۱۳۸۶/۵/۲۶

این هم درسی درباره ی داستان نویسی

(قبل از هر چیز بگویم که اگر با Internet Explorer این وبلاگ را می بینید، کلی کاراکتر عجیب و غریب مشاهده خواهید کرد. شرمنده ام! من با Mozilla Firefox کار می کنم که در آن پست های نوشته شده در Microsoft Word همانجور که در Word دیده می شوند، در Browser هم مشاهده می شوند).

قانون اول: از نقطه-ویرگول استفاده نکنید. آنها دوجنسی های مبدل پوشی هستند که اصلا و ابدا معنی و مفهومی ندارند. فقط نشان می دهند که شما دانشگاه دیده اید.[1]

و احتمالا بعضی ها از شماها مانده اید که من شوخی می کنم یا نه. پس از حالا به بعد هر وقت شوخی کردم به تان می گویم.

مثلا به گارد ملی یا نیروی دریایی ملحق شو و دموکراسی را ترویج کن. شوخی می کنم.

قرار است القاعده به ما حمله کند. اگر پرچم دم دستت هست، تکان تکانش بده. از قرار این کار همیشه فراری شان می دهد. شوخی می کنم.

اگر می خواهی پدر و مادرت را واقعا آزار بدهی و دل و جرات هم جنس بازی را هم ندری، کمترین کاری که می توانی بکنی این است که دنبال هنر بروی. شوخی نمی کنم. از راه هنر نمی شود زندگی را چرخاند[2]. هنر شیوه ای انسانی ست برای هرچه تحمل پذیرتر کردن کردن زندگی. خدا گواه است که در پیش گرفتن فعالیت هنری، حالا چه خوب و چه بد، راهی ست برای تعالی روح انسان. زیر دوش آواز بخوان. با ساز رادیو برقص. قصه بگو. برای رفیق ات شعری بنویس، حتا شده یک شعر آبکی. تا جایی که می توانی از این کارها بکن. پاداش هنگفتی نصیبت خواهد شد. چیزی خلق خواهی کرد.

حالا برای بازاریابی پیشنهادی برای تان دارم. کسانی که وسع شان می رسد کتاب و مجله بخرند و به سینما بروند، خوش ندارند راجع به آدم های فقیر و مریض چیزی بشنوند. پس قصه ات را از این بالا شروع کن. [به بالای محور خوشبختی-بدبختی اشاره می کند.]

مدام برمی گردی سر همین قصه. مردم از آن خوش شان می آید. جزو کپی رایت هم نیست. اسم قصه "مرد گرفتار" است اما لزومی ندارد که حتما درباره ی یک مرد یا یک گرفتاری باشد. موضوع از این قرار است: یک نفر توی دردسر می افتد و دوباره از آن خلاص می شود. بی جهت نیست که پایان این خط بالاتر از شروع آن قرار می گیرد. این قضیه باعث تشویق خوانندگان می شود.

قصه ی بعدی "آشنایی پسری با دختری" نام دارد اما نیازی نیست حتما درباره ی دیدار یک پسر و دختر باشد. جریان از این قرار است: یک نفر، یک آدم عادی، روزی از روزها با چیز بسیار بی نظیری مواجه می شود: "ای ول! امروز شانسم گفته!" ... [خط را به سمت پایین می کشد.] "لعنتی!" ... [خط را دوباره به سمت بالا می کشد.] و دوباره به سمت بالا برمی گردد.


یکی از محبوب ترین قصه هایی که تا حالا گفته شده، از این پایین شروع می شود. [خط داستان را از پایین محور شروع-پایان رسم می کند] این کیست که اینقدر غصه دار است؟ دختری ست پانزده شانزده ساله که مادرش را از دست داده. خب پس چرا جایش این پایین نباشد؟ و پدرش بلافاصله رفته و با یک زن سلیطه که دو تا دختر بدجنس هم دارد ازدواج کرده. شنیده اید که؟

از قرار ضیافتی در کاخ سلطنتی برگزار می شود. دخترک باید به نامادری بدذات و دو خواهر ناتنی اش کمک کند تا برای رفتن به مهمانی آماده شوند، اما خودش باید در خانه بماند. با این وضع بیشتر غصه می خورد؟ نه، قبلا هم دل شکسته بود. مرگ مادرش کافی ست. دیگر بدتر از آن چی می خواهد بشود. به هر تقدیر، آنها به مهمانی می روند. فرشته ی نجات دخترک ظاهر می شود. [خط بالارونده را می کشد.] جوراب شلواری و ریمل و وسیله ی نقلیه ای در اختیارش می گذارد تا او خودش را به مهمانی برساند.

دختر بعد از ورود به آنجا، ستاره ی مجلس می شود [خط را رو به بالا می کشد.] چنان آرایش غلیظی دارد که حتا بستگانش هم او را به جا نمی آورند. بعد طبق قرار وقتی ساعت دوازده ضربه نواخت همه چیز دوباره به حالت اول برمی گردد. [خط را به سمت پایین می کشد.] مگر دوازده ضربه نواختن ساعت چه قدر طول می کشد؟ پس او به پایین نمودار سقوط می کند. آیا به همان سطح اولیه می افتد؟ نه دیگر. از آن به بعد هرطور بشود، دختر به خاطر می آورد شاهزاده یک دل نه صد دل عاشقش شده و او ستاره ی مجلس بوده است. پس او در هر وضعیتی که به هر حال نسبتا بهتر شده، دست به عصا پیش می رود و کفش اندازه اش می شود و او فوق القاعده خوشبخت می شود. [خط صعودی و بعد علامت بی نهایت را می کشد.]

حالا داستانی هست از فرانتس کافکا. [شروع به کشیدن خط داستان از پایین محور خوشبختی-بدبختی می کند.] جوانی هست نسبتا بدقیافه و نچسب. قوم و خویشان بدعنق دارد و شغل های زیادی که هیچ شانس پیشرفتی در آنها نداشته. حقوقش کفاف نمی دهد دوست دخترش را به سالن رقض ببرد یا رفیقی را به آبجو مهمان کند. یک روز صبح از خواب بیدار می شود، باز وقت سر کار رفتن است و او به یک سوسک تبدیل شده است. [خط نزولی و علامت بی نهایت را می کشد] این یک داستان بدبینانه است.


مرد بی وطن، کورت ونه گوت، ترجمه ی پریسا سلیمان زاده اردبیلی و زیبا گنجی، انتشارات مروارید، چاپ اول 1386





[1] یادم نرفته بگویم که جعفر مدرس صادقی هم از نقطه-ویرگول متنفر است.

[2] یکی از راه های پول درآورن کورت ونه گوت از طریق فروش تی شرت و مجسمه در سایتش را ببینید.



۱۳۸۶/۵/۲۴

چراغ راهنمایی

ساعت 3 صبحه. توی پنجره ی آپارتمانم، توی طبقه ی چهارم ایستادم و همونطور که از لای پنجره ی نیمه باز سیگارم رو دود می کنم به دیوار تکیه دادم. از پنجره می شه بزرگراه رو دید. همینطور خیابونی رو که اونو قطع می کنه. یه چهارراه با یه چراغ راهنمایی. ماشین ها تک تک پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن چراغ وارد بزرگراه می شند. نسیم ِ نسبتاً خنک ِ یه نیمه شب تابستونی تن ِ لختم رو قلقلک می ده و من با خودم فکر می کنم که کاش توی یکی از ماشین ها بودم و با سبز شدن چراغ از اینجا می رفتم.

۱۳۸۶/۵/۱۶

خوش گذرانی

حتما شنیدید که دیروز شرق برای سومین بار توقیف شد. من از کامنتی که علی برای مطلب پیمان شکن گذاشته، فهمیدم. امروز صبح کتابم را هم برداشتم تا اگر شرق واقعا توقیف شده باشد، توی راه بیکار نباشم.
من خواندن شرق و کلا روزنامه های خوب را از تیترهای اصلی صفحه ی اول شروع می کنم، بعد می پرم می روم صفحه ی آخر. بعد برمی گردم صفحه ی دوم و بعدش صفحه ی ماقبل آخر و همینجوری پیش می روم تا کل روزنامه خوانده شود. مطالب هنری و مقالات حسابی را می گذارم تا بعد از همه بخوانم. اکثرا شب و آخر شب می رسم به این مطالب که بیشتر از همه دوست دارم با دقت بخوانم شان (مگر اینکه مطلب غیرقابل گذشت باشد و همان صبح توی تاکسی یا مترو نتوانم جلوی وسوسه ی خواندن شان مقاومت کنم).
همینجوری دلم خواست بگویم که چه جوری روزنامه می خوانم من. عصر اعتماد ملی گرفتم که توقیف شرق را صفحه ی اولش مخابره کرده. دو تا مطلب جالب داشت. یکی مربوط به یک دختر دونده ی ایرانی که مدال برنز گرفته در رشته ی دو با مانع در سطح آسیا. توی مسابقه ای که چهار نفر شرکت کرده بودند و ظاهرا یکی یشان هم مصدوم شده بوده سوم شده. تو را به خدا نخندید. طفلک معصوم می گوید که چطور مربی های مرد را حتا تا دم در محل تمرین هم راه نمی دهند، چطور لباسش توی مسابقه مانع از پرش از مانع ها می شده، روسری اش به اندازه ی کل لباس دونده های دیگر وزن داشته و وقتی بعد از پریدن از مانعی که بعدش چاله ی آب بوده، لباسش چنان سنگین شده بوده که مجبور بوده با یک دست مدام شلوارش را بگیرد که پایین نیفتد. دلم برای اش سوخت.
خبر دوم مربوط به یک پسر دوجنسی بوده که از طرف خانواده مدتها پیش طرد شده و وقتی برای گرفتن کمک مالی رفته پیش دو پسر دیگر، آنها در را به رویش بسته و خواسته اند که بهش تجاوز کنند و او مجبور شده با کارد میوه خوری از خودش دفاع کند و در این جریان زده چشم یکی از آن دو پسر دیگر را کور کرده و محکوم به زندان و پرداخت دیه شده و حالا فرستاده اند بند مردان و اوضاعش آنجا آنقدر بد بوده که چند نفر از همبندی هایش به وکیلش گفته اند که این جوان را از اینجا ببرید بیرون ...
خوش می گذرد به هر حال.
دیشب داشتم همان کتاب که توی پست قبلی ازش گفتم را می خواندم. تا 3 صبح بیدار ماندم. رسیده بودم به بخش مذاکرات مربوط به عهدنامه ی ترکمانچای. از شدت بار حقارتی که گریبایدف و همراهانش در طی صحبت ها بر عباس میرزا تحمیل می کردند و به هیچ رقم به پیشنهادهای ملتمسانه ی آن شاهزاده ی مغرور وقعی نمی نهادند، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بودم که در تمام مدت خواندن آن فصل عضلات صورتم بصورتی کج و معوج منقبض شده بود. وقتی آمدم دستشویی و صورتم را توی آینه دیدم، یک آن از ذهنم گذشت که وقتی پیر شوم، صورتم اینطوری خواهد بود.
خوش گذشت به هر حال.

۱۳۸۶/۵/۱۴

در گاری چه دارید؟


طرحی نیمرخ گریبایدف به قلم پوشکین
طرح نیمرخ گریبایدف به قلم پوشکین

به راستی ستارگان هیچ سرزمینی به درخشش کشور ملالت بار ایران نیست.
الکساندر سرگیویچ گریبایدف

همیشه می دانستم که شخصیت و زندگی گریبایدف مرا به خود می خواند. اخیرا دو کتاب عالی درباره ی زندگی او به دستم آمده. اسم یکی یشان این است: دیپلماسی و قتل در تهران نوشته ی لارنس کلی و ترجمه ی عالی غلامحسین میرزا صالح.

الکساندر پوشکین در بهار سال 1829 به عزم دیدار با برادرش که در خط مخاصمه ی روس و عثمانی خدمت می کرد، در حال سفر به قفقاز بود. او به هنگام عبور از کوهستان های منطقه با منظره ای غیرعادی روبرو شد:
دو ورزاو که به یک گاری بسته شده بودند در سراشیب تند جاده ای کوهستانی پایین می رفتند. تنی چند گرجی همراه گاری راه می سپردند. از آنان پرسیدم از کجا می آیید؟
- از تهران.
- در گاری چه دارید؟
- گریباید.

دیپلماسی و قتل در تهران، لارنس کلی، ترجمه ی عالی غلامحسین میرزا صالح، نگاه معاصر، 1384

۱۳۸۶/۵/۱۱

برادر محسن، نارنجک و استخاره

پوستر فیلم اجاره نشین ها
گفتم یه کم حالتون گرفته بشه، همین؛
محسن مخملباف طی نمايش فيلم اجاره نشين ها در جشنواره فيلم فجر نامه اي به سيدمحمد بهشتي رئيس سابق بنياد سينمايي فارابي نوشت. اين نامه و در ادامه پاسخ بهشتي (که به عين از کتاب «تاريخ سينماي ايران»، نوشته جمال اميد، جلد دوم، صفحه 547 آمده است) را می خوانید:

نامه مخملباف

بسمه تعالي
برادر بهشتي،
سلام خسته نباشيد. انصاف حکم مي کند که تلاش شما را در جهت رشد کمي سينما بستايم. اجرکم علي الله؛ اما وجود فيلم هايي چون اجاره نشين ها را به چه حسابي بگذارم. بي دقتي شما؟، بي اعتقادي شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوي را به شما نمي توانم نديده بگيرم. برادر عزيز از شما خيلي خوبي مي گويند. خيلي ها مي گويند دو سه سال پيش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کرديد، يادتان هست؟ پس من باب ثواب مي گويم؛ حاجي واشنگتن را که گردن نگرفتيد، اجاره نشين ها به گردن چه کسي است؟ اگر فيلم را نديده ايد، ببينيد. اگر ديده ايد يک بار ديگر ببينيد. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکليف کسي چون من با شما چيست؟ ارج گذاريتان به جنگ را باور کنم يا اغماضتان را در مورد امثال اجاره نشين ها، اميدوارم که همچنان ما را متحجر ندانيد که مثلاً به هنر تبليغاتي و سفارشي معتقديم يا با انتقاد مخالفيم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام يا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهين مي شود اگر بگويم فيلم ديدن بلد نيستيد. مي توانيد بنشينيد با هم اجاره نشين ها را ببينيم. من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده ام؟، واقع قضيه اين است که دو ساعت پيش که فيلم را ديدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجويي را بغل کنم و با هم به آن دنيا برويم. اما يک ربع پيش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگويم و نه به کس ديگر. اداي وظيفه کردم؛ ثواب يا گناه؛ آخرت خودتان را به دنياي ديگران نفروشيد.

