دوست داشتنی و عالی بود. مرسی

علی دهقانيان گفت...

اين موتور هم چيز خطرناکيه ها