محسن مخملباف

***
پاسخ بهشتي به مخملباف

بسمه تعالي
هنرمند گرامي برادر مخملباف
با سلام
نامه پرمطلب و موجز و برادرانه شما را خواندم. از اظهار لطف شما برادر گرامي سپاسگزارم. به دليل اشتغالات مربوط به جشنواره متاسفانه هنوز موفق به ديدن بسياري از فيلم ها نشده ام. در مورد فيلم اجاره نشين ها با نظراتي که تا به حال از جانب برادران مسلمان و مطلع به سينما شنيده ام عموماً آن را فيلمي متوسط در سطح برنامه هاي انتقادي تلويزيون ديده اند و البته با ساختي سينمايي. بسيار خوشحال مي شوم اگر نظرتان را مشروح تر بدانم.
اميدوارم هر چه زودتر موفق به ديدن اين فيلم و فيلم هاي ديگر جشنواره بشوم و همچنين از نظر مشروح شما نيز راجع به اين فيلم و احياناً فيلم هاي ديگر امسال مطلع گردم.
با تشکر مجدد از عنايت شما و با اميد به توفيق شما در راه خدمت به اسلام و مسلمين.

سيدمحمد بهشتي

به نقل از صفحه ی سینمای روزنامه ی شرق دهم مرداد

راستی حواستان بود که چطور برگمان و آنتونیونی پشت سر هم فوت کردند!

۱۳۸۶/۵/۴

تبلیغ کاذب

اون روزی رضا به من گفت که چرا چیزی ننوشتی توی وبلاگ بعد از فوت کورت ونه گوت. گفتم والله از بس دوست دارم این نویسنده رو (و می خواستم که یه مطلب درباره اش بنویسم که حسابی باشه) این قضیه عقب افتاد (البته که توی چیزی که گفتم پرانتز نبود). این از این!
امروز داشتم توی اینترنت دنبال یه نوشته از ونه گوت می گشتم که ظاهرا برای روزنامه ی In These Times نوشته. دیدم خیلی از مطالب کتاب مرد بی وطن نوشته ی کورت ونه گوت همونطور که مترجم های کتاب - زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده – توی مقدمه گفته اند، توی این روزنامه هم پیدا می شه (درواقع کتاب مجموعه ی مقالاتی ست که ونه گوت توی این روزنامه نوشته). حالا این همه زر زدن و پرانتز گذاشتن واسه ی چی بود؟ هیچی؛ اگر مطلب کتاب مرد بی وطن همانی باشد که توی روزنامه گذاشته شده، اصلا نمی شه گفت که ترجمه امانت دارانه انجام شده:


False Advertising
I recently gave a speech in Cleveland. I feel so safe there. The bi-partisanship of Neocons working in perfect harmony with the Christian Right has made this city so safe that Cleveland’s mayor is actually laying off police persons and fire fighters. There can only be one word for a community that secure: “Utopia.”
So many American communities are now such Utopias that only one issue remains to be dealt with in the next presidential election: Is the United States of America for or against homosexual marriage?
I’m going to tell you some news.
می خواهم خبری به تان بدهم.


No, I am not running for President, although I do know that a sentence, if it is to be complete, must have both a subject and a verb.
نه بابا، نامزد ریاست جمهوری نشده ام، اگرچه خوب می دانم که یک جمله اگر قرار است کامل شود، باید هم فاعل داشته باشد هم فعل.


Nor will I confess that I sleep with children. I will say this, though: My wife is by far the oldest person I ever slept with.
نه، نمی خواهم اعتراف کنم که به زنم خیانت کرده ام.


Here’s the news: I am going to sue the Brown and Williamson Company, manufacturers of Pall Mall cigarettes, for a billion bucks! Starting when I was only twelve years old, I have never chain-smoked anything but unfiltered Pall Malls. And for many years now, right on the package, Brown and Williamson have promised to kill me.
و اما خبر: می خواهم از شرکت دخانیات براون و ویلیام سون، تولیدکنندگان سیگار پالمال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام. سال های سال است که این شرکت دخانیات براون و ویلیام سون درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.


But I am now eighty-one and a half!!!!
Thanks a lot, you dirty rats. The last thing I ever wanted was to be alive when the three most powerful people on the whole planet would be named Bush, Dick and Colon.
اما من حالا هشتاد و دو سال ام است. واقعا که دستتان درد نکند، ای حقه بازهای پست با این قول تان! هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین.

مرد بی وطن، کورت ونه گوت، ترجمه ی پریسا سلیمان زاده اردبیلی و زیبا گنجی، انتشارات مروارید، چاپ اول 1386
False Advertising, by Kurt Vonnegout, In These Times

۱۳۸۶/۵/۲

۱۳۸۶/۵/۱

موسیقی و تشریفات

فکر کنم این نظر سارتر دقیقا نقطه ی مقابل میلان کوندراست که:
من هیچ گاه قبول نکرده ام که موسیقی برای آن خلق شده باشد که در کنسرت ها شنیده شود. موسیقی را باید از رادیو شنید یا از صفحه یا وقتی که سه چهر نفر دوست دور هم جمع می شوند و می نوازند. گوش کردن موسیقی در میان عده ای ناشناس که آمده اند مثل شما به موسیقی گوش کنند، معنی ندارد. موسیقی برای آن است که هر کس منفردا گوش کند. ناچار می توان کنسرت را برای موسیقی سنفونیک پذیرفت - هرچند که آن هم برای گوش کردنِ تنها خلق شده است - اما برای غیر آن کاری پوچ است.

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ژان پل سارتر، ترجمه ی مصطفی رحیمی، انتشارات نیلوفر، چاپ 14، 1384

سارتر و اگزیستانسیالیسم

ژان پل سارتر از مهمترین تئوریسین های اگزیستانسیالیسم:
اگزیستانسیالیسم کلمه ی بی معنایی است. همان طور که می دانید من این عنوان را انتخاب نکرده ام: دیگران به من چسباندند و من هم پذیرفتم. امروز هم مورد قبول من نیست. از طرفی هیچ کس مرا "اگزیستانسیالیست" نمی نامد مگر در کتاب های فلسفی، که در آنجا هم بی معنی است.

اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ژان پل سارتر، ترجمه ی مصطفی رحیمی، انتشارات نیلوفر، چاپ 14، 1384

۱۳۸۶/۴/۲۹

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم

برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد.

ادامه ی نوشته ی برتراند راسل را در سایت تاریخ فلسفه بخوانید.

مقاله ی روشنفکری لائیک: بنیان‌های نظری و چالش‌های عملی نوشته ی یحیا بزرگمهر را هم در رادیو زمانه از دست ندهید.

۱۳۸۶/۴/۲۷

جنگ

...وپرسيد:"يقين دارين كه يادتون نمي ره اون داستانو براي من بنويسين؟ حتماً لازم نيست منحصراً براي من باشه. مي شه كه... ."
گفتم كه به هيچ وجه احتمال ندارد كه فراموش كنم....
سر تكان داد و به عنوان پيشنهاد گفت:"سعي كنين بي اندازه نكبت بار و تكون دهنده باشه. اصلاً با نكبت آشنايين؟"
گفتم كه به طور دقيق خير، اما شب و روز به تدريج دارم بهتر آشنا مي شوم و سعي خودم را مي كنم تا به خصوصياتي كه او مي خواهد برسم. دست يكديگر را فشرديم.
"حيف نشد كه ما در موقعيتي آرام تر همديگه رو ملاقات نكرديم؟"
گفتم كه حيف شد، گفتم كه به راستي حيف شد.
اِزمه گفت:"خداحافظ. اميدوارم از جنگ كه بر مي گردين قواي ذهني تون همه سالم مونده باشه... ."

قسمتي از داستان "تقديم به اِزمه با عشق و نكبت" از مجموعه داستان دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم، جي دي سلينجر، ترجمه ي احمد گلشيري، ققنوس، 1377

۱۳۸۶/۴/۱۹

يك هايكو از یاسو


گلبرگ ِ به خاک افتاده
برجست و به شاخه ی گل نشست
ها، این پروانه بود.

همچون کوچه ای بی انتها-گزینه ئی از اشعار شاعران بزرگ جهان(دفتر دوم از مجموعه آثار احمد شاملو)، نگاه، 1384

۱۳۸۶/۴/۱۸

شاعر نمك نشناس

"تشویقش کردم آن ها[شعرهایش] را بدهد چاپ کنند. نه، فکر نمی کرد بتواند این کار را بکند. هنوز نه؛ شاید هم هرگز. شعرهایش خیلی غیر غربی، خیلی لوتوسی* بودند. گفت احساس می کند یک خرده توهین آمیزند. هنوز تصمیمش را نگرفته بود که این بی حرمتی از کجا می آید، اما گاهی احساس می کرد آن شعرها طوری اند که انگار به دست یک آدم نمک نشناس نوشته شده اند، کسی که دارد به محیط خودش و نزدیکانش پشت می کند. گفت غذایش را از یخچالهای بزرگ ما برمی دارد، اتومبیل های ِ هشت سیلندر ما را سوار می شود، مریض که می شود فی الفور سراغ داروهای ما می رود، و خیالش جمع است که ارتش آمریکا در مقابل آلمان ِهیتلری از پدر و مادر و خواهرهایش دفاع می کند، آن وقت هیچ چیز، حتی یک کلمه از شعرهایش بیانگر این واقعیات نیست. یک جای کار حسابی می لنگید."
* lotus : حالتی در یوگا با عنوان حالت نیلوفری، و در اساطیر یونان کنایه از فراموشی و بی غمی

برگرفته از داستان سیمور:پیشگفتار، جی.دی.سلینجر، ترجمه ی امید نیک فرجام، ققنوس، 1382

۱۳۸۶/۴/۱۶

شهریار و کفاش

در سنت آن، بیماری در بستر فریاد برمی آورد که "من شهریارم! دوک بزرگ را توقیف کنید." به او نزدیک می شدند و در گوشش می گفتند: "بینی ات را پاک کن!" و او بینی اش را پاک می کرد؛ از او می پرسیدند: "چه کاره ای؟" آهسته پاسخ می داد: "کفاش" و دوباره به فریاد زدن می پرداخت. تصور می کنم که همگی ما به این مرد شباهت داریم؛

کلمات، ژان پل سارتر، ترجمه ی ناهید فروغان، ققنوس، 1386

۱۳۸۶/۴/۱۳

نوشتن

در محیطی شروع به نوشتن کردم که مرا سخت به پاکدامنی سوق می داد.نوشتن در نظر آنها هنوز مقوله ای اخلاقی بود. حالا اغلب به نظر می رسد که نوشتن می تواند هیچ باشد. البته گاهی می دانم چرا، می فهمم که وقتی چنین است، وقتی همه چیز به هم ریخته است، بیهوده نوشتن و خود را به دست باد سپردن نوشتن نیست، هیچ است.

عاشق، مارگریت دوراس، ترجمه ی قاسم روبین، نیلوفر، 1386

۱۳۸۶/۴/۱۱

سینما و تئاتر، تشریفات و قتل

سلسله مراتب اجتماعی تئاتر باعث شده بود که پدر مرحومم، پدربزرگم، که به بالکن دوم خو گرفته بودند، به تشریفات علاقمند شوند. این تصور وجود داشت که وقتی شمار فراوانی از افراد یک جا جمع آمدند، لازم است که طی تشریفاتی آنان را از یکدیگر جدا کرد و گرنه یکدیگر را به قتل می رسانند. سینما خلاف آن را ثبت کرد. به نظر می رسید که این مردم، که از هر قماشی بودند، نه به دلیل جشن که به سبب فاجعه گرد آمده اند. آداب معاشرت، که امروزه مرده، رابطه ی واقعی انسان ها، وابسته بودنشان به یکدیگر را برملا می کرد. احساس انزجار از تشریفات را در خود رشد دادم، جمعیت را پرستیدم؛ همه جور جمعیتی دیدم، اما در استالاگ دوازده دال* و در سال 1940 بود که این برهنگی، این بودن بی فاصله ی هرکس با دیگران را، این رویای بیدار، این آگاهی گنگ از خطر انسان بودن را بازیافتم.

کلمات، ژان پل سارتر، ترجمه ی ناهید فروغان، ققنوس، 1386

*Stalag XII D نام اردوگاهی که سارتر در طی جنگ مدتی را در آن در اسارت گذراند.

۱۳۸۶/۴/۹

ملاقات با زیرزمین

مرگ را دیدم. در پنج سالگی: در کمینم بود؛ شب ها در مهتابی می پلکید، پوزه اش را به جام پنجره می چسباند، می دیدمش، اما جرئت دم زدن نداشتم، یک بار او را در اسکله ی ولتر ملاقات کردیم، سالخورده بانویی بلندبالا و مجنون و سیاهپوش بود، وقتی می گذشتم زیرلبی گفت: "این بچه را توی جیبم می گذاریم." بار دیگر شکل حفره ای را به خود گرفت، در آرکاشون بود؛ کارلِمانی و مادرم به دیدار مادام دویون و پسرش گابریل، که آهنگساز بود، رفته بودند. در باغچه ی ویلا بازی می کردم، متوحش بودم، چون به من گفته بودند که گابریل بیمار است و چیزی به مرگش نمانده است. بدون شور و نشاط اسب بازی می کردم و دور خانه مثل اسب پیری جست و خیز می کردم. ناگهان متوجه سوراخ تاریکی شدم، زیرزمین بود، بازش کرده بودند؛ برگشتم و گریختم، ضمن گریز به صدایی گوشخراش می خواندم.

کلمات، ژان پل سارتر، ترجمه ی ناهید فروغان، ققنوس، 1386

۱۳۸۶/۴/۴

درباره ی جوهره ی دینداری و تجدد

یکی دو تا از دوستان گفته بودند که این چی بود آخه که گذاشتی توی وبلاگ (بحث پست قبلی)؟ حداقلش این است که مناسب محیط وبلاگ نیست. ولی راستش من یه مقدار فکر کردم درباره ی این موضوع و سعی کردم که اونها رو منظمشون کنم و نتیجه شد این:

آیا جوهره ی دین تعبد است؟
من جوهر یک چیز را خاصیت یا خواصی می دانم که آن چیز بدون آن خاصیت یا خواص قوام نمی یابد و البته ممکن است یک سری خواص دیگر هم باشند که اصل شاکله ی آن چیز نباشند که ویژگی های فرعی آن چیز تلقی می شوند. درواقع اگر بخواهم سیر چیزهایی را که در این ارتباط به ذهنم رسید را برشمرم، قبل از همه چیز فکر کردم به اینکه اگر جوهره ی دین تعبد است، پس قضیه ی شعار قولو لااله الاالله، تفلحوا چه بوده است؟ اینجا که از تعبد خبری نیست و کافی ست که یک نفر این کلام مقدس (و ایضا شهادت به پیامبر محمد صلی الله) را به زبان آورد تا به دین اسلام درآید. تا آنجا که من می دانم لااقل در آن زمان که هنوز خوارجی نبودند که مرتکبان گناهان کبیره را از دایره ی اسلام خارج بدانند و متکلمانی نبودند که قبول اصول را منوط به تفکر کنند و تقلید را تنها در فروع دین جایز بدانند، تنها گفتن کلمات فوق الذکر برای اینکه یکی در دایره ی مسلمین درآید، کافی بوده است. به نظر من ممکن است یکی (مثل ابوعلی سینا) از راه تفکر به صداقت این دو گزاره پی ببرد و یکی ممکن است از راه اجبار (مثل ابوسفیان) آنها را به زبان بیاورد و دیگری (مانند صحابه) از راهی دیگر که می توان آن را روش اقناعی دانست (شاید ترکیبی از تفکر و معجزه و ...) و حتا برای بسیاری از خاندان قریش و بنی هاشم مسائل دیگری مطمئنا دخیل بوده اند (هم قبیلگی یا تنها ایمان به صداقت پیامبر). در مورد پدر و مادر من (که مطمئنا در دایره ی مسلمانان قرار می گیرند) همین که آنها در خانواده ای مسلمان زاده شده اند برایشان کافی بوده تا به این کلمات مقدس اعتقاد داشته اند. فکر کنم اینکه ما (که قبلا به دینی دیگر اعتقاد نداشته ایم) فرض بر این یا به این کلمات ایمان داریم یا حاضریم هروقت که لازم شد به آنها اذعان کنیم. درواقع نکته ی اساسی اینجاست: هر مسلمانی حاضر است درصورت نیاز این کلمات را به زبان بیاورد. خوب در گفتن این کلام چه تعبدی نهفته است؟ نکته در اینجاست که شما (به هر شکلی از اشکال فوق) باید ولو یکبار این کلام را به زبان بیاورید و یا حاضر باشید چنین کنید. یعنی چه؟ یعنی حداقلی از تعبد که از تسلیم ابوسفیانی شروع می شود و به ایمان خود پیامبر ختم می شود، در این قضیه وجود دارد. می شود قضیه ی ابوطالب را مثال زد که با تمام زحماتی که برای پیامبر و دین اسلام کشید، فقط به خاطر اینکه حاضر نشد تا آخرین لحظه ی عمرش شهادتینش را بگوید، اغلب مسلم تلقی نمی شود. درواقع یک انسان ممکن است اعمال خیر بسیاری انجام دهد ولی تا به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اذعان نکرده، مسلما مسلمان تلقی نمی شود.
پس تا اینجا می رسیم که جوهره ی دین (یا لااقل یکی از چندین اصول شاکله اش) تعبد است. درواقع - برخلاف دکتر سروش دباغ - من فکر می کنم که خود ابوعلی سینا هم نمی توانسته تمامی اصول و فروع دین را بر اساس عقل اثبات کند (کما اینکه اگر اثبات هم می کرد باید بالاخره حاضر می شد شهادتین را به زبان بیاورد) و باز برخلاف نظر ایشان به نظر می رسد که هرچه مرتبه ی ایمان افراد بیشتر باشد، آمادگی آنها برای پذیرش تعبدی (اینجا به معنای مستقل از عقلانیت) دستورات دین بیشتر است. مگر صحابه ی پیامبر دستورات ایشان را از روی عقل و تدبیر می پذیرفتند؟ اتفاقا معروف است هرکسی که دینش قوی تر باشد، کمتر چون و چرا می کند.
حالا فرض کنیم که آنچه که دکتر ملکیان به عنوان جوهره ی تجدد (و به تعبیری مدرنیته) نام برده اند (که فکر می کنم می شود آن را استدلال عقلانی دانست) درست باشد (من خودم این حرف را قبول دارم و به همین خاطر آن را به چالش نمی کشم).
حال پرسش این است که اگر دو چیز دارای جوهره ی متفاوتی باشند، آیا جمع آنها غیرممکن است؟
به نظر من این جمع کردن غیرممکن نیست. راه ساده تر استدلال این است که بگوییم آیا هیچ دیندار مدرنی نداریم؟ کسی که در جامعه ی مدرن فرانسه به روشی مدرن (و نه لزوما ضد دینی) زندگی می کند و به مسیحیت ایمان دارد، آیا دیندار تلقی نمی شود و یا مدرن تلقی نمی شود؟ به نظرم با من موافق باشید که مومنان مدرن بسیاری در جهان وجود دارند. حال برگردیم به موضوع جوهره ها. تصور من بر این است که تنها چیزهایی غیرقابل جمع هستند که جوهره ی آنها کاملا متضاد هم باشد و نه اینکه فقط با هم فرق داشته باشند. مثلا چون جوهره ی اسلام ایمان به پیامبری محمد و جوهره ی مسیحیت ایمان به پیامبری عیساست (به عنوان پیامبر برحق)، یک مسیحی مسلمان نمی تواند وجود داشته باشد. آیا جوهره ی دین و تجدد هم از این جنس است؟ من فکر نمی کنم. بلافاصله مساله ی دیگری بوجود می آید و آن اینکه این هر دو جوهره ی مورد بحث درواقع شکل های جداگانه ای از دستگاه های تشخیص صدق و کذب را معرفی می کنند (و مثلا درباره ی یک انسان یا شیئ نیستند) بنابراین ممکن است هر یک از این دو روش درباره ی یک مساله ی واحد بر مبنای روش های گوناگونشان به پاسخ های گوناگونی ختم شوند. یعنی یکی می گوید یک مسلمان اگر از دینش برگشت و مرتد شد (فرض کنید شرایط پیچیده ای هم برای احراز ارتداد یک مسلمان وجود داشته باشد) او مهدورالدم است و کشتن حداقل جایز. چرا؟ چون یک جایی این دستورالعمل صادر شده است (از طرف خدا یا پیامبر یا ...) ولی دیگری می گوید که چنین نیست و انسان ها مختارند که هرگاه خواستند دینشان را عوض کنند یا اصلا از دینی خارج شده و به هیچ دینی وارد نشوند. آیا به نظر نمی رسد که به نوعی این جوهره ها در مقابل هم قرار می گیرند؟ به نظر من اندکی چنین است یعنی نتایج این روش های فکری ممکن است گاهی مقابل هم قرار گیرند. درواقع مشکل اینجاست که ما اگر یک پرسش را از دو دستگاه مختلف بپرسیم، طبیعی ست که گاهی به پاسخ های متفاوت و حتا متضاد برسیم (ما الف را در دو دستگاه فکری مختلف می گذاریم، یکی می گوید الف آنگاه ج چون الف آنگاه ب و ب آنگاه ج ولی دیگری می گوید الف آنگاه د چون ب می گوید الف آنگاه د. حال طبیعی ست که ج و د ممکن است متضاد هم باشند).
یک تصویر سه بعدی:
اگر جوهره ها را به عنوان محورهایی در نظر بگیریم که دین و تجدد در میان گرفته اند، تصور من بر این است که همانگونه که این محورها متضاد هم نیستند (عمود بر هم)، بر هم منطبق هم نیستند (این همانی) و حتا موازی هم نیستند: با هم اختلاف زاویه دارند. حجم های اصلی ممکن است علی رغم اختلاف زاویه ی این محورهای ایستاده، با هم کنار بیایند؛ مشکل هنگامی رخ می دهد که این حجم ها به هر دلیلی بخواهند به فضای هم تجاوز کنند. آنگاه است که اگر اختلاف زاویه یشان زیاد باشد، نمی توانند همدیگر را تحمل کنند. به عنوان مثال تکنولوژی (اگر قبول کنیم که یکی از جنبه های تجدد تکنولوژی ست) از جمله های فراورده های تجدد است که دین درباره ی آن یا نظری ندارد و یا اگر هم نظری داشته باشد (چنانکه نمونه های کمیک فراوانی از برخورد تدافعی علما درباره ی ابزارهای جدید غربی سراغ داریم) چنان نبوده که بخواهد و یا بتواند از آن چشم بپوشد. درباره ی باقی مسائل چکار می توان کرد؟
راه حل:
به نظرم تنها راه حل این است که هر یک از این حجم ها (به قول مهدی ابرهای الکترونی) را بگونه ای مطرح کنیم و بچینیم که حتی الامکان به فضاهای همدیگر تداخل نکنند و یا اگر تداخل می کنند، کلیت حریف را تهدید به حذف نکنند. اینجاست که موضوع سکولاریته مطرح می شود و حوزه های مختلف حیات بشری. یعنی اینکه برای اداره ی جامعه یا به سراغ دین نرویم و یا اگر گزاره ها و دستورات دستگاه دین را در انتخابمان دخیل می کنیم، به گونه ای نباشد که کل این فضا را به دین وانهیم. ایضا تعداد رکعت های نمازمان را از مراجع تجدد نجوییم و ایضا روش ساختن آخرتی آباد را در جهانی دیگر. ولی مساله بدین سادگی نیست چون دینی مانند اسلام و مذهبی چون شیعه چنان ویژگی تمامیت خواهی دارند که نسخه ی آماده ای برای اکثر جنبه ها و لحظات زندگی مومنانشان فراهم کرده اند که عملا (جز موارد معدودی چون تکنولوژی) اجازه ی حیاتی به مدرنیته نمی دهند. اسلام برای حکومت برنامه دارد (نگوید ندارد وقتی پیامبر اسلام خود اولین حاکم جامعه بوده و اصلا پایه ی تشیع بر حکومت و حکومت داری نهاده شده است)، در اقتصاد صاحب نظریه است، در اخلاقیات (چون سایر ادیان) صاحب برنامه است و هیچ عملی از شما در نزد خدا پذیرفته نیست مگر به نیت نزدیکی و تقرب به خدا به جا آورده شود. خوب راه حل چیست؟ به نظر من پاسخ (و تنها پاسخ و نه پیاده کردن آن) ساده است: محدود کردن دین به گونه ای که مدرنیته بتواند نفس بکشد و لااقل بتواند حداقلی از رشد و قوام را بیابد. چگونه؟ به نظرم اینجا دیگر موضوع قدرت است و قدرت نمایی. دین جوان ما قدرتمند است و به راحتی با تجدد کنار نمی آید چنانکه توانست بعد از چند دهه از پایه گذاری تجدد دوباره خود را احیا کند و آن را پس بزند. آیا تئوری پردازی کمکی خواهد کرد؟ چرا که نه! ولی می دانم که اشکالی از تئوری پردازی هم هستند (مانند غرب ستیزی، تشیع سرخ و روشنفکری دینی) که بیش از آنکه مقوم تجدد باشند، فضا را پر می کنند از سوءتفاهم و به نوعی میدان را خالی نمی کنند برای رویارویی اصلی که باید بین این ابرهای پرقدرت روی دهد و آنها را قانع کند به سرزمین هایی جداگانه ولو با مرزهایی تخمینی و تقریبی.

۱۳۸۶/۳/۳۰

جوهره ی دینداری و تجدد

این خلاصه ی نقد دکتر سروش دباغ بر گفتاری از مصطفی ملکیان است:
ملکيان: تجدد مولفه‌هايي دارد که هيچ کدام را نمي‌توان در تدين يافت و به عکس. قوام و جوهر ديانت عبارت است از تعبد و تعبد نيز يعني «الف، ب است» چون «ج» مي‌گويد که «الف، ب است.» قوام و جوهر تجدد عبارت است از استدلال‌ورزي و استدلال‌ورزي عبارت است از اينکه «الف، ب است» چون «الف، ج است» و «ج، ب است» پس «الف، ب است» و اين رشته تا جايي که پرسنده سوال را ادامه دهد، ادامه خواهد يافت.

سروش دباغ: اين ادعا بر فرض موجه بودن، ادعايي فلسفي نيست و اگر ادعاي کليت در آن شده باشد، يک نمونه تجربي ناقض مي‌تواند کليت آن‌ را مخدوش کند. وي هيک، بوعلي و چارلز تيلور را نمونه متدينان غيرمتعبد در تاريخ دانست. بنا بر نظر جان هيک، جوهر دينداري تبديل خودمحوري به خدامحوري است و بنا بر نظر عرفا جوهر دينداري، حيرت است.
از سوی دیگر دانشمندان تاريخ تجدد مانند گيدنز و هابرماس، مقوم‌هاي زيادي براي تجدد برشمرده‌اند. برخي تفرد، عقل ابزاري، حتي استيلا و استعمار را مقوم تجدد دانسته‌اند.
راي خود دباغ در باب گوهرهاي دينداري اين است که دينداري دو سطح و جوهره دارد: يکي دينداري عامه متدينان است که قوام آن به تعبد است و ديگري دينداري نخبگان که قوام آن به تعبد نيست. دباغ در پايان، سخنان خود را چنين جمع‌بندي کرد: ادعاي ملکيان در باب تباين دين و تجدد ممکن است علي الاصول درست باشد اما به نظر من ادله او در توجيه اين ادعا موجه نيست.

بحث چندان پیچیده ای نیست؛ نه؟ نظر شما چیست؟ به نظر شما مولفه ی اصلی دینداری چیست؟ آیا شما هم قائل به جوهره های متفاوت برای دینداران متفاوت هستید؟ تجدد چطور؟ مولفه ی اصلی تجدد از نظر شما چیست؟

اصل مطلب را در روزنامه ی هم میهن می تواند بخوانید.

۱۳۸۶/۳/۲۳


شما که این لینک ما در Del.icio.us را نمی بینید؛ اگر این دو مطلب رادیو زمانه را نخوانده اید، حالا بخوانید:

نقد آشوری بر کتاب "حافظ به روایت کیارستمی"
مطلبی زیبا از معروفی درباره ی گلشیری

اگر صفحه ها خوب دیده نشد، بروید سراغ نسخه ی چاپی نوشته ها.

همینطور این دو تا رو توی روزنامه ی هم میهن پنجشنبه از دست ندهید:

گفت و گو با عبدالکريم سروش: پيام قرآن آزاد كردن عقل
آنتوني ايدن شب پس از کودتا: امشب نفس راحتي مي‌كشم

راستی فکر کنم هم میهن دارد به طرز محسوسی از شرق بهتر می شود.

اینها را هم حتما بخوانید:
تاريخ روشنفكري سياسي در ايران در گفت‌وگو با ماشاالله آجوداني: روشنفكر ما مصلح اجتماعي شد
روشنفكري و سياست درگفت‌و‌گو با محمدرضا نيكفر: روشنفکر، آپاراتچي سياست نيست

قسمتی از مصاحبه ی نیکفر:
راه برون رفتن روشنفكران از اين وضعيت چگونه بايد باشد؟
روشنفکر بايستي از اين خودآزاري فاصله بگيرد و در آسيب‌شناسي ارتباط فقط مشکل را در خودش نبيند. مشکل معلوم است: در دوران گره خوردن مصرف‌گرايي با ايدئولوژي، در دوران ترکيب فلاکت با مسابقه جنون‌آميزي براي ثروتمند شدن، در اوج بيماري دوشخصيتي توده‌اي و خلاصه کنم در اين بازار ريا و تزوير و تبليغ‌هاي پرسروصداي پوچ، مشکل روشنفکر يک ميليونم مشکل طرف مقابل نيست.
او کار خودش را مي‌کند، مثلا کتابي مي‌نويسد و دو هزار نفر آن را مي‌خوانند. بي‌انصافي است به فکر آسيب‌شناسي او باشيم. او سالم‌ترين آدم اين سرزمين است. فهم و شعور و سوادش را دارد که کلاهبرداري درجه يک شود و نشده است. نشسته است کتابش را مي‌نويسد و به اين خاطر ممکن است سرش بر باد رود.
او عادي است، ديگران غيرعادي هستند. پس او را سپاس گوييد و برويد ديگران را آسيب‌شناسي کنيد. آبروي ما در نهايت همين چند قلم کتابي است که نوشته مي‌شود. باور نمي‌کنيد به تاريخ گذشته بنگريد و به تاريخ ملت‌هاي ديگر. هنر و انديشه ممنوع سند زيست فرهنگي است. زندگي بدون آنها ملال‌انگيز و پوچ مي‌شود.
با اين حال نمي‌توان از نقش و رسالت روشنفكران سخني نگفت و لذا باز هم سوال اين است كه جماعت روشنفکر تا چه اندازه مي توانند در هدايت مسير اصلاحات در ايران تاثيرگذار باشند؟ چه ميزان بايد از امر کلي فاصله بگيرند و اصولا تاچه اندازه مي‌توان از آنها توقع ورود به مسائل جزيي را داشت؟
اگر منظور از اصلاحات، تعميرات سياسي است تا آپارات مثلا کمتر دود کند و کمتر لنگ زند، کاري از دست روشنفکران برنمي‌آيد و آنان بهتر است دست خود را سياه نکنند، اما در مورد نيمه دوم پرسش؛ در اينجا تلويحا تعريفي از روشنفکر پيش گذاشته شده است.
گويا روشنفکر کسي است که به امر کلي مي‌پردازد؛ بنابراين بايستي بحث کرد که کي و چگونه درگير جزييات شود. اين تعريف و اين تفکيک بي‌فايده و بي‌ربط به اصل مساله است.

در سال‌هاي اخير برخي از روشنفکران ايراني با نگاهي پست مدرن و مبتني بر عقايد فيلسوفاني همچون ژيژک و لاکان و مبتني بر رهيافتي زيبايي شناختي، به دنبال تاثيرگذاري سياسي هستند. آيا با اتخاذ چنين رهيافتي مي‌توان وارد عرصه سياست روزمره شد؟
هر کس خودش مي‌داند چه مي‌کند. طبعا جالب است که مثلا آدم با ديد لاکاني وارد سياست شود، اصلا وارد سياست نه، بلکه بنشيند روزنامه‌ها را بخواند و برود توي نخ برخي آدم‌هاي مهم، خيلي‌خيلي مهم. او حتما متوجه بسياري نکته‌ها مي‌شود و مي‌تواند براي ديگران چيزهاي جالبي حکايت کند.
کلا هر کاري که يک آدم فهميده به صورت جدي انجام دهد، جالب است. حالا ممکن است من با وي اختلاف نظر داشته باشم يا نداشته باشم. مهم جدي بودن و دوري گرفتن از سطحي‌نگري است.
اما از همه چيز مهمتر اين است که ديدگاه ما وجود نظام تبعيض را نپوشاند؛ از آن تعبيري عرضه نکند که اغتشاش جاي روشن‌بيني را بگيرد. ما در اين جنگل گم مي‌شويم اگر نيروي داوري نداشته باشيم. اين نيز جالب است که کساني مي‌خواهند بر مبناي نوعي زيبايي‌شناسي زندگي کنند. اينان بسيار ارجمند هستند. فکر کنيد، کساني هستند که مي‌خواهند خلاف جريان باشند، با ابتذال نسازند، به دنبال مصرف بيشتر و بيشتر نباشند، يک حس زيبايي را دنبال کنند و بر پايه آن بسياري پلشتي‌ها را بر خود ممنوع کنند؛ بايد به آنان بسيار احترام گذاشت.
بقيه مسائل مربوط به خودشان است. براي من مرزگذاري با پلشتي مهم است؛ عزيمتگاه مهم نيست که ممکن است ژيژک باشد، کانت باشد، حافظ و خيام باشد، يا علاقه خاصي به طبيعت و پاکيزگي آن باشد، علاقه به نوايي زيبا باشد، قلبي مهربان و خلقي خوش باشد.

۱۳۸۶/۳/۲۲

Nine Lives

فيلم Nine Lives اثر Rodrigo García، فرزند گابریل گارسیا مارکز، شامل نُه اپیزود می باشد که هر یک برشی از یک زندگی را به تصویر می کشند. هر نُه اپيزود، زندگی ِ زنی را در نقشي نشان مي دهد. در يكي قهرمان مادر است، در يكي همسر است، دختر است یا در يكي معشوقه بوده است.
Rodrigo García كه نويسندگي فيلمنامه ي اين فيلم را نيز خود انجام داده است، كارگرداني 13 فيلم را در كارنامه ي خود دارد و هم اكنون در حال كارگرداني ِ فيلمي با نام Passengers مي باشد.
سایت اختصاصی ِ فیلم
Nine Lives در IMDB
Rodrigo García در IMDB
Rodrigo Garcíaدر Hollywood

۱۳۸۶/۳/۱۹

هر گلی نو

اینجا الان فصل امتحاناته! امروز نزدیک ظهر توی خیابون بودم و سعی می کردم که یه لحظه زیر آفتاب نمونم. جلوی آبمیوفروشی چند تا دختر مدرسه ای با لباس های زشت سرمه ای جمع شده بودن و داشتن توی لیوان های بزرگ آب طالبی می خوردن. از کنار یکی شون داشتم رد می شدم که بی مقدمه لیوانش رو آورد پایین، برگشت طرفم و گفت: آقا! من امروز 18 سالم شد!
همگی با صدای بلند زدن زیر خنده! نگاهش کردم.
با خودم گفتم با این لب و چشمها چه بیدادی که بر خلق جهان نخواهی کرد!
گفتم: نوش جان!

!فقط تو دیوونه ای

توی هوایی. حتماً توی هواپیما. داری از فاصله ای نه چندان دور ابرها رو می بینی. تیکه تیکه اند و پنبه ای. به آسمونی می رسی پر از تیکه های کوچک ابر. خیلی کوچیک. دلت می خواد مثل حشره شناس ها که توی دشت دنبال پروانه می دوند، با اون تور ِ حشره گیریشون، دنبال این ابر ها بدوی و همه شون رو بگیری. آرزو می کنی که خلبان دیوونه بشه و با هواپیما بره دنبال همه شون. ولی توی اون هواپیما هیچکی دیوونه نیست. خلبان به مسیر مستقیمش ادامه می ده. نیم ساعت بعد به مقصد می رسی. توی یه فرودگاه مسخره پیاده ات می کنند. از سالن که می آی بیرون فقط راننده های تاکسی اند که دوره ات می کنند.

۱۳۸۶/۳/۱۵

مثل افتادن سکه ای در آب

برای من انقلاب نه در هزار و سیصد و پنجاه و هفت که در هزار و سیصد و سی و پنج اتفاق افتاد؛ همان شبی که پدر تا صبح می گریست: "الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب". از آن به بعد به خانه ی هر کدام از فامیل که می رفت اول چیزی که می گفت این بود: "آن رادیو را خاموش کنید!"

پاراگراف اولِ از فصل "مثل افتادن سکه ای در آب" از کتاب "وردی که بره ها می خوانند" نوشته ی رضا قاسمی

۱۳۸۶/۳/۱۲

...گاهی

گاهی تو یه روز عادی، وسط اتفاق های روزمره که پُرَند از گرفتاری، نگرانی، دلشوره و اندکی ناامیدی و برای من البته همواره پُرَند از دلتنگی، یه اتفاقی می افته یا صحنه ای ساخته می شه که هیچ ربطی به اون فضای روزمرگی نداره، احساس می کنی داری خواب می بینی، خوابی که دوست داشتنیه و منتظرش نیستی.
---
امروز ظهر، در دقیقه ای تمام آسمون رو ابرهای تیره می پوشونند، گرمای ظهرگاهی یکسره از بین می ره و بادی شدید وزیدن می گیره. دختری 6-7 ساله که جلوی پدرش روی موتور نشسته، در حالیکه باد موهاش رو توی هوا پریشون کرده داد می زند تند تر برو، تند تر، تند تر.

۱۳۸۶/۳/۹

بیکار در آسمان

اون روزی یه چیز بامزه ای دیدم؛ 1000 راه برای وقت تلف کردن سر کار (که توی Digg هم کلی بالا رفته ظاهرا). هنوز وقت نکردم همه اش رو بخونم و بکار ببندم. چند تا از پشنهادها در ارتباط با مطالعه ی نقشه ی جغرافیایی بود:

Draw a map of Europe from memory
Draw a map of your town
Figure out how to use color in a map with the minimum number of colors so that no two adjacent areas are the same color
Read a map of the places you will never go to
Study a map of a region you are unlikely to ever visit


ولی انصافا برای من جذاب تر از همه شون دیدن نقشه های هوایی Google Earth و Google Map هستش. می دونید دیدن همه ی نقشه های هوایی کره ی زمین چقدر وقت می گیره؟ اخیرا یه پروژه ای هم شروع کردم در همین ارتباط: پیدا کردن و جمع آوری قسمت هایی از نقشه های هوایی که موقع عکس برداری یه هواپیما هم داشته از اون منطقه رد می شده و توی عکس افتاده! واقعا کار سخت و وقت گیریه. این یکی رو حین گشتن توی آسمان تبریز پیدا کردم.
حالا از شوخی گذشته اگه بیکار بودین به سایت GeoNames یه سری بزنید. این پایگاه داده توسط کاربرهای عادی تکمیل می شه و من اخیرا به این جور فعالیت ها (Social Networks) خیلی علاقمند شدم.


۱۳۸۶/۳/۸

معلومه چه خبره؟

یک تن از استادان دانشگاه الازهر مصر، به خاطر فتوای عجیبی که در مورد "رفع خلوت شرعی" زن و مرد صادر کرده، از وظیفه اش معلق شده است.

عزت عطیه، رئیس بخش حدیث دانشگاه الازهر و از استادان این دانشگاه، پیشتر فتوا داده بود که زنان کارمند، "به منظور از بین بردن خلوت شرعی، می توانند به همکاران مرد خود شیر بدهند".

به رغم اینکه دکتر عطیه، بعداً فتوای خود را پس گرفت و پوزش خواست، اما مقامات ارشد دانشگاه الازهر، تصمیم گرفته اند تا زمان انجام تحقیقات کامل، او بر سر کارش حاضر نشود.

دکتر عزت عطیه استاد و رئیس بخش حدیث در دانشگاه الازهر گفته بود که برای جلوگیری از خلوت یک زن و یک مرد نامحرم در محل کار، "زن می تواند به همکار مرد خود شیر بدهد".

منبع: بی بی سی

۱۳۸۶/۳/۷

مرشد و مارگاریتا

اگه مرشد و مارگاریتا رو خوندید و تا حالا دچار توهم نشدید، شبها منتظر ولند نیستید یا با هر تکون پرده ی اتاقتون انتظار دیدن یه گربه ی سخنگو رو ندارید حتماً کتاب رو خوب نخوندید.
این رمان برتر ِقرن که یه داستان تخیلی است، ماجرای سفر شیطان به شهری در روسیه است. این رمان در سالهای آخر زندگی ِ نویسنده اش، میخاییل بولگاکف، نوشته شده و نویسنده قبل از اتمام پرداخت ِ چهارم از دنیا می ره و بیوه اش کار رو تکمیل و به چاپ می سپره.
اگه اهل خوندن یه رمان روسی 400-500 صفحه ای هستید در خوندن این یکی تعلل نکنید.

۱۳۸۶/۳/۴

همه چیز آنجاست

مادر الیوت دنبال پرستاری برای الیوت می گردد. خانم سِن آگهی او را در روزنامه دیده و قرار ملاقاتی در خانه اش با وی گذاشته است.

آقای سن فنجانش را گذاشت روی میز جلو مبل و گفت: "درواقع مدتی است که به او تعلیم رانندگی می دهم." اولین بار بود که صحبت می کرد. "طبق پیش بینی من خانم سن باید تا دسامبر گواهینامه اش را گرفته باشد."
"جدی؟" مادر الیوت این موضوع را هم توی دفترچه اش یادداشت کرد.
خانم سن گفت: "بله، دارم یاد می گیرم. ولی کند پیش می روم. می دانید، ما توی خانه راننده داریم."
-منظورتان شوفر است؟
خانم سن نگاه کرد به آقای سن که سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. مادر الیوت هم، همانطور که به دورتادور اتاق نگاه می کرد؛ سر تکان داد. "خب، دیگر همین ... در هند؟"
خانم سن جواب داد: "بله." انگار با گفتن این کلمه چیزی در وجودش آزاد شد. لبه ی ساری اش را که روی سینه اش اریب ایستاده بود، مرتب کرد. او هم به دورتادور اتاق نگاه کرد؛ انگار در حبابهای چراغها، در قوری چای، در سایه های نقش بسته بر موکت، چیزی می دید که بقیه ی آنها نمی دیدند. "همه چیز آنجاست."

ترجمان دردها، جومپا لاهیری، مژده دقیقی، انتشارات هرمس، چاپ دوم 1384

کتاب ترجمان دردها (Interpreter of Maladies) اولین مجموعه داستان جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri) بود و بلافاصله پس از انتشار با استقبال منتقدان روبرو شد بگونه ای که در سال 1999 جایزه ی پن-همینگوی و در سال 2000 جایزه ی پولیتزر را به خود اختصاص داده و نیویورکر آن را بهترین کتاب اول آن سال معرفی کرد (دو داستان دیگر از لاهیری که در این مجله چاپ شده را می توانید اینجا بخوانید). کتاب دارای 9 داستان کوتاه است ولی در ترجمه ی فارسی آن (که انصافا به خوبی انجام شده است) یکی از آنها حذف شده است (نام این بخش S.e.x.y ست). از لاهیری یک رمان هم به فارسی ترجمه شده به نام همنام (The Namesake). از روی این رمان فیلمی هم ساخته شده که لاهیری خود نقشی فرعی در آن بازی می کند.
اگر می خواهید این دو کتاب را به لیست Good Reads خودتان اضافه کنید، بروید به اینجا.
خودم می دانم که به احتمال زیاد آخرین وبلاگ نویس ایرانی هستم که درباره ی جومپا لاهیری چیزی می نویسم؛ بعضی ها ماه ها پیگیر انجام یه مصاحبه بودند و بالاخره موفق شده اند. ولی باور کنید اولین بار چند سال پیش بود که توی مجله ی گلستانه درباره ی لاهیری خوندم و باهاش آشنا شدم. به همین خاطر فکر کردم به اینکه حالا که نوشته ام مزیت خاصی نسبت به سایر نوشته ها نداره، بیام و قشنگترین عکس های نویسنده رو اینجا بذارم. می دونم که به نظرتون می رسه که کار سختی نکرده ام و کافیه که یه جستجوی ساده توی گوگل بزنید تا همه ی این عکس ها رو توی صفحه ی اول جستجو ببینید، ولی باور کنید که حداقل دو ساعت وقت گذاشتم و چندین صفحه از نتایج جستجو رو مرور کردم تا اینها رو گلچین کردم اینجا؛ البته نهایتا فهمیدم که همون پیشنهادهای صفحه ی اول بهترین هستند. ولی دوست دارم از دوستانی که فکر می کنن با این کارم به روشهای ناجوانمردانه متوسل شدم، عذرخواهی کنم ولی این کار رو نمی کنم چون این خانم واقعا قشنگه.

(راستی همین کار رو می خوام درباره ی محسن نامجو هم انجام بدم و آخرین کسی باشم که توی وبلاگ های ایرانی درباره اش می نویسه)

۱۳۸۶/۳/۳

وضوح در نوشتار

1- به اينکه فهميده شويد، توجه داشته باشيد و اهميت بدهيد.
2- «سياست و زبان انگليسي» (1946) اثر جورج اورول را بخوانيد. نصيحت هاي عملي بسيار خوبي براي نوشتن قابل فهم دارد.
3- از مثال استفاده کنيد. مثال ها مي توانند بسيار سازنده باشند و شما را مجبور مي کنند به واسطه تعميم مثال ها به آنچه مدنظر داريد فکر کنيد و خوانندگان را نيز در فهم مطلب شما ياري مي کنند. اگر مي خواهيد نوشته شما ابهام بسياري داشته باشد انتزاعيات را رها نکنيد و هرچه مي توانيد از عبارات دست و پاشکسته و بي معني استفاده کنيد.
4- بدانيد که به چه نتيجه اي مي خواهيد برسيد و دلايل و مثال هايتان چگونه آن را تصديق مي کنند و نيز از جواب هايتان نسبت به استدلال هاي مخالف و مثال هاي نقض واضح، آگاه باشيد. اگر اينها را ندانيد نبايد انتظار داشته باشيد خوانندگان تان از آنچه مي گوييد بهره اي ببرند.
5- مزخرف نگوييد، اکثر مردم وقتي اين کار را مي کنند از آن آگاهند.

این پنج نکته را دیگر از سایت Daily Blog Tips برنداشته ام. از مصاحبه ی کوتاه و بسیار جالبی ست که با نایجل واربرتون (که در مقدمه گفته می شود مدرس ارشد فلسفه در Open University است) انجام شده است و در روزنامه ی شرق چاپ شده است. واربرتون خودش وبلاگ نویس است (متاسفانه نتوانستم وبلاگش را پیدا کنم) و تلاش زیادی برای عمومی کردن مباحث فلسفه می کند. توی مصاحبه اش چیز جالبی می گوید: "وضوح در فلسفه بسيار مهم است زيرا زندگي کوتاه است". برای کسی که به مباحث زبان شناسی و فلسفه و ایده های ویتگنشتاینی علاقه دارد، جالب خواهد بود. مصاحبه اینجا ست.

۱۳۸۶/۳/۱

Daily Blog Tips

این سایت Daily Blog Tips هر روز یه سری مطلب می نویسه درباره ی اشتباهات مرسوم وبلاگ نویسان و روش های وبلاگ نویسی موفق (موضوعش خیلی چیپه؟) بعضی وقتها مطالب خوبی هم داره. مثلا این یکی درباره ی اینه که حتا اگه مدتی هیچ پست جدیدی توی وبلاگ نذاشتید، از مخاطبانتون عذرخواهی نکنید چون این کار اغلب تاثیر بدی روی اونها می ذاره:
Do Not Apologize for the Lack of Posts

عشاق جوان


صحنه ی اول: پسر و دختری در یک خیابان فرعی.
در پیاده روی خیابان پسر دو زانو بر زمین نشسته، دختر مقابل او سر پاست و مشخصاً در حال رد و بدل کردن ِ عشق نیستند. در واقع نزدیکتر که می رسیم از چهره ی پسر می فهمیم که از دست دختر ناراحت و کلافه است مثل کسی که جواب رد شنیده است. چند کلمه ی گلایه آمیز یواش از پسر به گوش می رسد و دختر با گل رزی که از باغچه چیده شده ور می رود.
صحنه ی دوم: پسر و دختری در خیابان فرعی ِ بعدی.
شانه به شانه در حال راه رفتن در پیاده رو هستند. دختر به طرز چشمگیری از پسر آراسته تر است. مانتویی مد ِ روز به تن، عینکی بزرگ به چشم دارد و موهایش طبق مدل جدید آرایش شده است. پسر چهره و ظاهری بسیار پایین تر از استاندارهای امروزه دارد. باز هم پسر در حال گلایه و گفتن این جمله که : "به درک، می خوای بیا می خوای نیا." دختر لبخندی بر لب دارد و ظاهراً از اینکه در موقعیت بالاتر قرار دارد خوشحال است.
صحنه ی سوم: پسر و دختر نوجوانی در خیابان بعدی.
به دو دلیل از تشریح این صحنه معذوریم. اول اینکه آنها در پیاده روی آن سوی خیابان راه می روند و دوم اینکه از مشکلات نوجوانان سخت بی اطلاعیم.

هر سه صحنه در بعد از ظهر یک روز گرم اواخر بهار حوالی ساعت ِ 2:30 ظهر اتفاق افتادند(در شرایط عادی فکر نمی کنم زمان مناسبی برای بیرون اومدن و گردش زوج های جوان باشه). در مسیری که برای انجام کاری می رفتم از سه خیابان فرعی ِ پیاپی عبور می کردم که آنها را دیدم و زمانی که بر می گشتم هیچ کس در خیابان نبود.

۱۳۸۶/۲/۲۶

Weebly

Weebly داره یکی از بهترین ابزارهای ایجاد ساده ی سایت در محیط اینترنت می شه. از شروع کار اونها چند ماه بیشتر نگذشته و درواقع Weebly کارش رو همزمان با چند سازنده ی دیگه ی سایت مبتنی بر تکنولوژی Ajax شروع کرد. سایت هایی مثل Google Page Creator، SiteKreator و Synthasite. ولی Weebly به سرعت تونست از رقیباش فاصله بگیره.
Weebly به کاربران اجازه می دهوکه سایت های چندصفحه ای رو به سادگی با drag and drop کردن اینترفیس های Ajax و تنها با چند کلیک درست کنند. بعدش کاربران می توانند اون وب سایت ها رو در یک سرور Weebly ذخیره کنند و یا اونها رو برای استفاده در هر جای دیگه ای download کنند (اگه سایت رو download کنید، میله ی مخصوص Weebly بالای صفحه هم حذف می شه و سایت کاملا مال خودتون می شه). سایت می تونه یک عنصر RSS رو هم شامل بشه. Weebly علاوه بر پشتبانی از ابزارهای استاندارد متنی و تصویری و RSS از سایر عناصر مبتنی بر JavaScript مثل Google Maps و Flickr Badge هم پشتبانی می کنه. می تونید توی صفحه تون به راحتی مطالب همراه باعکس بذارید، فایل های مختلف رو برای download بارگذاری کنید و از ویدئوهای Google Video و YouTube داخل صفحه تون استفاده کنید. یکی دیگه از امکانات خوب Weebly استفاده ی اون از ویدئو برای نشان دادن نحوه ی استفاده از سایتش هست. قراره که به زودی widget های جدیدی مثل Twitter Badge هم به امکانات سایت اضافه بشه.
و اما عیب های Weebly: یکی از مشکلات این سایت کندی اونه که احتمالا به خاطر ترافیک بالاشه (موضوع سرعت برای ما، کاربرهای ایرانی، اهمیت بیشتری داره). یه مشکلی هم که به نظرم این سایت داره موضوع کامنت گذاریه. البته ابزار خاصی برای کامنت گذاری در اختیارتون گذاشته می شه ولی به نظر می رسه که برخلاف کامنت دونی های معمول سرویس های وبلاگ نویسی که کاربرها می تونند از نظرتان همدیگه باخبر بشن، اینجا کامنت فقط برای صاحب سایت یا وبلاگ فرستاده می شه.
Weebly امکان ثبت نام رو باز گذاشته ولی اونها دارند تعداد کاربرای جدید رو محدود می کنند پس اگه نتونستین ثبت نام کنید، صبور باشید و چند روز دیگه دوباره سعی کنید.
خوشبختانه اکثر دوستان وبلاگ دارند و شاید این سایت به دردشون نخوره مگر اینکه بخواهند یه سایت یا وبلاگ دیگه درست کنند و بخواهند که از این ابزار برای این قضیه استفاده کنند. به هر ترتیب بد نیست که یه سری بزنید و ببینید که تکنولوژی Ajax داره چه می کنه. من یه سایت سردستی توی Weebly درست کردم تا ببینم که چطور چیزیه. ببینید.

به نقل از

راستی ما فردا صبح زود می ریم کاشان و قمصر برای مراسم گلاب گیری (+ و +). به همین خاطر فردا و پس فردا کرکره ها پایینه. ولی منتظر عکس های مهدی باشید.

۱۳۸۶/۲/۲۵

با هم نویسی

سایت Portrayl به اعضایش این امکان را می دهد که شروع به نوشتن داستانی کرده و فصل جدیدی به آن اضافه کرده و مهمتر از آن در نوشتن آن داستان با هم همکاری کنند.
هرکسی می تواند شروع به نوشتن یک داستان کند. تنها باید بگویید که داستانتان درباره ی چیست و فصل اول آن را بنویسید. از اینجا به بعد، بقیه هم می توانند مشارکت کنند. سایر کاربران می توانند فصل های بسته نشده را ویرایش کنند، به داستان خاتمه دهند یا فصل جدیدی برا آن اضافه کنند یا اینکه فقط بر هر فصل کامنت گذاشته و نظرشان را درباره ی آن بگویند.
داستانتان را هم می توانید ببندید و مانع ویرایش بقیه شوید و هم می توانید آن را باز بگذارید. داستانها ممکن است به خاطر اینکه کاربران نسخه ی جدیدی از فصول نوشته شده ایجاد می کنند، چند شاخه شده و در مسیر جدیدی بیفتند.
در حینی که داستان در حال توسعه است، می توانید از طریق RSS هر کدام از شاخه ها را تعقیب کنید. وقتی داستان تمام می شود، می توانید آن را به فرمت PDF درآورید. متاسفانه نمی توانید در صفحات مختلف عکس بگذارید و داستان فقط متنی است. مشکل دیگر اینکه خط فارسی را راست به چپ نمایش نمی دهد و این نوشتن و خواندن آنها را مشکلتر می کند. من یه داستان الکی شروع کردم؛ می تونید اینجا ببینیدش. راستش کل قضیه رو فکر کنم باید به عنوان تفنن دید. من فکر نکنم به جایی برسه!

به نقل از

غذا با لیمو

یه زمانی، گلپایگان که بودیم، علی بدجوری شیفته ی کتاب مورچه ها نوشته ی موریس مترلینگ شده بود و مدام توی جلسات هنری دانشکده از اون کتاب نقل قول می کرد و با الهام از مطالبش شعر می گفت و ... . من و سایر دوستانش هم مدام سربه سرش می ذاشتیم و می گفتیم که خوب شد تو یه کتابی خوندی (باور کنید ما نامردتر از خود علی نبودیم)؟ حالا نقل من و شعرهای منصور اوجی هم همینه. گفتم یه بارگی چندتا از بهترین هاش رو بذارم و هم شما راحت بشید و هم من (البته اصلا قولی نمی دم که بعدا دوباره وسوسه نشم). واقعا زیبا هستند:

نسترن
غرق گل وُ شکوفه خمیده است زیر بار
انگار زیرِ برف
گر بشکند، چه حیف
ورنه، گلاب ها به قدح ها وُ عطرهاست
یا خود هزار شانِ عسل در سپیده دم.


دلیل
مرنوی عشقبازی گربه ها بود وُ
سحرخیزی من

سحرخیزی من بود وُ
چیدن بهارهای نارنج

چیدن بهارهای نارنج بود وُ
خوشبوئی اتاق

خوشبوئی اتاق بود و
نوشتن این شعر

شعری که با سادگی بیادش می آورند
به وقت عشقبازی گربه ها
سالی دوبار
حتی شما!


شما چه می گوئید؟
لیموچینان گفته بودند:
- "گرگ ها، در برف به آبادی می ریزند!
و کفتارها، پس مانده خوارِ گرگانند،
گرگ ها!...

و شکارچیان می گفتند:
- "بهترین هیمه های جهانند
لیموبنانِ خشک
نرم می سوزند وُ چرب
دیر می پایند وُ دراز!...

و من می گویم، اما -
"تناول، با دوست، نیکوست
و غذا، با لیمو گوارا!...

و شما چه می گوئید، ها؟


توت ها
شگفتا
که بِهر بهار
زمین را کک مگی می کنند وُ
لبان تو را سرخ وُ
دلِ مرا مشتاقِ گناه

این توت ها
توت های سیاه.

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

۱۳۸۶/۲/۲۴

گفتگو در کامنت

نمی دونم شما هم این مشکل من رو دارید یا نه؟ ببینید با استفاده از feed reader ها راحت متوجه می شید که یه سایت یا وبلاگ کی به روز می شه (بخصوص اگه لیست سایت ها و بلاگ هایی که هر روز می خواهید چک کنید زیاد باشه، اون ها خیلی مفیدن)! feed reader هایی مثل Google Reader و Netvibes (که من از دوتاشون استفاده کردم و ازشون راضی ام).
ولی اینکه وقتی واسه ی یک مطلب توی وبلاگی کامنت می ذارید، بتونید دیالوگی رو که احتمالا طی کامنت های اون مطلب برقرار می شه تعقیب کنید، یه مساله ی دیگه ست! فرض کنید توی کامنت خودتون شما یه سوالی مطرح می کنید و می خواهید که ببینید که نویسنده ی اون مطلب یا سایر خواننده ها چه جوابی به اون سوال می دن؛ مدام باید سربزنید به اون مطلب و ببینید که کامنت جدیدی روی اون مطلب گذاشته شده یا نه؟
coComment این مشکل رو حل کرده (هیچان زده می شویم). طرز کار باهاش نسبتا ساده است (اینجا). محمد قبلا این سرویس رو به من معرفی کرده بود ولی من هم گفتم یه چیزی درباره اش بنویسم شاید به دردتون بخوره.

روزنامه ی شرق

روزنامه ی شرق دوباره درآمد. این روزنامه را دوست دارم و اوقات زیادی به خواندن مطالبش سپری می کنم (مثل علی). می خواستم به مطلبی از آن در شماره ی امروز لینک دهم که درباره ی اسلاوی ژیژک بود ولی سایت روزنامه هنوز احیا نشده است. یکبار از ابراهیم اردشیری شنیدم که از سعید نقل می کرد که اخیرا ژیژک را کشف کرده است. موضوع مال چند سال پیش است و امروز ظاهرا ژیژک مد روز است.

بعد التحریر: سایت شرق با قالب جدید راه افتاد.

صحبت کودکان

گفت: آفت صوفيان در صحبت کودکان و در معاشرت اضداد و در رفيقي زنان است.
...
بعد از وفات به خوابش ديدند، گفتند: خداي عزوجل با تو چه کرد؟
گفت: بيامرزيد.
گفتند: به چه سبب؟
گفت: به برکت آنکه هرگز هزل با جد نياميختم.

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۲/۲۲

دلیل

تا دست نبری به انتحار

(مثلا آب دادنِ به باغچه ای
دان دادنِ به کبوتری
خریدِ روزنامه ای
خوردنِ سیبی
نشستنِ به تماشا بر لبِ دریای چشمی
نوشتنِ شعری
و یا ...!)

برای هر صبح - بیداریت از خواب
حتما، دلیلی داشته باش!

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

به زمستان

تقصیر من نیست؛ نوزاد همسایه امشب خواب ندارد و مدام ونگ می زند. خواب نگذاشته برای برای من و مادرش. و من هم از شعرهای منصور اوجی خیلی خوشم می آید:

بادامِ تر را به بهاران خوش دانسته اند.
و انجیرِ بَش را به تابستان.
و به خزان
انگورِ لعل.

انارِ میخوش را من، اما چیزِ دیگری میدانم
و دان کردنش را در آفتابِ زمستانِ عصر.

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

یه هایکو

نمایشگاه کتاب که بودم، یه مجموعه ی هایکو دیدم به ترجمه ی نیکی کریمی. چند تا از هایکوها رو خوندم. همین یکی یادم مونده:

شبنم صبحگاهی
به هیچ کار دنیا نمی آید.

آگهی برای یک شعر

اغلب اشعار پروین اعتصامی چنگی به دلم نمی زنند ولی شنیده ام که قطعه ای حزن انگیز دارد درباره ی گم شدن ناگهانی گربه اش. کسی (علی یا رضای خاصی مد نظرمه) اطلاعی دارد از آن؟

۱۳۸۶/۲/۲۱

دیالوگی در مصلا

من: سلام. شبستون اینجاست مرد حسابی؟
دوستم: سلام. ول کن تو رو خدا! مردم از خستگی.
من: ها! من هم خسته ام شد. چی گرفتی حالا؟
دوستم: من والله هیچی، دو تا بیشتر نگرفتم. خودت چی گرفتی؟
من: باور کن هرچی کتاب زیر یک و پونصد بود، من درو کردم. یه بیست تایی شد فکر کنم. از داستان و فلسفه و شعر و چی می دونم هرچی که به ذهنت بیاد. از ویتگنشتاین تا یغما گلرویی.
دوستم: یه خورده بشینیم بعد بریم یا ...
من: نگفتی چی گرفتی؛ ببینم!
دوستم: ها؟ راستی می گم مصلا هم خیلی بزرگه ها!
من: بده ببینم! آره، ولی نمایشگاه سرسبزتر بود.
دوستم: اون که آره!
من: چی؟ لنین؟ این یکی چیه دیگه؟ استالین!
دوستم: خوب بریم؟

عصر جمعه

زن: گفتین چی بود اسمش؟
راننده: اعدام.
زن: اعدام! چیه آخه؟ خیابون اعدام؟
راننده: میدون اعدام! همه می شناسن. از هرکی بپرسی اونجا، نشونت می ده.
زن: آها!
راننده: خیابون خیام، میدون اعدام.
زن: چرا امروز خیابونا خلوته؟
راننده: جمعه است آخه!

اصول پنجگانه ی حماقت

و در رمضان سنه ی ست و ثلاثین و خمس مائه، قومی مزدکیان (که از چندگاه باز اسماعیلی شده بودند اما بر طریقه ی مذهب خود) دعوت پوشیده می کردند و خرافات و هذیانات از آن جنس که ایشان گویند، می گفتند. و ایشان خود را پارسیان خوانند. و واضع مذهب ایشان مانی بوده است: مردی احمق معتوهی و به هیچ دین و دیانتی قایل نبوده و به هیچ پیغمبری ایمان نداشته؛
و خواستم که برخی از عقیدت این گم راهان یاد کنم: قال النبی، صلی الله علیه و سلم: اذکروا الفاسق بما فیه لکی یحذره الناس. و اصل قاعده ی مذهبشان آن است که نشاید هیچ کس را بیازارند، نه حیوان و نه نبات، تا بدان حد که میخی نشاید به زمین فرو کوفتن که زمین را از آن رنج رسد؛ و دو زن را بهم نشاید داشتن که هر دو را رنج رسد؛ و طلاق نشاید دادن و برده نشاید خریدن؛ و پنج گناه است که هر که از این ها یکی بکند هرگز از دوزخ رستگاری نیابد: خون ریختن بناحق؛ و دو زن در یک وقت داشتن؛ و با مخالف وصلت کردن؛ (و) به زبان و جوارح مردم را آزردن. و در حال بعث و نشر و مبدا و معاد "تناسخ" گویند. ...
نعوذ بالله من هذا الاعتقاد! و حق یکی است و باقی همه باطل. و فرقه ی ناجیه یکی، و دیگر فرق همه هالک، "لیمیزالله الخبیث من الطیب".

جامع التواریخ، خواجه رشید الدین فضل الله همدانی، به کوشش محمدتقی دانش پژوه و محمد مدرسی (زنجانی)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1381

۱۳۸۶/۲/۱۸

سلوک اخي فرج

جامي در نفحات بيان مي کند که اخي فرج گربه اي تربيت کرده بود که صاحب رفتارهاي جالب و عجيب بوده است و دو نمونه از کارهاي او را جامي نقل کرده است که قابل توجه است.
از احوالات گربه ي او دو حکايت را درج کرده اند ولي از خود او، مريدان و شاگردان او، شيوه ي سلوک او و کلمات و اقوال او چيزي را درج نکرده اند.
او در روز چهارشنبه ي غره ي رجب سنه ي سبع و خمسين و اربع مائه (457) از دنيا رفته است و قبر وي در زنجان است.

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

خانه ی ما را اکثرتان دیده اید. مگر من کی هستم که بخواهم به این گربه یا صاحبش بخندم. روی شوفاژ جلوی پنجره ی حال کوچکمان یا اصلا ننشسته ام یا کم نشسته بودم تا همین امشب. وقتی امشب نشستم آنجا دیدم که از این زاویه خانه ام را ندیده ام و به سرعت فهمیدم که این دیدگاه هم به زودی کهنه می شود و تکراری.
حالم خوب نیست. خسته شده ام از اینکه هر روز منتظر تعطیلی آخر هفته باشم. فکر کنم مدام به اینکه شکمم را چطور تو بدهم یا دخانیات را چطور کنار بگذارم.
شاید وقتش است که توهم کوله پشتی ام را بیندازم توی سطل آشغال توی آشپزخانه. تولدی دیگر در راه نیست. لبخند بزن.

۱۳۸۶/۲/۱۷

عناصر رويا

چندين فرايند وجود دارند که طي رويا ديدن به کار مي پردازند که اريش فروم به نحوي موجز و روشن آنها را در کتابش، زبان از ياد رفته (1957) ، توصيف مي کند. فروم توضيح مي دهد که روياها به تاويلي نياز دارند که بايد با زندگي و تجارب رويابين همنوا شده باشند. فروم انديشه هاي فرويد پيرامون مولفه هاي گوناگون در روياها را به ميان مي کشد:
فرويد روياي حقيقي را که بيان اميال پنهان ما هستند، "روياي نهفته" مي نامد. نسخه ي کژديسه ي رويا، آنگونه که ما به خاطرش مي آوريم، "روياي آشکار" است. روندهاي اصلي که عمل رويا به واسطه ي آنها روياي نهفته را به روياي آشکار ترجمه مي کند، عبارتد از: فشرده سازي، جانشين سازي و شاخ و برگ دادن ثانويه. مراد فرويد از فشرده سازي اشاره به اين واقعيت است که روياي آشکار بسيار کوتاه تر از روياي نهفته است. روياي آشکار پاره اي از مولفه هاي روياي نهفته را به کنار گذاشته، تکه هايي از عناصر گوناگون را تلفيق و آنها را در روياي آشکار به صورت يک عنصر جديد فشرده مي کند ... فرويد روند جانشين سازي را براي براي اشاره به اين واقعيت به کار مي گيرد که عنصري از روياي نهفته، و اغلب عنصري بسيار مهم، توسط عنصري مهجور در روياي آشکار، و بطور معمول، عنصري که کاملا بي اهميت جلوه مي کند، بيان مي شود.

روايت در فرهنگ عاميانه، رسانه و زندگي روزمره ، آرتور. آسا برگر، محمدرضا ليراوي، انتشارات سروش، چاپ اول، 1380

فروید اولین فصل کتاب تعبیر رویا را چنین می آغازد:
In the following pages, I shall demonstrate that there is a psychological technique which makes it possible to interpret dreams, and that on the application of this technique, every dream will reveal itself as a psychological structure, full of significance, and one which may be assigned to a specific place in the psychic activities of the waking state. Further, I shall endeavour to elucidate the processes which underlie the strangeness and obscurity of dreams, and to deduce from these processes the nature of the psychic forces whose conflict or co-operation is responsible for our dreams.

۱۳۸۶/۲/۱۶

*عشق پشت باجه هاست

صبح:
پسر پشت باجه ی بانک ایستاده است. دختر آن سوی باجه نشسته است. پسر مثل همه ی ساکنین ِ این مملکت می خواهد قسط بدهد. یکی می گفت ماه برای اونهایی که قسط یا اجاره می دهند دو سر دارد.
پسر شروع می کند با نخ ِ خودکار ِ روی باجه که البته خودکارش کنده شده و نخ را یکی حسابی گره گرهی کرده است ور می رود. شروع می کند به باز کردن ِ گره های نخ. آنی متوجه می شود که دختر ِ بانکدار دارد نگاهش می کند. می بیند که دختر به او لبخندی زده و نگاهش را تصنعی می دزدد. در نگاه ِ دختر عشق هست. نگاهی است که از پسر نجات می طلبد. از پسر می خواهد که گره های زندگیش را مثل گره های نخ باز کند. پسر بدش می آید از آن نگاه.
شب:
پسر از صبح تا حالا حال ِ تهوع دارد. می داند که دلیلش چیست. تعجب می کند که چرا برای چیزی به آن کوچکی تهوع گرفته است.
---
* عنوان مطلب هیچ چیز ِ خاصی نیست. راستش می خواستم طنز بشه ولی ظاهرا که اصلا نشد.
پ.ن: یکی دو تا تغییر دوستان پیشنهاد کردند که من لحاظ کردم.

۱۳۸۶/۲/۱۴

عارف و من

احتمالا عارف قزويني را با اين شعر زشت کمتر مي شناسيد:

زبان ترک از براي از قفا کشيدن است
صلاح پاي اين زبان ز مملکت بريدن است
دواسبه با زبان فارسي از ارس پريدن است
نسيم صبحدم برخيز
بگو به مردم تبريز
که نيست خلوت زرتشت
جاي صحبت چنگيز

اينها هستند منابع و ريشه هاي سوءتفاهمي که امروز بين ترک ها و فارس ها مي بينيد. ايکاش عارف مي دانست که من و امثال من تنها با اين زبان زيباست که مي توانيم با پدران و مادرانمان سخن بگوييم، دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم.
و ايکاش مي دانست که من هيچوقت درباره ي زبان او چنين آرزوي فاشيستي اي نداشته ام و نخواهم داشت.

مجله ي ايرانشهر، شماره ي 2، 18 اکتبر 1923

۱۳۸۶/۲/۱۲

ساختمان يک حکايت کلاسيک

1. گويند وقتي که در مصر بوده به قنادخانه اي درآمده
2. شربتي طلبيده
3. قنادي در مقابل جواب تلخي داده
4. حضرتِ خواجه را بحر قهر به خروش آمده
5. در دم مجموع قنادخانه هاي مصر خراب شده
6. چون به پادشاه مصر از اين معني خبر داده اند
7. فرموده که وي را دلجويي کنيد، شايد که آتش غضبش فرو نشيند

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۲/۱۱

باتلاق

يکي به اسم آرتور کوستلر گفته که:
حاصلخيزترين منطقه از نظر ذهني همان ساحل باتلاقي بين خواب و بيداري است.

من مدتهاست که در اين باتلاق دانه اي يا جوانه اي نکاشته ام و شتابان بي ديدنِ جوانه اي سبز از آن گذشته ام.

۱۳۸۶/۲/۸

Category:Living_people

من عباس را در ستون سوم از صفحه ي اول ليست مردم زنده در ويكي پديا پيدا كردم. تعدادي از عكس هايش را اينجا مي توانيد ببينيد. او عضو Magnum Photos است.

۱۳۸۶/۲/۴

ری را

از صبح تا حالا می خوام این مطلب رو پست کنم این بلاگر لعنتی راه نمی ده. یه بار هم مطلب رو کامل پروند. پس مختصر و مفید و سریع اینکه، ری را نام آشناییه برای همه ی کسایی که علاقه ای به ادبیات ایران دارند. ری را نام یک شعر معروف نیماست که در منطقه ی شمال ایران نامیه برایِ دختران. به تازگی آلبوم ِ بسیار زیبایی با این نام به دستم رسیده(با تشکر از پریسا البته) که این مدت زیاد بهش گوش می دم. در یه جستجوی ساده فهمیدم که آقای خسرو شکیبایی یه کاست با این نام خونده که البته این آلبومی که من دارم مسلماً(بخوانید خوشبختانه)صدای ایشون نیست و آلبومی است کار آقای سهیل نفیسی که نشر هرمس اون رو منتشر کرده. توضیحات ِ لازم رو از سایت هنر و موسیقی می آرم:
"گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران، با کنترباس و آکاردئون نواخته می شوند. آلبوم "ری را" که با نام یکی از اشعار نیما یوشیج ، شاعر معاصر ایرانی نامگذاری شده، به اجرای موسیقایی گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران اختصاص پیدا کرده است. ازجمله این اشعار می توان به آثاری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، نیما یوشیج، منوچهر آتشی و ابراهیم منصفی اشاره کرد. آهنگسازی این اثر را آهنگساز جوان ایرانی "سهیل نفیسی" به عهده دارد. فضای این اثر که با سازهای "آکاردئون" و "کنترباس" ساخته شده است، فضایی بسیار آرام و نوستالژیک است. در بخش هایی تکنوازی سازهای مختلف و در بخش هایی دیگر همنوازی آنها گنجانده شده است. بخش های دیگر این اثر با تکنوازی ساز گیتار اجرا شده و آوازی که سهیل نفیسی روی آن اجرا کرده است."

و البته شعر ِ ری را تقدیم به علی فتح اللهی:

ری را

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
---
پ.ن: ببخشید که زیاد هم مختصر نشد.

۱۳۸۶/۲/۱

یعقوب یادعلی

اين راسته كه يعقوب يادعلي (نويسنده ي آداب بي قراري) زنداني شده؟ رادبو فردا نوشته اينجا! كسي مي دونه چرا؟

کتاب اخیر یادعلی، آداب بی قراری، رمانیست که در سال 84 منتشر شد و تحسین بسیاری را بر انگیخت. یاد علی که ظاهرا ده سالی است در یاسوج زندگی می کند هم اکنون در زندان این شهر به سر می برد.

در رابطه با آداب بی قراری مطلبی از خودمان.
فروغ لطف کرده و در کامنت ها لينک وبلاگي رو گذاشته که اخبار مربوط به اين قضيه رو تعقيب مي کنه. واسه ي اينکه جلوي ديد باشه، لينک وبلاگ رو مي ذارم همينجا.
يعقوب يادعلي يا قرار کفالت آزاد شد و پرونده اش به تهران منتقل شد (به نقل از خوابگرد).

وردی که بره ها می خوانند

یه رمان خوب ِ ایرانی که می شه یه نفس خوندش. منم یه نفس خوندمش. بسیار دلنشین بود برای من. اگه بخوام تکه های جالبش رو بذارم اینجا احتمالا باید همه اش رو کپی می کردم و قطعا صدای نویسنده در می اومد. پس فعلا از قید تکه های جالبش می گذریم. ولی چند شباهت داشت با بعضی ها و بعضی کارها که برام جالب بود. اول اینکه این رمان تقدیم شده به مادر ِ نویسنده که ظاهرا در انتظار دیدار فرزندش مرده. دقیقا عین مادر عباس معروفی. و البته خیلی از قسمت های متن هم شبیه بود به حس و حال نوشته های معروفی که مورد علاقه ی منند. جدا از اینکه رضا قاسمی سعی می کنه که با وارد کردن طنز به داستان از زیادی احساساتی شدنش پرهیز کنه(اشاره به یادداشتهای خود نویسنده درباره ی این رمان). شباهت دوم در قسمتی از فضای وقوع داستانه. این رمان چند محور در محدوده های جغرافیایی مختلفی اتفاق می افته. بخشی از اون که به کودکی و نوجوانی راوی می پردازه در شهری است که اگر چه از آن به وضوح نامی برده نشده، اما شباهت بسیاری دارد به مکان رمان ِ چراغها را من خاموش می کنم(حتما می دونید که چند وقته دیگه بهش اجازه ی چاپ ندادند.)
---
و در آخر بازم جای شکرش باقیه که دو سه سالی یه بار یه کاری از قاسمی یا معروفی یا ... در می آد و الا باید قید ادبیات ایرانی رو می زدیم.(در همین رابطه مطلبی از عرض حال)
---
راستی رمان رو می تونید از اینجا بردارید.

۱۳۸۶/۱/۳۰

احمد باطبي


عکس احمد باطبي عزيز است و همانطور که مي بينيد از سايت کسوف (آرش عاشوري نيا) برداشته ام.

ممنون از محمد که در del.icio.us لينکش را گذاشته بود.

۱۳۸۶/۱/۲۷

وصف الحال

شما را به ياد مي آورم در حالي که بهترين سخن شما "اي کاش" بود؛ اي کاش در زمان و مکاني بوديم که به "اي کاش" نياز نبود.

ترجمه ي شعري از شيخ يوسف بن حسين تبريزي

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، انتشارات نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۱/۲۳

من و عمو

عموي بزرگم رو خيلي دوست دارم. پنجاه و اندي بايد باشه سنش. قد و قامتش به خونواده ي مادريش رفته؛ قد بلند و استخون درشته ولي تمام عمرش از ديدن خون حالش بد مي شده. بچه که بودم مي رفتم تابستون ها خونشون براي قاليبافي؛ گاهي که دستم رو چاقوي قاليبافي تصادفا مي بريد، نمي تونست به انگشتم حتا نگاه کنه. صورتش در هم مي شد، سرش رو برمي گردوند و من رو زود مي فرستاد پيش زن عموم تا انگشتم رو ببنده.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.

۱۳۸۶/۱/۲۰

چراگاه غزالان

دلم همه ي صورت ها را در خود مي پذيرد
چراگاه غزالان است و صومعه ي راهبان و بتکده
کعبه ي زائران است و الواح تورات و مصحف قرآن
به مذهب عشقم به هر سو رو کند که عشق دين و ايمان من است


اين ترجمه ي شعري ست از ابن عربي که تقديمش مي کنم به علي فتح اللهي
چنين گفت
ابن عربي، نصر ابوزيد، احسان موسوي خلخالي، نيلوفر، چاپ اول 85

۱۳۸۶/۱/۱۸

سفر نامه 1

سوار هواپیما هستیم. پرواز ِ رفت به سمت اروپا(همین ترکیه!). بعد از کلی شور زدن و دویدن کف سالن فرودگاه و جابا کردن کیف و ساک و طی کردن یه سالن دور و دراز رسیدیم به صندلی هامون. می بینم که بابام همینطوری وایساده. ازش می پرسم چرا نمی شینه؟ قضیه از این قراره که شماره ی صندلی مامانم 15 ردیف عقب تر از بابام ِ و بابام داره شور می زنه که یه وقت مامانم بغل دست یه مرد غریبه نشینه!!! می رم عقب و می فهمم که توی کارت پرواز مامان شماره ی صندلیش اشتباه شده و اون صندلی مال ِ یه آقای دیگه هست. مامان رو می آرم جلو و مهماندار با منت اجازه می ده که مامان پیش بابا بشینه. نفس راحتی می کشم و می شینم سر جام.
...موقع سرو غذا و نوشیدنی شده. قیافه ی ما که از بس عجله داشتیم ناهار هم نخوردیم از دیدن غذا شکفته. مهماندار با یه میز پر از نوشیدنی های جور واجور می آد و از هر کسی می پرسه که چی می خواد؟ دختر خالم ردیف اوله. یه Red Bullانتخاب می کنه، البته وقتی که مهماندار حالیش میکنه که باید برای نوشیدنی های الکلی و انرژی زا پول بده از خیرش می گذره و به یه کوکا کولای ساده قناعت می کنه. نوبت منه. روی میز چند نوع نوشابه، چند نوع آب میوه و آب هست که مجانی سرو می شن. چشمم به آب گوجه فرنگی می افته و یادم می آد که یکی از دوستام می گفت نوشیدنی ِ با کلاسیه و فقط جاهای باکلاس سرو می شه. بعد از چند لحظه ی کوتاه حرفم آماده می شه.
- Potato juice please.
Air host: Potato?
- Yes, potato.
Air host: Ha, tomato!

۱۳۸۶/۱/۱۲

Show must go on

تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: هیچ جوری نمی شه ترومن رو منصرف کرد.
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: باید بسازیمش.
تهیه کننده: حالا این فیجی چقدر خرج می ذاره رو دستمون ؟

۱۳۸۶/۱/۸

Twitter.com

چيزي درباره ي Twitter شنيدين؟ اگه تا حالا نشنيدين، طي چند روز آينده حتما مي شنوين. دكتر مجيدي مطلب جالبي نوشته در معرفي توییتر. ظاهرا يكي از دو نفري كه اين سايت رو راه انداختن، هموني كه بلاگر رو درست كرده و فروخته به گوگل. كاملا محتمله كه از كل قضيه خوشتون نياد؛ كما اينكه من خودم هم هنوز مطمئن نيستم ولي يه سري استفاده ي جنبي مي شه ازش كرد در وبلاگ نويسي. دكتر نوشته همه اش رو. من دارم اين دو تا رو امتحان مي كنم:

و
دوست داشتين شما هم يه تستي بزنيد.

حتما يه سري هم به Twitter Vision بزنيد.شعارش اينه Sit back and enjoy the show خيلي باحاله.


دكتر مزيدي طي چند روز اخير خيلي زحمت كشيده بابت معريف توييتر توي محيط وب ايراني. به نوشته هاي ايشون درباره ي توييتر حتما يه نگاه بندازين (اينجا). ببين محمد جان اين پزشكا كه اصلا راه نمي دن به مهندسا! حالا تو هي بگو چرا مطالب فني نمي نويسين.
راستي، آدرس توييتر من هم اينه!

۱۳۸۶/۱/۶

برف در زيباترين روز سال

ک. پرسید: تا بهار چقدر مانده است؟
پپی تکرار کرد: تا بهار؟ زمستان ما طولانی است، زمستانی بسیار طولانی و یکنواخت. ولی ما این پایین از آن شکایت نمی کنیم، ما از زمستان در امانیم. بالاخره روی بهار نیز می آید، و به گمانم یک وقتی هم برای تابستان هست؛ اما حالا، در خاطره یمان، بهار و تابستان چنان کوتاه می نمایند که انگار بیشتر از دو روز نمی پایند و حتا در آن روزها، حتا وسط زیباترین روز، حتا آن زمان گاهی برف می بارد.

قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381

۱۳۸۶/۱/۱

سال نو مبارک

هفت سینی نصف و نیم...
ماهی سیاه کوچولو...
امید و شور و آرزو برای سال جدید...
سال نو همه مبارک

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

آخرین نوشته ی سال 85

آخرین نوشته ی سال 84 رو یادتون هست؟
امیدها و آرزوها همان ها هستند؟ بله! همان ها هستند؛ اينکه سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد (فکر کنم براي من بود). اينکه در سال جديد کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم. اميدي که آخر سال قبل به آزادي گنجي داشتم، به بار نشست. پس چرا امسال همان اميد را درباره ي باطبي و همه ديگراني که به ناحق دربندند، بويژه آذربايجاني هاي وطنم، نداشته باشم.
به جمع دوستان وبلاگيم پريسا، فروغ، رضا، سعيد و کاوه هم اضافه شده اند و خوشبختانه همه ي دوستان قبلي هنوز مي نويسند‌ و سر مي زنند. همه سالي پر از خير و برکت داشته باشيد؛ بله چه اشکالي دارد؟ خير و برکت و سلامتي؛ هرکس اعتقاد دارد، حتما دعايي هم بکند.

اين عکس زيبا رو هم آرش عاشوري نيا گرفته و من از سايتش، کسوف، برداشتم.

۱۳۸۵/۱۲/۲۶

آنکه شلاق مي زند

آنکه شلاق می‌زند، پشت کسی را که شلاق می‌خورد امضا می‌کند. چه اتفاقی افتاده است؟ کی پشت کی را امضا می‌کند؟
اینجا دیگر امضا ثبت گذشته نیست، اتفاقی افتاده است اما شلاق امضای این اتفاق نیست، احضار گذشته است، یعنی گذشته‌بازی در اینجا هم هست اما این امضا به جای اینکه جریانی را به گذشته بسپارد گذشته‌ای را جریان می‌دهد، گذشته‌ای را حال می‌کند. پیش مردم را روی پشتش می‌گذارد، مثل حقش را کف دستش. بالاخره این گذشته‌ی مردم حق این مردم است، و پشت مردم هم فرقی با کف دست مردم ندارد. فقیه هم برای احقاق همین حق آمده است، پیشینه‌ی ما را تعقیب می‌کند، عاشق پیش است و عقب پیش می‌رود. پیشترها را می‌کاود و آنچه می‌یابد می‌آورد و و روی پشت مردم می‌گذارد. پیش او هیچ‌وقت پیش، معنای جلو نمی‌دهد. پیش یعنی گذشته، پیش یعنی ماضی، و امضا برای او یعنی با ماضی ور رفتن. و برای با ماضی ور رفتن چه جائی بهتر از پشت. و تمام گذشته‌ی فقیه این طور بر پشت مردم حال می‌شود. بر پشت مردمی ‌که شلاق می‌خورد. وگرنه آن مردمی که شلاق می‌زند «پیشِ» مردمی را که شلاق می‌خورد به معنای جلو نمی‌گیرد، و فقیه را پیشرو می‌داند. هرچه عقب‌تر برود پیشروتر است.

قسمتي از مطلب يدالله رويايي تحت عنوان "منِِ گذشته: امضا" در مجله ي هزارتو
همين پاراگراف بصورت مطلبي مستقل نيز در وبلاگ رويايي آمده است اينجا.

۱۳۸۵/۱۲/۲۵


فروغ جان خوش اومدي!

۱۳۸۵/۱۲/۲۲

ما شادی را گدایی می کنیم

ساعت 3 صبحه و من همین الان از چهارشنبه سوری برگشتم خونه. کلی راه رو پیاده اومدم تا این حس بدم از بین بره، اما الان هم هرچی می خوام بنویسم شکل فحش می شه، پس نمی نویسم.
شهریار مندنی پور در موخره ای که بر مجموعه داستان ِ آبی ماوراء بحار نوشته میگه ما برای شاد بودن همیشه به دلیل نیازمندیم و هیچوقت نمی تونیم راحت و بی دلیل شاد باشیم، کاری که بسیاری ملت های دیگه می کنند. این حرفش رو همیشه تو شادی هام حس می کنم اما امشب اینم بهم اضافه شد که ما شادی رو گدایی می کنیم. برای داشتنش هر کاری می کنیم و دست آخر...

۱۳۸۵/۱۲/۲۱

راه نجات

تا جايي که من مي دانم در دوران اخير اکثر ابتکارات و اختراعات در دنيا بر پايه ي منافع حوزه ي توليد يا تجارت و يا ملاحظات نظامي انجام شده اند. مقدمه رو بي خيال مي شم.
جالب است که اولين راه‌آهني که در ايران تاسيس مي شود راه‌آهن تهران به شاه عبدالعظيم است که البته مبتني بوده بر تخمين سود حاصل از مسافرت هاي زيارتي بين تهران و شهر ري. دو طرح اولي هم که جزو اولين طرح هايي هستند که خود ايرانيان براي تاسيس راه‌آهن تهيه کرده بودند، متعلقند به ميرزا يوسف خان مستشار الدوله. طرح اول "پروژه ي ناصري راه‌آهن قم" نام داشته و دومي "لايحه ي راه‌آهن تهران – مشهد". مستشارالدوله که محاسبات دقيقي درباره ي تعداد زوار فعلي و آتي مشهد انجام داده، مستند کرده و به ناصرالدين شاه تقديم کرده بود، در مقدمه ي "لايحه ي راه‌آهن تهران – مشهد" فوايد اين راه‌آهن را طي 18 بند به اطلاع شاه مي رساند:

1. ترويج شعائر الله که به واسطه ي تسهيل در مسافرت زوار خواهد بود؛
2. تزييد و تکميل خلوص عظام و ملت محترم ايران به شخص مقدس ملوکانه که باعث و باني چنين کار خير معظم خواهد شد؛

صد البته در خيرخواهي و وطن دوستي مستشارالدوله هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد (چنانکه بيش از نيمي از 18 موردي که وي به شاه يادآور مي شود، جزو منافع تجاري، امنيتي و ملي مي باشند) ولي بالاخره اينکه چنين طرح عظيمي در ايران چنين مي آغازد، جاي تامل دارد.
پروژه ي سراسري راه‌آهن ايران نهايتا توسط رضاشاه و بدون وام خارجي و با انحصار تجارت قند و شکر و چاي در دست دولت و وضع ماليات بر آنها (دو قران بر هر من قند و شکر و شش قران براي هر من چاي) انجام شد. ظاهرا ابتکار استفاده از اين راه براي پرداخت هزينه ي ساخت راه‌آهن ابتکار صنيع الدوله (برادر مهدي قلي خان هدايت) بوده و در دوران مظفرالدين شاه در کتابي با نام راه نجات که در آن به ضرورت ساخت راه‌آهن در کشور پرداخته، مطرح شده بوده است.
راستي اين دو مورد از 18 مورد فوق الذکر برايم جالب تر بود:
کثرت توالد و تناسل به واسطه ي تقليل ايام مسافرت و آسوده شدن چندين هزار حيوان از زحمت بارکشي؛

منابع:
راه‌آهن ايران، مهندس مجتبا ملکوتي، 1328
راه‌آهن در ايران، منوچهر احتشامي، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، چاپ دوم ، 1382


راستي فکر نکنيد که اينقدر بيکار و ولگردم! براي تحقيق درباره ي يک داستان مجبور شدم اين دو کتاب را ورقي بزنم.

۱۳۸۵/۱۲/۱۹


رفتم به کوي خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده است
او را به باغ ها جو يا بر كنار لب جو

مولوي

قبلا كلمه ي "كنار" در مصرع آخر به اشتباه "لب" نوشته شده بود. راستش اشكال هم از من نبود؛ من اين دو بيت رو توي ويژه نامه ي نوروزي روزنامه ي اعتماد و سردر مقاله اي از جواد مجابي (نقاش و شاعر) ديدم كه به موضوع باغ در شعر فارسي مي پرداخت. خيلي خيلي خوشم اومد و يكي دو روزي توي ذهنم مي چرخيد. وقتي نوشتمش اينجا، علي گفت مصرع چهارمش يه جوريه؛ مريم هم گفت كه وزنش به هم خورده توي اين مصرع و رضاي عزيز هم كه اصلا زد توي خال. يعني وقتي رضاهم گفت ديگه رفتم گشتم نمونه ي درست غزل رو پيدا كردم (غزل رو اينجا بخونيد). اين رو هم كه اشتباه از خود مجابي بوده يا حروفچين مقاله نمي دونم. راستش من از وزن و به هم خوردگي اون خيلي سردرنمي يارم؛ درباره ي اين شعر هم اونقدر رفته بودم توي نخ باغ و باغبان و خواجه كه اصلا متوجه قضيه نشدم.
به هر حال ببخشيد كه اينجوري شد. ممنونم رضاجان!

۱۳۸۵/۱۲/۱۳

سمعی باشد

و نظام متکلم را با ابوالهذیل مناظره بود به سبب جن. نظام گوید "جن هست" ابوهذیل گوید "جن نیست."
خصومت ایشان دراز شد. خلیفه ی وقت میان ایشان صلح داد و گفت "دیوان را به برهان نتوان نمودن و از جهت قرآن ایمان باید داشت".
و ابوالهذیل را چاهی بود که آب کشیدی از آن. نظام در آن چاه پنهان شد. ابوالهذیل دلو فرو گذاشت. نظام آن را به دست بگرفت. ابوهذیل می کشید. نظام آواز منکر بکرد و گفت "در دیو و پری چرا طعنه زنی؟"
ابوهذیل سنگ بر سر چاه نهاد و خلیفه را خبر کرد که "نظام در چاه پنهان شده است و خود را دیو ساخت و مرا تهدید می کند".
خلیفه کس فرستاد و وی را بیرون آوردند و سیلی زنان وی را بردند پیش خلیفه.
و خلیفه گوید "آن چه غیب است کسی خواهد که ظاهر کند و بر آن برهان انگیزد، نتواند. چنان که عذاب گور و منکر و نکیر. به این جملت ایمان باید داشت. سمعی باشد، نه عقلی. و آن که تحقیق آن جوید، چنین خجل گردد که تو گشتی."
مقصود از این آن است که آفریدگار چون گفت جنی هست، ایمان باید داشت.

عجایب نامه (عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات)، محمد ابن محمود همدانی، ویرایش جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1375

۱۳۸۵/۱۲/۱۱

از قورباغه به نیچه

قرار ملاقات پریسا رو زودتر بخونید. به نظرم طنزش خیلی خیلی قشنگ از آب دراومده.

۱۳۸۵/۱۲/۱۰

ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی

خداوند عجایب و شگفتیهای جهان را به ده قسمت تقسیم کرد. نه قسمت را به مشرق عالم بخشید و یک قسمت را به مغرب و شمال و جنوب عطا فرمود و باز از نه قسمت عجایبِ مشرق، هشت قسمت را به ممالک هند و چین اختصاص داد و یک قسمت را به باقی ممالک مشرق زمین.

عجایب هند، ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی، ترجمه ی محمد ملک زاده، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ اول، 1348
اسم رو که دارید! از اون اسم های مورد علاقه ی دوستم حمید اسماعیل پور: ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی!