۱۳۸۶/۲/۲۶

Weebly

Weebly داره یکی از بهترین ابزارهای ایجاد ساده ی سایت در محیط اینترنت می شه. از شروع کار اونها چند ماه بیشتر نگذشته و درواقع Weebly کارش رو همزمان با چند سازنده ی دیگه ی سایت مبتنی بر تکنولوژی Ajax شروع کرد. سایت هایی مثل Google Page Creator، SiteKreator و Synthasite. ولی Weebly به سرعت تونست از رقیباش فاصله بگیره.
Weebly به کاربران اجازه می دهوکه سایت های چندصفحه ای رو به سادگی با drag and drop کردن اینترفیس های Ajax و تنها با چند کلیک درست کنند. بعدش کاربران می توانند اون وب سایت ها رو در یک سرور Weebly ذخیره کنند و یا اونها رو برای استفاده در هر جای دیگه ای download کنند (اگه سایت رو download کنید، میله ی مخصوص Weebly بالای صفحه هم حذف می شه و سایت کاملا مال خودتون می شه). سایت می تونه یک عنصر RSS رو هم شامل بشه. Weebly علاوه بر پشتبانی از ابزارهای استاندارد متنی و تصویری و RSS از سایر عناصر مبتنی بر JavaScript مثل Google Maps و Flickr Badge هم پشتبانی می کنه. می تونید توی صفحه تون به راحتی مطالب همراه باعکس بذارید، فایل های مختلف رو برای download بارگذاری کنید و از ویدئوهای Google Video و YouTube داخل صفحه تون استفاده کنید. یکی دیگه از امکانات خوب Weebly استفاده ی اون از ویدئو برای نشان دادن نحوه ی استفاده از سایتش هست. قراره که به زودی widget های جدیدی مثل Twitter Badge هم به امکانات سایت اضافه بشه.
و اما عیب های Weebly: یکی از مشکلات این سایت کندی اونه که احتمالا به خاطر ترافیک بالاشه (موضوع سرعت برای ما، کاربرهای ایرانی، اهمیت بیشتری داره). یه مشکلی هم که به نظرم این سایت داره موضوع کامنت گذاریه. البته ابزار خاصی برای کامنت گذاری در اختیارتون گذاشته می شه ولی به نظر می رسه که برخلاف کامنت دونی های معمول سرویس های وبلاگ نویسی که کاربرها می تونند از نظرتان همدیگه باخبر بشن، اینجا کامنت فقط برای صاحب سایت یا وبلاگ فرستاده می شه.
Weebly امکان ثبت نام رو باز گذاشته ولی اونها دارند تعداد کاربرای جدید رو محدود می کنند پس اگه نتونستین ثبت نام کنید، صبور باشید و چند روز دیگه دوباره سعی کنید.
خوشبختانه اکثر دوستان وبلاگ دارند و شاید این سایت به دردشون نخوره مگر اینکه بخواهند یه سایت یا وبلاگ دیگه درست کنند و بخواهند که از این ابزار برای این قضیه استفاده کنند. به هر ترتیب بد نیست که یه سری بزنید و ببینید که تکنولوژی Ajax داره چه می کنه. من یه سایت سردستی توی Weebly درست کردم تا ببینم که چطور چیزیه. ببینید.

به نقل از

راستی ما فردا صبح زود می ریم کاشان و قمصر برای مراسم گلاب گیری (+ و +). به همین خاطر فردا و پس فردا کرکره ها پایینه. ولی منتظر عکس های مهدی باشید.

۱۳۸۶/۲/۲۵

با هم نویسی

سایت Portrayl به اعضایش این امکان را می دهد که شروع به نوشتن داستانی کرده و فصل جدیدی به آن اضافه کرده و مهمتر از آن در نوشتن آن داستان با هم همکاری کنند.
هرکسی می تواند شروع به نوشتن یک داستان کند. تنها باید بگویید که داستانتان درباره ی چیست و فصل اول آن را بنویسید. از اینجا به بعد، بقیه هم می توانند مشارکت کنند. سایر کاربران می توانند فصل های بسته نشده را ویرایش کنند، به داستان خاتمه دهند یا فصل جدیدی برا آن اضافه کنند یا اینکه فقط بر هر فصل کامنت گذاشته و نظرشان را درباره ی آن بگویند.
داستانتان را هم می توانید ببندید و مانع ویرایش بقیه شوید و هم می توانید آن را باز بگذارید. داستانها ممکن است به خاطر اینکه کاربران نسخه ی جدیدی از فصول نوشته شده ایجاد می کنند، چند شاخه شده و در مسیر جدیدی بیفتند.
در حینی که داستان در حال توسعه است، می توانید از طریق RSS هر کدام از شاخه ها را تعقیب کنید. وقتی داستان تمام می شود، می توانید آن را به فرمت PDF درآورید. متاسفانه نمی توانید در صفحات مختلف عکس بگذارید و داستان فقط متنی است. مشکل دیگر اینکه خط فارسی را راست به چپ نمایش نمی دهد و این نوشتن و خواندن آنها را مشکلتر می کند. من یه داستان الکی شروع کردم؛ می تونید اینجا ببینیدش. راستش کل قضیه رو فکر کنم باید به عنوان تفنن دید. من فکر نکنم به جایی برسه!

به نقل از

غذا با لیمو

یه زمانی، گلپایگان که بودیم، علی بدجوری شیفته ی کتاب مورچه ها نوشته ی موریس مترلینگ شده بود و مدام توی جلسات هنری دانشکده از اون کتاب نقل قول می کرد و با الهام از مطالبش شعر می گفت و ... . من و سایر دوستانش هم مدام سربه سرش می ذاشتیم و می گفتیم که خوب شد تو یه کتابی خوندی (باور کنید ما نامردتر از خود علی نبودیم)؟ حالا نقل من و شعرهای منصور اوجی هم همینه. گفتم یه بارگی چندتا از بهترین هاش رو بذارم و هم شما راحت بشید و هم من (البته اصلا قولی نمی دم که بعدا دوباره وسوسه نشم). واقعا زیبا هستند:

نسترن
غرق گل وُ شکوفه خمیده است زیر بار
انگار زیرِ برف
گر بشکند، چه حیف
ورنه، گلاب ها به قدح ها وُ عطرهاست
یا خود هزار شانِ عسل در سپیده دم.


دلیل
مرنوی عشقبازی گربه ها بود وُ
سحرخیزی من

سحرخیزی من بود وُ
چیدن بهارهای نارنج

چیدن بهارهای نارنج بود وُ
خوشبوئی اتاق

خوشبوئی اتاق بود و
نوشتن این شعر

شعری که با سادگی بیادش می آورند
به وقت عشقبازی گربه ها
سالی دوبار
حتی شما!


شما چه می گوئید؟
لیموچینان گفته بودند:
- "گرگ ها، در برف به آبادی می ریزند!
و کفتارها، پس مانده خوارِ گرگانند،
گرگ ها!...

و شکارچیان می گفتند:
- "بهترین هیمه های جهانند
لیموبنانِ خشک
نرم می سوزند وُ چرب
دیر می پایند وُ دراز!...

و من می گویم، اما -
"تناول، با دوست، نیکوست
و غذا، با لیمو گوارا!...

و شما چه می گوئید، ها؟


توت ها
شگفتا
که بِهر بهار
زمین را کک مگی می کنند وُ
لبان تو را سرخ وُ
دلِ مرا مشتاقِ گناه

این توت ها
توت های سیاه.

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

۱۳۸۶/۲/۲۴

گفتگو در کامنت

نمی دونم شما هم این مشکل من رو دارید یا نه؟ ببینید با استفاده از feed reader ها راحت متوجه می شید که یه سایت یا وبلاگ کی به روز می شه (بخصوص اگه لیست سایت ها و بلاگ هایی که هر روز می خواهید چک کنید زیاد باشه، اون ها خیلی مفیدن)! feed reader هایی مثل Google Reader و Netvibes (که من از دوتاشون استفاده کردم و ازشون راضی ام).
ولی اینکه وقتی واسه ی یک مطلب توی وبلاگی کامنت می ذارید، بتونید دیالوگی رو که احتمالا طی کامنت های اون مطلب برقرار می شه تعقیب کنید، یه مساله ی دیگه ست! فرض کنید توی کامنت خودتون شما یه سوالی مطرح می کنید و می خواهید که ببینید که نویسنده ی اون مطلب یا سایر خواننده ها چه جوابی به اون سوال می دن؛ مدام باید سربزنید به اون مطلب و ببینید که کامنت جدیدی روی اون مطلب گذاشته شده یا نه؟
coComment این مشکل رو حل کرده (هیچان زده می شویم). طرز کار باهاش نسبتا ساده است (اینجا). محمد قبلا این سرویس رو به من معرفی کرده بود ولی من هم گفتم یه چیزی درباره اش بنویسم شاید به دردتون بخوره.

روزنامه ی شرق

روزنامه ی شرق دوباره درآمد. این روزنامه را دوست دارم و اوقات زیادی به خواندن مطالبش سپری می کنم (مثل علی). می خواستم به مطلبی از آن در شماره ی امروز لینک دهم که درباره ی اسلاوی ژیژک بود ولی سایت روزنامه هنوز احیا نشده است. یکبار از ابراهیم اردشیری شنیدم که از سعید نقل می کرد که اخیرا ژیژک را کشف کرده است. موضوع مال چند سال پیش است و امروز ظاهرا ژیژک مد روز است.

بعد التحریر: سایت شرق با قالب جدید راه افتاد.

صحبت کودکان

گفت: آفت صوفيان در صحبت کودکان و در معاشرت اضداد و در رفيقي زنان است.
...
بعد از وفات به خوابش ديدند، گفتند: خداي عزوجل با تو چه کرد؟
گفت: بيامرزيد.
گفتند: به چه سبب؟
گفت: به برکت آنکه هرگز هزل با جد نياميختم.

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۲/۲۲

دلیل

تا دست نبری به انتحار

(مثلا آب دادنِ به باغچه ای
دان دادنِ به کبوتری
خریدِ روزنامه ای
خوردنِ سیبی
نشستنِ به تماشا بر لبِ دریای چشمی
نوشتنِ شعری
و یا ...!)

برای هر صبح - بیداریت از خواب
حتما، دلیلی داشته باش!

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

به زمستان

تقصیر من نیست؛ نوزاد همسایه امشب خواب ندارد و مدام ونگ می زند. خواب نگذاشته برای برای من و مادرش. و من هم از شعرهای منصور اوجی خیلی خوشم می آید:

بادامِ تر را به بهاران خوش دانسته اند.
و انجیرِ بَش را به تابستان.
و به خزان
انگورِ لعل.

انارِ میخوش را من، اما چیزِ دیگری میدانم
و دان کردنش را در آفتابِ زمستانِ عصر.

باغ و جهان مردگان، منصور اوجی، نوید شیراز، چاپ اول، 1382

یه هایکو

نمایشگاه کتاب که بودم، یه مجموعه ی هایکو دیدم به ترجمه ی نیکی کریمی. چند تا از هایکوها رو خوندم. همین یکی یادم مونده:

شبنم صبحگاهی
به هیچ کار دنیا نمی آید.

آگهی برای یک شعر

اغلب اشعار پروین اعتصامی چنگی به دلم نمی زنند ولی شنیده ام که قطعه ای حزن انگیز دارد درباره ی گم شدن ناگهانی گربه اش. کسی (علی یا رضای خاصی مد نظرمه) اطلاعی دارد از آن؟

۱۳۸۶/۲/۲۱

دیالوگی در مصلا

من: سلام. شبستون اینجاست مرد حسابی؟
دوستم: سلام. ول کن تو رو خدا! مردم از خستگی.
من: ها! من هم خسته ام شد. چی گرفتی حالا؟
دوستم: من والله هیچی، دو تا بیشتر نگرفتم. خودت چی گرفتی؟
من: باور کن هرچی کتاب زیر یک و پونصد بود، من درو کردم. یه بیست تایی شد فکر کنم. از داستان و فلسفه و شعر و چی می دونم هرچی که به ذهنت بیاد. از ویتگنشتاین تا یغما گلرویی.
دوستم: یه خورده بشینیم بعد بریم یا ...
من: نگفتی چی گرفتی؛ ببینم!
دوستم: ها؟ راستی می گم مصلا هم خیلی بزرگه ها!
من: بده ببینم! آره، ولی نمایشگاه سرسبزتر بود.
دوستم: اون که آره!
من: چی؟ لنین؟ این یکی چیه دیگه؟ استالین!
دوستم: خوب بریم؟

عصر جمعه

زن: گفتین چی بود اسمش؟
راننده: اعدام.
زن: اعدام! چیه آخه؟ خیابون اعدام؟
راننده: میدون اعدام! همه می شناسن. از هرکی بپرسی اونجا، نشونت می ده.
زن: آها!
راننده: خیابون خیام، میدون اعدام.
زن: چرا امروز خیابونا خلوته؟
راننده: جمعه است آخه!

اصول پنجگانه ی حماقت

و در رمضان سنه ی ست و ثلاثین و خمس مائه، قومی مزدکیان (که از چندگاه باز اسماعیلی شده بودند اما بر طریقه ی مذهب خود) دعوت پوشیده می کردند و خرافات و هذیانات از آن جنس که ایشان گویند، می گفتند. و ایشان خود را پارسیان خوانند. و واضع مذهب ایشان مانی بوده است: مردی احمق معتوهی و به هیچ دین و دیانتی قایل نبوده و به هیچ پیغمبری ایمان نداشته؛
و خواستم که برخی از عقیدت این گم راهان یاد کنم: قال النبی، صلی الله علیه و سلم: اذکروا الفاسق بما فیه لکی یحذره الناس. و اصل قاعده ی مذهبشان آن است که نشاید هیچ کس را بیازارند، نه حیوان و نه نبات، تا بدان حد که میخی نشاید به زمین فرو کوفتن که زمین را از آن رنج رسد؛ و دو زن را بهم نشاید داشتن که هر دو را رنج رسد؛ و طلاق نشاید دادن و برده نشاید خریدن؛ و پنج گناه است که هر که از این ها یکی بکند هرگز از دوزخ رستگاری نیابد: خون ریختن بناحق؛ و دو زن در یک وقت داشتن؛ و با مخالف وصلت کردن؛ (و) به زبان و جوارح مردم را آزردن. و در حال بعث و نشر و مبدا و معاد "تناسخ" گویند. ...
نعوذ بالله من هذا الاعتقاد! و حق یکی است و باقی همه باطل. و فرقه ی ناجیه یکی، و دیگر فرق همه هالک، "لیمیزالله الخبیث من الطیب".

جامع التواریخ، خواجه رشید الدین فضل الله همدانی، به کوشش محمدتقی دانش پژوه و محمد مدرسی (زنجانی)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1381

۱۳۸۶/۲/۱۸

سلوک اخي فرج

جامي در نفحات بيان مي کند که اخي فرج گربه اي تربيت کرده بود که صاحب رفتارهاي جالب و عجيب بوده است و دو نمونه از کارهاي او را جامي نقل کرده است که قابل توجه است.
از احوالات گربه ي او دو حکايت را درج کرده اند ولي از خود او، مريدان و شاگردان او، شيوه ي سلوک او و کلمات و اقوال او چيزي را درج نکرده اند.
او در روز چهارشنبه ي غره ي رجب سنه ي سبع و خمسين و اربع مائه (457) از دنيا رفته است و قبر وي در زنجان است.

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

خانه ی ما را اکثرتان دیده اید. مگر من کی هستم که بخواهم به این گربه یا صاحبش بخندم. روی شوفاژ جلوی پنجره ی حال کوچکمان یا اصلا ننشسته ام یا کم نشسته بودم تا همین امشب. وقتی امشب نشستم آنجا دیدم که از این زاویه خانه ام را ندیده ام و به سرعت فهمیدم که این دیدگاه هم به زودی کهنه می شود و تکراری.
حالم خوب نیست. خسته شده ام از اینکه هر روز منتظر تعطیلی آخر هفته باشم. فکر کنم مدام به اینکه شکمم را چطور تو بدهم یا دخانیات را چطور کنار بگذارم.
شاید وقتش است که توهم کوله پشتی ام را بیندازم توی سطل آشغال توی آشپزخانه. تولدی دیگر در راه نیست. لبخند بزن.

۱۳۸۶/۲/۱۷

عناصر رويا

چندين فرايند وجود دارند که طي رويا ديدن به کار مي پردازند که اريش فروم به نحوي موجز و روشن آنها را در کتابش، زبان از ياد رفته (1957) ، توصيف مي کند. فروم توضيح مي دهد که روياها به تاويلي نياز دارند که بايد با زندگي و تجارب رويابين همنوا شده باشند. فروم انديشه هاي فرويد پيرامون مولفه هاي گوناگون در روياها را به ميان مي کشد:
فرويد روياي حقيقي را که بيان اميال پنهان ما هستند، "روياي نهفته" مي نامد. نسخه ي کژديسه ي رويا، آنگونه که ما به خاطرش مي آوريم، "روياي آشکار" است. روندهاي اصلي که عمل رويا به واسطه ي آنها روياي نهفته را به روياي آشکار ترجمه مي کند، عبارتد از: فشرده سازي، جانشين سازي و شاخ و برگ دادن ثانويه. مراد فرويد از فشرده سازي اشاره به اين واقعيت است که روياي آشکار بسيار کوتاه تر از روياي نهفته است. روياي آشکار پاره اي از مولفه هاي روياي نهفته را به کنار گذاشته، تکه هايي از عناصر گوناگون را تلفيق و آنها را در روياي آشکار به صورت يک عنصر جديد فشرده مي کند ... فرويد روند جانشين سازي را براي براي اشاره به اين واقعيت به کار مي گيرد که عنصري از روياي نهفته، و اغلب عنصري بسيار مهم، توسط عنصري مهجور در روياي آشکار، و بطور معمول، عنصري که کاملا بي اهميت جلوه مي کند، بيان مي شود.

روايت در فرهنگ عاميانه، رسانه و زندگي روزمره ، آرتور. آسا برگر، محمدرضا ليراوي، انتشارات سروش، چاپ اول، 1380

فروید اولین فصل کتاب تعبیر رویا را چنین می آغازد:
In the following pages, I shall demonstrate that there is a psychological technique which makes it possible to interpret dreams, and that on the application of this technique, every dream will reveal itself as a psychological structure, full of significance, and one which may be assigned to a specific place in the psychic activities of the waking state. Further, I shall endeavour to elucidate the processes which underlie the strangeness and obscurity of dreams, and to deduce from these processes the nature of the psychic forces whose conflict or co-operation is responsible for our dreams.

۱۳۸۶/۲/۱۶

*عشق پشت باجه هاست

صبح:
پسر پشت باجه ی بانک ایستاده است. دختر آن سوی باجه نشسته است. پسر مثل همه ی ساکنین ِ این مملکت می خواهد قسط بدهد. یکی می گفت ماه برای اونهایی که قسط یا اجاره می دهند دو سر دارد.
پسر شروع می کند با نخ ِ خودکار ِ روی باجه که البته خودکارش کنده شده و نخ را یکی حسابی گره گرهی کرده است ور می رود. شروع می کند به باز کردن ِ گره های نخ. آنی متوجه می شود که دختر ِ بانکدار دارد نگاهش می کند. می بیند که دختر به او لبخندی زده و نگاهش را تصنعی می دزدد. در نگاه ِ دختر عشق هست. نگاهی است که از پسر نجات می طلبد. از پسر می خواهد که گره های زندگیش را مثل گره های نخ باز کند. پسر بدش می آید از آن نگاه.
شب:
پسر از صبح تا حالا حال ِ تهوع دارد. می داند که دلیلش چیست. تعجب می کند که چرا برای چیزی به آن کوچکی تهوع گرفته است.
---
* عنوان مطلب هیچ چیز ِ خاصی نیست. راستش می خواستم طنز بشه ولی ظاهرا که اصلا نشد.
پ.ن: یکی دو تا تغییر دوستان پیشنهاد کردند که من لحاظ کردم.

۱۳۸۶/۲/۱۴

عارف و من

احتمالا عارف قزويني را با اين شعر زشت کمتر مي شناسيد:

زبان ترک از براي از قفا کشيدن است
صلاح پاي اين زبان ز مملکت بريدن است
دواسبه با زبان فارسي از ارس پريدن است
نسيم صبحدم برخيز
بگو به مردم تبريز
که نيست خلوت زرتشت
جاي صحبت چنگيز

اينها هستند منابع و ريشه هاي سوءتفاهمي که امروز بين ترک ها و فارس ها مي بينيد. ايکاش عارف مي دانست که من و امثال من تنها با اين زبان زيباست که مي توانيم با پدران و مادرانمان سخن بگوييم، دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم.
و ايکاش مي دانست که من هيچوقت درباره ي زبان او چنين آرزوي فاشيستي اي نداشته ام و نخواهم داشت.

مجله ي ايرانشهر، شماره ي 2، 18 اکتبر 1923

۱۳۸۶/۲/۱۲

ساختمان يک حکايت کلاسيک

1. گويند وقتي که در مصر بوده به قنادخانه اي درآمده
2. شربتي طلبيده
3. قنادي در مقابل جواب تلخي داده
4. حضرتِ خواجه را بحر قهر به خروش آمده
5. در دم مجموع قنادخانه هاي مصر خراب شده
6. چون به پادشاه مصر از اين معني خبر داده اند
7. فرموده که وي را دلجويي کنيد، شايد که آتش غضبش فرو نشيند

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، نشر نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۲/۱۱

باتلاق

يکي به اسم آرتور کوستلر گفته که:
حاصلخيزترين منطقه از نظر ذهني همان ساحل باتلاقي بين خواب و بيداري است.

من مدتهاست که در اين باتلاق دانه اي يا جوانه اي نکاشته ام و شتابان بي ديدنِ جوانه اي سبز از آن گذشته ام.

۱۳۸۶/۲/۸

Category:Living_people

من عباس را در ستون سوم از صفحه ي اول ليست مردم زنده در ويكي پديا پيدا كردم. تعدادي از عكس هايش را اينجا مي توانيد ببينيد. او عضو Magnum Photos است.

۱۳۸۶/۲/۴

ری را

از صبح تا حالا می خوام این مطلب رو پست کنم این بلاگر لعنتی راه نمی ده. یه بار هم مطلب رو کامل پروند. پس مختصر و مفید و سریع اینکه، ری را نام آشناییه برای همه ی کسایی که علاقه ای به ادبیات ایران دارند. ری را نام یک شعر معروف نیماست که در منطقه ی شمال ایران نامیه برایِ دختران. به تازگی آلبوم ِ بسیار زیبایی با این نام به دستم رسیده(با تشکر از پریسا البته) که این مدت زیاد بهش گوش می دم. در یه جستجوی ساده فهمیدم که آقای خسرو شکیبایی یه کاست با این نام خونده که البته این آلبومی که من دارم مسلماً(بخوانید خوشبختانه)صدای ایشون نیست و آلبومی است کار آقای سهیل نفیسی که نشر هرمس اون رو منتشر کرده. توضیحات ِ لازم رو از سایت هنر و موسیقی می آرم:
"گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران، با کنترباس و آکاردئون نواخته می شوند. آلبوم "ری را" که با نام یکی از اشعار نیما یوشیج ، شاعر معاصر ایرانی نامگذاری شده، به اجرای موسیقایی گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران اختصاص پیدا کرده است. ازجمله این اشعار می توان به آثاری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، نیما یوشیج، منوچهر آتشی و ابراهیم منصفی اشاره کرد. آهنگسازی این اثر را آهنگساز جوان ایرانی "سهیل نفیسی" به عهده دارد. فضای این اثر که با سازهای "آکاردئون" و "کنترباس" ساخته شده است، فضایی بسیار آرام و نوستالژیک است. در بخش هایی تکنوازی سازهای مختلف و در بخش هایی دیگر همنوازی آنها گنجانده شده است. بخش های دیگر این اثر با تکنوازی ساز گیتار اجرا شده و آوازی که سهیل نفیسی روی آن اجرا کرده است."

و البته شعر ِ ری را تقدیم به علی فتح اللهی:

ری را

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
---
پ.ن: ببخشید که زیاد هم مختصر نشد.

۱۳۸۶/۲/۱

یعقوب یادعلی

اين راسته كه يعقوب يادعلي (نويسنده ي آداب بي قراري) زنداني شده؟ رادبو فردا نوشته اينجا! كسي مي دونه چرا؟

کتاب اخیر یادعلی، آداب بی قراری، رمانیست که در سال 84 منتشر شد و تحسین بسیاری را بر انگیخت. یاد علی که ظاهرا ده سالی است در یاسوج زندگی می کند هم اکنون در زندان این شهر به سر می برد.

در رابطه با آداب بی قراری مطلبی از خودمان.
فروغ لطف کرده و در کامنت ها لينک وبلاگي رو گذاشته که اخبار مربوط به اين قضيه رو تعقيب مي کنه. واسه ي اينکه جلوي ديد باشه، لينک وبلاگ رو مي ذارم همينجا.
يعقوب يادعلي يا قرار کفالت آزاد شد و پرونده اش به تهران منتقل شد (به نقل از خوابگرد).

وردی که بره ها می خوانند

یه رمان خوب ِ ایرانی که می شه یه نفس خوندش. منم یه نفس خوندمش. بسیار دلنشین بود برای من. اگه بخوام تکه های جالبش رو بذارم اینجا احتمالا باید همه اش رو کپی می کردم و قطعا صدای نویسنده در می اومد. پس فعلا از قید تکه های جالبش می گذریم. ولی چند شباهت داشت با بعضی ها و بعضی کارها که برام جالب بود. اول اینکه این رمان تقدیم شده به مادر ِ نویسنده که ظاهرا در انتظار دیدار فرزندش مرده. دقیقا عین مادر عباس معروفی. و البته خیلی از قسمت های متن هم شبیه بود به حس و حال نوشته های معروفی که مورد علاقه ی منند. جدا از اینکه رضا قاسمی سعی می کنه که با وارد کردن طنز به داستان از زیادی احساساتی شدنش پرهیز کنه(اشاره به یادداشتهای خود نویسنده درباره ی این رمان). شباهت دوم در قسمتی از فضای وقوع داستانه. این رمان چند محور در محدوده های جغرافیایی مختلفی اتفاق می افته. بخشی از اون که به کودکی و نوجوانی راوی می پردازه در شهری است که اگر چه از آن به وضوح نامی برده نشده، اما شباهت بسیاری دارد به مکان رمان ِ چراغها را من خاموش می کنم(حتما می دونید که چند وقته دیگه بهش اجازه ی چاپ ندادند.)
---
و در آخر بازم جای شکرش باقیه که دو سه سالی یه بار یه کاری از قاسمی یا معروفی یا ... در می آد و الا باید قید ادبیات ایرانی رو می زدیم.(در همین رابطه مطلبی از عرض حال)
---
راستی رمان رو می تونید از اینجا بردارید.

۱۳۸۶/۱/۳۰

احمد باطبي


عکس احمد باطبي عزيز است و همانطور که مي بينيد از سايت کسوف (آرش عاشوري نيا) برداشته ام.

ممنون از محمد که در del.icio.us لينکش را گذاشته بود.

۱۳۸۶/۱/۲۷

وصف الحال

شما را به ياد مي آورم در حالي که بهترين سخن شما "اي کاش" بود؛ اي کاش در زمان و مکاني بوديم که به "اي کاش" نياز نبود.

ترجمه ي شعري از شيخ يوسف بن حسين تبريزي

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، انتشارات نجم کبري، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۶/۱/۲۳

من و عمو

عموي بزرگم رو خيلي دوست دارم. پنجاه و اندي بايد باشه سنش. قد و قامتش به خونواده ي مادريش رفته؛ قد بلند و استخون درشته ولي تمام عمرش از ديدن خون حالش بد مي شده. بچه که بودم مي رفتم تابستون ها خونشون براي قاليبافي؛ گاهي که دستم رو چاقوي قاليبافي تصادفا مي بريد، نمي تونست به انگشتم حتا نگاه کنه. صورتش در هم مي شد، سرش رو برمي گردوند و من رو زود مي فرستاد پيش زن عموم تا انگشتم رو ببنده.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.

۱۳۸۶/۱/۲۰

چراگاه غزالان

دلم همه ي صورت ها را در خود مي پذيرد
چراگاه غزالان است و صومعه ي راهبان و بتکده
کعبه ي زائران است و الواح تورات و مصحف قرآن
به مذهب عشقم به هر سو رو کند که عشق دين و ايمان من است


اين ترجمه ي شعري ست از ابن عربي که تقديمش مي کنم به علي فتح اللهي
چنين گفت
ابن عربي، نصر ابوزيد، احسان موسوي خلخالي، نيلوفر، چاپ اول 85

۱۳۸۶/۱/۱۸

سفر نامه 1

سوار هواپیما هستیم. پرواز ِ رفت به سمت اروپا(همین ترکیه!). بعد از کلی شور زدن و دویدن کف سالن فرودگاه و جابا کردن کیف و ساک و طی کردن یه سالن دور و دراز رسیدیم به صندلی هامون. می بینم که بابام همینطوری وایساده. ازش می پرسم چرا نمی شینه؟ قضیه از این قراره که شماره ی صندلی مامانم 15 ردیف عقب تر از بابام ِ و بابام داره شور می زنه که یه وقت مامانم بغل دست یه مرد غریبه نشینه!!! می رم عقب و می فهمم که توی کارت پرواز مامان شماره ی صندلیش اشتباه شده و اون صندلی مال ِ یه آقای دیگه هست. مامان رو می آرم جلو و مهماندار با منت اجازه می ده که مامان پیش بابا بشینه. نفس راحتی می کشم و می شینم سر جام.
...موقع سرو غذا و نوشیدنی شده. قیافه ی ما که از بس عجله داشتیم ناهار هم نخوردیم از دیدن غذا شکفته. مهماندار با یه میز پر از نوشیدنی های جور واجور می آد و از هر کسی می پرسه که چی می خواد؟ دختر خالم ردیف اوله. یه Red Bullانتخاب می کنه، البته وقتی که مهماندار حالیش میکنه که باید برای نوشیدنی های الکلی و انرژی زا پول بده از خیرش می گذره و به یه کوکا کولای ساده قناعت می کنه. نوبت منه. روی میز چند نوع نوشابه، چند نوع آب میوه و آب هست که مجانی سرو می شن. چشمم به آب گوجه فرنگی می افته و یادم می آد که یکی از دوستام می گفت نوشیدنی ِ با کلاسیه و فقط جاهای باکلاس سرو می شه. بعد از چند لحظه ی کوتاه حرفم آماده می شه.
- Potato juice please.
Air host: Potato?
- Yes, potato.
Air host: Ha, tomato!

۱۳۸۶/۱/۱۲

Show must go on

تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: هیچ جوری نمی شه ترومن رو منصرف کرد.
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: باید بسازیمش.
تهیه کننده: حالا این فیجی چقدر خرج می ذاره رو دستمون ؟

۱۳۸۶/۱/۸

Twitter.com

چيزي درباره ي Twitter شنيدين؟ اگه تا حالا نشنيدين، طي چند روز آينده حتما مي شنوين. دكتر مجيدي مطلب جالبي نوشته در معرفي توییتر. ظاهرا يكي از دو نفري كه اين سايت رو راه انداختن، هموني كه بلاگر رو درست كرده و فروخته به گوگل. كاملا محتمله كه از كل قضيه خوشتون نياد؛ كما اينكه من خودم هم هنوز مطمئن نيستم ولي يه سري استفاده ي جنبي مي شه ازش كرد در وبلاگ نويسي. دكتر نوشته همه اش رو. من دارم اين دو تا رو امتحان مي كنم:

و
دوست داشتين شما هم يه تستي بزنيد.

حتما يه سري هم به Twitter Vision بزنيد.شعارش اينه Sit back and enjoy the show خيلي باحاله.


دكتر مزيدي طي چند روز اخير خيلي زحمت كشيده بابت معريف توييتر توي محيط وب ايراني. به نوشته هاي ايشون درباره ي توييتر حتما يه نگاه بندازين (اينجا). ببين محمد جان اين پزشكا كه اصلا راه نمي دن به مهندسا! حالا تو هي بگو چرا مطالب فني نمي نويسين.
راستي، آدرس توييتر من هم اينه!

۱۳۸۶/۱/۶

برف در زيباترين روز سال

ک. پرسید: تا بهار چقدر مانده است؟
پپی تکرار کرد: تا بهار؟ زمستان ما طولانی است، زمستانی بسیار طولانی و یکنواخت. ولی ما این پایین از آن شکایت نمی کنیم، ما از زمستان در امانیم. بالاخره روی بهار نیز می آید، و به گمانم یک وقتی هم برای تابستان هست؛ اما حالا، در خاطره یمان، بهار و تابستان چنان کوتاه می نمایند که انگار بیشتر از دو روز نمی پایند و حتا در آن روزها، حتا وسط زیباترین روز، حتا آن زمان گاهی برف می بارد.

قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381

۱۳۸۶/۱/۱

سال نو مبارک

هفت سینی نصف و نیم...
ماهی سیاه کوچولو...
امید و شور و آرزو برای سال جدید...
سال نو همه مبارک

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

آخرین نوشته ی سال 85

آخرین نوشته ی سال 84 رو یادتون هست؟
امیدها و آرزوها همان ها هستند؟ بله! همان ها هستند؛ اينکه سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد (فکر کنم براي من بود). اينکه در سال جديد کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم. اميدي که آخر سال قبل به آزادي گنجي داشتم، به بار نشست. پس چرا امسال همان اميد را درباره ي باطبي و همه ديگراني که به ناحق دربندند، بويژه آذربايجاني هاي وطنم، نداشته باشم.
به جمع دوستان وبلاگيم پريسا، فروغ، رضا، سعيد و کاوه هم اضافه شده اند و خوشبختانه همه ي دوستان قبلي هنوز مي نويسند‌ و سر مي زنند. همه سالي پر از خير و برکت داشته باشيد؛ بله چه اشکالي دارد؟ خير و برکت و سلامتي؛ هرکس اعتقاد دارد، حتما دعايي هم بکند.

اين عکس زيبا رو هم آرش عاشوري نيا گرفته و من از سايتش، کسوف، برداشتم.

۱۳۸۵/۱۲/۲۶

آنکه شلاق مي زند

آنکه شلاق می‌زند، پشت کسی را که شلاق می‌خورد امضا می‌کند. چه اتفاقی افتاده است؟ کی پشت کی را امضا می‌کند؟
اینجا دیگر امضا ثبت گذشته نیست، اتفاقی افتاده است اما شلاق امضای این اتفاق نیست، احضار گذشته است، یعنی گذشته‌بازی در اینجا هم هست اما این امضا به جای اینکه جریانی را به گذشته بسپارد گذشته‌ای را جریان می‌دهد، گذشته‌ای را حال می‌کند. پیش مردم را روی پشتش می‌گذارد، مثل حقش را کف دستش. بالاخره این گذشته‌ی مردم حق این مردم است، و پشت مردم هم فرقی با کف دست مردم ندارد. فقیه هم برای احقاق همین حق آمده است، پیشینه‌ی ما را تعقیب می‌کند، عاشق پیش است و عقب پیش می‌رود. پیشترها را می‌کاود و آنچه می‌یابد می‌آورد و و روی پشت مردم می‌گذارد. پیش او هیچ‌وقت پیش، معنای جلو نمی‌دهد. پیش یعنی گذشته، پیش یعنی ماضی، و امضا برای او یعنی با ماضی ور رفتن. و برای با ماضی ور رفتن چه جائی بهتر از پشت. و تمام گذشته‌ی فقیه این طور بر پشت مردم حال می‌شود. بر پشت مردمی ‌که شلاق می‌خورد. وگرنه آن مردمی که شلاق می‌زند «پیشِ» مردمی را که شلاق می‌خورد به معنای جلو نمی‌گیرد، و فقیه را پیشرو می‌داند. هرچه عقب‌تر برود پیشروتر است.

قسمتي از مطلب يدالله رويايي تحت عنوان "منِِ گذشته: امضا" در مجله ي هزارتو
همين پاراگراف بصورت مطلبي مستقل نيز در وبلاگ رويايي آمده است اينجا.

۱۳۸۵/۱۲/۲۵


فروغ جان خوش اومدي!

۱۳۸۵/۱۲/۲۲

ما شادی را گدایی می کنیم

ساعت 3 صبحه و من همین الان از چهارشنبه سوری برگشتم خونه. کلی راه رو پیاده اومدم تا این حس بدم از بین بره، اما الان هم هرچی می خوام بنویسم شکل فحش می شه، پس نمی نویسم.
شهریار مندنی پور در موخره ای که بر مجموعه داستان ِ آبی ماوراء بحار نوشته میگه ما برای شاد بودن همیشه به دلیل نیازمندیم و هیچوقت نمی تونیم راحت و بی دلیل شاد باشیم، کاری که بسیاری ملت های دیگه می کنند. این حرفش رو همیشه تو شادی هام حس می کنم اما امشب اینم بهم اضافه شد که ما شادی رو گدایی می کنیم. برای داشتنش هر کاری می کنیم و دست آخر...

۱۳۸۵/۱۲/۲۱

راه نجات

تا جايي که من مي دانم در دوران اخير اکثر ابتکارات و اختراعات در دنيا بر پايه ي منافع حوزه ي توليد يا تجارت و يا ملاحظات نظامي انجام شده اند. مقدمه رو بي خيال مي شم.
جالب است که اولين راه‌آهني که در ايران تاسيس مي شود راه‌آهن تهران به شاه عبدالعظيم است که البته مبتني بوده بر تخمين سود حاصل از مسافرت هاي زيارتي بين تهران و شهر ري. دو طرح اولي هم که جزو اولين طرح هايي هستند که خود ايرانيان براي تاسيس راه‌آهن تهيه کرده بودند، متعلقند به ميرزا يوسف خان مستشار الدوله. طرح اول "پروژه ي ناصري راه‌آهن قم" نام داشته و دومي "لايحه ي راه‌آهن تهران – مشهد". مستشارالدوله که محاسبات دقيقي درباره ي تعداد زوار فعلي و آتي مشهد انجام داده، مستند کرده و به ناصرالدين شاه تقديم کرده بود، در مقدمه ي "لايحه ي راه‌آهن تهران – مشهد" فوايد اين راه‌آهن را طي 18 بند به اطلاع شاه مي رساند:

1. ترويج شعائر الله که به واسطه ي تسهيل در مسافرت زوار خواهد بود؛
2. تزييد و تکميل خلوص عظام و ملت محترم ايران به شخص مقدس ملوکانه که باعث و باني چنين کار خير معظم خواهد شد؛

صد البته در خيرخواهي و وطن دوستي مستشارالدوله هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد (چنانکه بيش از نيمي از 18 موردي که وي به شاه يادآور مي شود، جزو منافع تجاري، امنيتي و ملي مي باشند) ولي بالاخره اينکه چنين طرح عظيمي در ايران چنين مي آغازد، جاي تامل دارد.
پروژه ي سراسري راه‌آهن ايران نهايتا توسط رضاشاه و بدون وام خارجي و با انحصار تجارت قند و شکر و چاي در دست دولت و وضع ماليات بر آنها (دو قران بر هر من قند و شکر و شش قران براي هر من چاي) انجام شد. ظاهرا ابتکار استفاده از اين راه براي پرداخت هزينه ي ساخت راه‌آهن ابتکار صنيع الدوله (برادر مهدي قلي خان هدايت) بوده و در دوران مظفرالدين شاه در کتابي با نام راه نجات که در آن به ضرورت ساخت راه‌آهن در کشور پرداخته، مطرح شده بوده است.
راستي اين دو مورد از 18 مورد فوق الذکر برايم جالب تر بود:
کثرت توالد و تناسل به واسطه ي تقليل ايام مسافرت و آسوده شدن چندين هزار حيوان از زحمت بارکشي؛

منابع:
راه‌آهن ايران، مهندس مجتبا ملکوتي، 1328
راه‌آهن در ايران، منوچهر احتشامي، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، چاپ دوم ، 1382


راستي فکر نکنيد که اينقدر بيکار و ولگردم! براي تحقيق درباره ي يک داستان مجبور شدم اين دو کتاب را ورقي بزنم.

۱۳۸۵/۱۲/۱۹


رفتم به کوي خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده است
او را به باغ ها جو يا بر كنار لب جو

مولوي

قبلا كلمه ي "كنار" در مصرع آخر به اشتباه "لب" نوشته شده بود. راستش اشكال هم از من نبود؛ من اين دو بيت رو توي ويژه نامه ي نوروزي روزنامه ي اعتماد و سردر مقاله اي از جواد مجابي (نقاش و شاعر) ديدم كه به موضوع باغ در شعر فارسي مي پرداخت. خيلي خيلي خوشم اومد و يكي دو روزي توي ذهنم مي چرخيد. وقتي نوشتمش اينجا، علي گفت مصرع چهارمش يه جوريه؛ مريم هم گفت كه وزنش به هم خورده توي اين مصرع و رضاي عزيز هم كه اصلا زد توي خال. يعني وقتي رضاهم گفت ديگه رفتم گشتم نمونه ي درست غزل رو پيدا كردم (غزل رو اينجا بخونيد). اين رو هم كه اشتباه از خود مجابي بوده يا حروفچين مقاله نمي دونم. راستش من از وزن و به هم خوردگي اون خيلي سردرنمي يارم؛ درباره ي اين شعر هم اونقدر رفته بودم توي نخ باغ و باغبان و خواجه كه اصلا متوجه قضيه نشدم.
به هر حال ببخشيد كه اينجوري شد. ممنونم رضاجان!

۱۳۸۵/۱۲/۱۳

سمعی باشد

و نظام متکلم را با ابوالهذیل مناظره بود به سبب جن. نظام گوید "جن هست" ابوهذیل گوید "جن نیست."
خصومت ایشان دراز شد. خلیفه ی وقت میان ایشان صلح داد و گفت "دیوان را به برهان نتوان نمودن و از جهت قرآن ایمان باید داشت".
و ابوالهذیل را چاهی بود که آب کشیدی از آن. نظام در آن چاه پنهان شد. ابوالهذیل دلو فرو گذاشت. نظام آن را به دست بگرفت. ابوهذیل می کشید. نظام آواز منکر بکرد و گفت "در دیو و پری چرا طعنه زنی؟"
ابوهذیل سنگ بر سر چاه نهاد و خلیفه را خبر کرد که "نظام در چاه پنهان شده است و خود را دیو ساخت و مرا تهدید می کند".
خلیفه کس فرستاد و وی را بیرون آوردند و سیلی زنان وی را بردند پیش خلیفه.
و خلیفه گوید "آن چه غیب است کسی خواهد که ظاهر کند و بر آن برهان انگیزد، نتواند. چنان که عذاب گور و منکر و نکیر. به این جملت ایمان باید داشت. سمعی باشد، نه عقلی. و آن که تحقیق آن جوید، چنین خجل گردد که تو گشتی."
مقصود از این آن است که آفریدگار چون گفت جنی هست، ایمان باید داشت.

عجایب نامه (عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات)، محمد ابن محمود همدانی، ویرایش جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1375

۱۳۸۵/۱۲/۱۱

از قورباغه به نیچه

قرار ملاقات پریسا رو زودتر بخونید. به نظرم طنزش خیلی خیلی قشنگ از آب دراومده.

۱۳۸۵/۱۲/۱۰

ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی

خداوند عجایب و شگفتیهای جهان را به ده قسمت تقسیم کرد. نه قسمت را به مشرق عالم بخشید و یک قسمت را به مغرب و شمال و جنوب عطا فرمود و باز از نه قسمت عجایبِ مشرق، هشت قسمت را به ممالک هند و چین اختصاص داد و یک قسمت را به باقی ممالک مشرق زمین.

عجایب هند، ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی، ترجمه ی محمد ملک زاده، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ اول، 1348
اسم رو که دارید! از اون اسم های مورد علاقه ی دوستم حمید اسماعیل پور: ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی!

۱۳۸۵/۱۲/۸

فاحشه‌خانه در مرکز شهر

روزنامه‌ي ملانصرالدين در دوره اي يکساله در تبريز منتشر شد. جالب آنکه پس از انتشار اولين شماره توقيف شده و بلافاصله اجازه‌ي انتشار مجدد يافت. يکي از مطالب جنجالي اين شماره درباره‌ي فاحشه‌خانه‌هاي مرکز شهر تبريز بود که ظاهرا بدون مزاحمت مردم و حکومت به کار خود مشغول بوده و باعث گلايه‌مندي بسياري از زنان محترم شهر را فراهم کرده بودند. حميده حانم، همسر ميرزا جليل قلي زاده سردبير روزنامه‌ي ملانصرالدين، در خاطرات خود درباره‌ي اين مطلب چنين مي نويسد:

به ما گفتند، تنقيد طنزآميز ميرزا جليل، از فاحشه‌خانه‌هاي مرکز شهر، به قدري بر مردم و نمايندگان حکومت تاثير گذاشته که تصميم گرفته‌اند درِ فاحشه‌خانه‌ها بسته شود....
منزل ما شبيه کندو شده بود. افراد زيادي زود زود آمده و مي‌رفتند. آنها مي‌گفتند که گويا زناني که صاحب فاحشه‌خانه‌ها بودند به وحشت افتاده‌اند، چون که آنها نمي‌توانستند کار اين موسسات فعال را در عرض دو روز تمام کنند. آنها پيش شهردار رفته، التماس کرده بودند که مهلت خروج آنها از شهر را حداقل شش روز تمديد کند. والي قبول کرده و به رئيس راه‌آهن تبريز‌-‌جلفا دستور داده بود که قطار را مهيا کند و در آن روز زنها را از مرز ايران خارج کند.
اين را هم در حاشيه بگويم که شش نفر از پسران پولدار که به زنان تبعيد شده شديدا علاقمند بودند، دو تن از آنها خود را مسموم کردند؛ دو نفرشان نيز به جدايي از زنها راضي نشده و همراه آنها رفتند؛ دو تن ديگر نيز پس از آنکه زنها مسلمان شدند، با آنها ازدواج نمودند.
شش روز بعد، يعني در روز 27 فوريه 1921 (هشتم اسفند 1299)، ششصد زن از تبريز تبعيد شدند. درميان آن ششصد زن، حتا يک زن مسلمان هم نبود. در همان روز 27 فوريه، والي اجازه داد که روزنامه‌ي ملانصرالدين مجددا منتشر شود.

ملانصرالدين در تبريز، صمد سرداري‌نيا، نشر اختر، چاپ دوم، 1385

امروز که با حميده خانم و همسرش هستم؛ اين زن و شوهر و فرزندانشان، منور و مدحت و انور، تنهاترين ها هستند در تبريز. ولي روزي هم بايد به درددل آن شش جوان گوش دهم و روزگاري سوار آن قطار شوم و داستان آن قطار را بنويسم.

۱۳۸۵/۱۲/۴

ارباب هنر

و از آن سوی بلغار، گروهی اند کفار. اگر زیرکی را عاقل بیایند، رسنی در گردن وی بندند و در درخت بندند و گویند "این خدمتِ خدا را شاید تا بمیرد".

عجایب نامه (عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات)، محمد ابن محمود همدانی، ویرایش جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1375

این چه زندگی است که ما می کنیم؟


خويشاوندان احمد باطبی، زندانی سياسی ايرانی می گويند همسر آقای باطبی ربوده شده و نهادهای امنيتی و انتظامی امکان بازداشت شدن او را رد می کنند.برادر سميه بينات، همسر احمد باطبی به بخش فارسی بی بی سی گفته از کانالهای غيررسمی مطلع شده که خانم بينات در بازداشت نهادهای حکومتی است و احمد باطبی نيز پس از اطلاع از اين رويداد، اعلام اعتصاب غذای کامل کرده است.سميه بينات، همسر احمد باطبی دندانپزشک است و در شهر گرگان در شمال ايران دوره خدمت موسوم به طرح را می گذراند.بنابر آنچه برادر او، ميعاد بينات به بخش فارسی بی بی سی گفته، سميه بينات ساعت هشت چهارشنبه شب (21 فوريه) با دوستش قرار داشته و در فاصله پنجاه متری پيش از آنکه به محلی که دوستش در خودروی خود منتظر او بوده است برسد، خودروی پژوی بژ رنگی در کنار او متوقف می شود و دو نفر که ظاهری شبيه به مأموران اطلاعاتی داشتند از خودرو خارج شده، پس از آنکه چيزی به خانم بينات نشان می دهد او را سوار خودرو می کنند و با خود می برند.

(يادتان هست که پارسال نزديکي هاي عيد همه نگران حال گنجي بوديم؟ امسال را بايد با نگراني حال باطبي بگذرانيم البته اگر رخداد بدتري پيش نيايد).


منبع خبر: بي بي سي

۱۳۸۵/۱۲/۲

دستاویز

محترم شمردن انسانيت و عقايد مذهبي حاکي از آن نيست که ما بايد از طرف آنها آزادي انديشه و عقايد را محدود کنيم. احترام به حقوق اقليت هاي مذهبي يا قومي نبايد دستاويزي براي نقض آزادي بيان گردد. ما نويسندگان، هرگز نبايد در مورد اين موضوع ترديدي به خود راه دهيم، صرف نظر از اينکه اين دستاويز تا چه حد "تحريک کننده" باشد. برخي از ما شناخت بهتري از غرب داريم؛ برخي ديگر، علاقه ي بيشتري به کساني داريم که در شرق زندگي مي کنند و برخي، از جمله خودم، سعي مي کنيم در مورد هر دو سمت اين مرزِ تا حدودي تصنعي، آزادانديش باشيم؛ اما دلبستگي هاي طبيعي ما و آرزوي مان براي درک آنها که دور از ما هستند، هرگز نبايد جاي احترام ما به حقوق بشر را بگيرد.

قسمتي از سخنراني اورهان پاموک در تاريخ 25 آوريل 2006 در مراسم افتتاحيه ي بزرگداشت "آزادي قلم" آرتور ميلر که در نشريه ي The New York Review of Books چاپ شده و با ترجمه ي فريده اشرفي در ماهنامه ي گلستانه(شماره ي 77 ديماه 85) آمده است.

۱۳۸۵/۱۲/۱

جاهای باصفا

مي دونم که تکراريه ولي خيلي ازش خوشم مي ياد:

حقیقتا این چه زندگی است که ما می کنیم؟ ما کی هستیم؟ به شما گفته بودم ایرانی باید دو کار بکند: اول اینکه بداند اسیر است بعد این که فکر کند آزادی از چه راه میسر است.
چون نمی خواهم کاغذ را با این حرفها خاتمه بدهم از آن صرفنظر کرده خواهش می کنم در جاهای باصفا یاد از من بکنید.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376

۱۳۸۵/۱۱/۳۰

فلاکت از ديد ما


قلعه ي سفيد اولين کتابي ست که از اورهان پاموک - نويسنده ي ترکيه اي که در سال ميلادي گذشته جايزه ي نوبل ادبيات به او داده شد – خواندم. قلعه ي سفيد رماني ست گيرا و عميقا پست مدرن. داستاني کاملا امروزي که يک انسان شرقي برايتان تعريف مي کند. فکر کنم چيزهايي زيادي از او ياد گرفتم. قسمتي از رمان که اينجا آورده ام جزو قشنگترين قسمت هاي رمان نيست ولي يک جورهايي مربوط است به اين نوشته ي اخير علي:

آيا از ديد ما فلاکت اين بود که کشورهاي تابع امپراتوري يکي يکي از آن جدا بشوند؟ نقشه هايمان را روي ميز مي گشوديم و با اندوه مشخص مي کرديم که نخست کدام کشور و بعد کدام کوه ها و رودها از دست خواهند رفت. يا اين که فلاکت به اين معنا بود که انسان ها و اعتقادات – بي آنکه کسي متوجه شود – تغيير بکنند؟ در خيالمان تصور مي کرديم که تمامي اهالي استانبول يک روز صبح – درحالي که هر کدام کسي ديگر شده اند – از بسترهاي گرمشان برمي خيزند؛ نمي دانند که لباسشان را چگونه بپوشند، به خاطر ندارند که مناره ها به چه کاري مي آيند. شايد هم فلاکت اين است که برتري ديگران را ببينيم و بکوشيم شبيه آنها بشويم: در چنين مواقعي مجبورم مي کرد گوشه اي از زندگي ام در ونيز را بازگو کن. بعد در خيالمان مي ديديم برخي از آشنايانمان در اينجا با لباسهاي فرنگي مآب همان کارهايي را که من کرده ام، تکرار مي کنند.

قلعه ي سفيد، اورهان پاموک (سايت رسمي)، ترجمه ي ارسلان فصيحي، انتشارات ققنوس، 1377

۱۳۸۵/۱۱/۲۹

لاتاری

چند وقت پیش داستان کوتاه ِ لاتاری نوشته ی شرلی جکسون رو خوندم. داستان فوق العاده ایه که از علیرغم کوتاهیش جذابیت ِ ویژه ای داره. ماجرا از این قراره که مردم یه روستا هر سال یه لاتاری (به روش قرعه کشی) رو اجرا می کنند. هر سال تمام اعضای ده توی میدون اصلی ده جمع می شن و طی یه مراسم خاص و پر آداب قرعه می کشند تا ببینند کی انتخاب میشه...
تا چند روزی تو فضاش مونده بودم. دقیقاً نمی دونم چرا؟ اما گمون کنم یه جور شباهت هست توش با زندگی ما. وقتی خوندمش، فکرم مدام حول مذهب می چرخید.
---
اگه از آخر داستان خبر ندارید و می خواهید که کامل بخونیدش اینجا رو ببینید.

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

فرش ایران

دیشب فرش ایران رو دیدم. ظاهرا سیمرغ بلورین برده برای نگاه ملی یا یه همچین چیزی.(چه سیمرغ هایی داریم ما!)
خیلی خوشم اومد ازش. مخصوصا که من فکر می کردم 7 اپیزود باشه ولی 15 اپیزود بود. جمع شدن این همه کارگردان ِ نامدار خودش حالی میده مخصوصا که موضوع فرش باشه.
از اپیزود های ساخت ِ کمال تبریزی، بهرام بیضایی و یه اپیزور به اسم "فرش، اسب، ترکمن" که ساخت ِخسروسینایی بود و چند تای دیگه بیشتر خوشم اومد.
---
مرتبط:
موزه فرش ایران
پایگاه پژوهشی فرش ایران
---
مرسی از دوستانی که تو صف وایسادن و من ِ نا امید از دیدن ِ این فیلم رو خوشحال کردن.

۱۳۸۵/۱۱/۲۲

عقب نشيني!

يادتونه يکي نوشته بود "بشتابيد، بشتابيد!"؟ خوب، برخلاف انتظارش (اعتراف مي کنه که اميدوار بوده) خبري نشد. ليست داستان هاي انتخاب ‌شده در مرحله‌ی دوم در سايت سخن اعلام شده. وقت داشتيد بخوانيدشان.

۱۳۸۵/۱۱/۱۸

پلاسماي زنده

Live Plasmaشکل جديد و جالبي از جستجوي محتواهاي صوتي - تصويري اينترنتي در سايت Live Plasma پياده شده است که خيلي بامزه از آب درآمده. وقت کرديد برويد و از گراف هاي تصويري جالبي را که مورد جستجوي شما (نام کارگردان، فيلم، خواننده يا گروه موسيقي) را در ارتباط با عناصر مشابه نشان مي دهد، لذت ببريد. تور و گرافي که مي کشد فکر کنم شبيه است به مدل يادآوري مطالب در مغز انسان.
توضيحات بيشتر درباره ي اين سايت را در وبلاگ آقاي مزيدي بخوانيد (که کوتاه و مفيد نوشته اند).

۱۳۸۵/۱۱/۱۷

هرگز

دیشب یه فیلم دیدم از شبکه ی 4. اسم زن ِ قهرمان ِ فیلم دیروز بود.
--
کاش اسم منم هرگز بود.

۱۳۸۵/۱۱/۱۴

!!چاه مقدس

از مسافرت که برگشتم نتونستم سوغاتی رو که برای دوستان آورده بودم بذارم اینجا. حالا دیگه وقتشه تا دیر نشده.

این فرم از پیش آماده شده ی عریضه است که شما می تونید حاجت ِ مشروع خودتون رو توی چند خط خالی وسط فرم بنویسید و اونو توی چاه مقدس که در مسجد جمکران هست یا حرم هر امامزاده ای یا حتا هر چاه یا آب ِ روانی که در دم ِ دستتون هست بندازید و از برآورده شدن حاجتتون مطمئن باشید.
پیشاپیش التماس دعا.

۱۳۸۵/۱۱/۱۲

براي محمد

اين نوشته ي تو من رو ياد اون روزي انداخت که نتيجه ي انتخابات مشخص شده بود. يادت هست؟ از بس درهم بودم سر کلاس، خانم فرشچي گفت چيه حالا غمباد گرفتي؟ بي خيال بيا بيرون!


مي پرسي که چه بايد کرد؟
دست از گمان بدار!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .


من به نوبه ي خودم لينک محمد را حذف نخواهم کرد.

برای محمد


بودن
یا نبودن...
بحث در این نیست
وسوسه این است.
.
.
.
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردانی بی آرامی بر من آشکار شد
و گندِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه های دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن.

احمد شاملو

۱۳۸۵/۱۱/۱۰

کار روشنفکري

ميشل فوکو خواندن کتاب کار روشنفکري (يا به قول بابک احمدي روشن فکري) تمام شد. علي خواسته بود که مطالب بيشتري از اين کتاب در اينجا بگذارم که نتيجه اش اين مطلب شد. کمي طولاني ست ولي به نظرم به خواندنش مي ارزد. اگر بخواهم مطلب اصلي کتاب را در چند عنصر خلاصه کنيم، آن عناصر اينها خواهند بود:
مقدمه
نويسنده معتقد است که تمام تعاريف مبتني بر ذات باوري (Essentialism) نابسنده هستند. منظور از تعاريف ذات باور تعاريفي ست که مي خواهد روشنفکر را براساس شغلي که دارد، نوع علايقش، وابستگي اش به مفاهيمي مانند حقيقت و خرد و امثالهم و يا براساس طبقه ي اجتماعي اش تعريف کند.
نويسنده درصدد است تعريفي براساس مفهوم گفتمان (Discourse) از روشنفکر به دست دهد؛ معنايي از گفتمان که نويسنده درنظر دارد، از ميشل فوکو وام گرفته است.

تعريفي تازه از کار روشنفکري
هرکس که در جريان يک فعاليت کرداري - فکر بکوشد و موفق شود که:
1) اين فعاليت را در جهت گسترش افق گفتماني خاص قرار دهد و قلمرو کارکردي آن گفتمان را دقيق تر کند (با روشن کردن امکانات بياني آن و نشان دادن اين که در گستره ي اين گفتمان چه مي توان گفت و چه نمي توان گفت، بر گستره ي امکانات بيان بيفزايد)،
2) و ارتباط گفتمان را با زندگي اجتماعي و با "صورت بندي دانايي" و سامان حقيقت و نيز با سازوکار قدرت تا حدودي روشن تر کند و اين نکته را به بحث بگذارد،
3) و حلقه هاي ارتباط گفتمان خاصي را با ديگر گفتمان هاي رايج مستحکم کند و در حالتي بهتر موجب پيدايش حلقه هايي تازه شود،
آن فعاليت کرداري - فکري اش تبديل به فعاليتي روشنفکرانه مي شود. توجه کنيد که سه جنبه ي فوق الذکر به هم پيوسته اند. منظور فوکو از صورت بندي دانايي مجموعه ي مناسباتي است که در يک دوره ي معين تاريخي انواع کردارهاي گفتماني را که منجر به شکلهاي گوناگون شناختي علمي و نظام هاي صوري دانايي مي شوند، به هم مرتبط و با هم متحد مي کند. هر صورت بندي دانايي گستره تاريخي، ويژه و پوياي بازنمايي دانشهاست.
فکر کنم نگاهي به به اين لينک هاي مرتبط با هم براي بهتر فهميدن مفهوم صورت بندي دانايي به درد بخور باشند: Episteme و Discontinuity و تا حدي Paradigm

گوهر نقادي فعاليت روشنفکرانهبابک احمدي
1) کار روشنفکر در بنيان خود کارکردي گفتماني و انتقادي است (نوآوري در محدوده ي يک گفتمان بدون روشن کردن محدوديت هاي گفتماني و قاعده هاي پيشين و سنتي ممکن نيست).
2) کار روشنفکري همواره در نمايش رابطه ي موقعيت و کردارِ گفتماني با توزيع قدرت يا به صورت انتقاد صريح شکل مي گيرد يا زمينه ي انتقاد را براي ديگران فراهم مي آورد. هر ديدگاه تازه اي که از چشم انداز دانايي (دفاع از دانش، مخالفت با جزمها) در تعادل موجود ميان دانايي و قدرت بحثي ايجاد کند، تا حدودي نسبت به نهادهايي که اين تعادل را استوار مي دانند و ميزان نهايي اين تعادل معترض خواهد بود.
3) بدون کردار و انديشه ي انتقادي رابطه ي بين گفتمان ها دگرگون نخواهد شد و فضايي براي شکل هاي تازه ي گفتماني که در چارچوب آنها نتايج نوآوري ها سنجيده شوند، به وجود نخواهد آمد.

روشنفکري ديني
و اما درباره ي روشنفکري ديني که مورد توجه دوستان است؛ به نظر بابک احمدي مفهوم "کار روشنفکري ديني" با اين تعريف ديگر متناقض نيست؛ هرکسي که در گستره ي گفتمان ديني فعاليت فکر کند و بتواند افق گفتمان ديني را گسترش دهد، نسبت آن را با زندگي اجتماعي و با ديگر گفتمان ها روشن کند و در اين مورد آخر حلقه هاي رابط را باگفتمان هاي تازه داشته باشد، يعني گفتمان ديني را به گفتمان هاي ديگر (چون گفتمان هاي علمي، سياسي، حقوقي و غيره) مرتبط کند، کاري روشنفکرانه انجام داده است ولي کسي که محدوده ي اين گفتمان را تنگ کند، با خشونت مانع از گفتگوي کارساز فرهنگي و فکري شود، نگذارد گفتمان ديني با ديگر گفتمان هاي اجتماعي و فرهنگي رابطه يابد، همه چيز را از چشم انداز تنگ تعريف هاي جزمي خود ارزيابي کند و براي همگان دستور صادر کند، کار روشنفکرانه نمي کند.

کار روشنفکري، بابک احمدي، نشر مرکز، چاپ دوم، 1385

۱۳۸۵/۱۱/۵

تعويض کاربران يک گفتمان

اين نوشته بيشتر به يادداشتهاي يک چريک اوايل دهه ي پنجاه مي خوره يا يکي از فعالين همجنسگرايان ايراني دهه ي هشتاد؟

سراسیمه به خونه رفتم و گفتم مامان باید برم. گفت کجا گفتم نمی دونم. گفت چکار کردی مگر؟ هیچی مامان جان. بچه ها هستند؟ می خوام خداحافظی کنم. آرشام بگو چی شده. هیچی مامان جان بیا بغلم. الناز و طناز و فریناز وایساده بودند جلو در خونه و مامانم تکیه داده بود به در آشپزخانه و نگاهم می کردند که دارم تند و تند وسایلم رو بر می دارم. یک نگاه به مامان انداختم و دیدم داره اشک می ریزه. الناز و طناز هم دستاشون رو زده بودند به دیوار و گریه می کردند. فریناز گفت داداش “مُ اَ فَ ق باشی” و رفت تو اتاق و گریه کرد. خندیدم و گفتم چی شده مگر! بر می گردم. نمی دونم کی اما بر می گردم. مامانم گفت نمی دونم چرا می ری اما می دونم که بچه نیستی و تصمیم اشتباه نمی گیری. برو اما این رو بدون که تا زمانی که موفق نشدی حق نداری برگردی. اگر روزی برگشتی و گفتی مامان اون چیزی رو که می خواستم نشد، بدون که توی این خونه جایی نداری. باید موفق باشی هر جا که هستی. گرفتمش تو بغلم و لب هایش که از گریه می لرزید رو بویسیدم و گفتم مامان تا حالا شده من بخوام کاری کنم و نشه؟ گفت نه تو مهره ی مار داری، می دونم که هر جا باشی موفق هستی. گفتم پس به من اعتماد داشته باش. تکیه کرد به دیوار و گریه کرد. از در که می خواستم برم بیرون الناز و طناز رو بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم. الناز گفت داداش مراقب خودت باش و نگران هم نباش هر طوری بشه من خبرت می کنم. طناز تو بغلم گریه می کرد که داداش من دیگه شب ها تو بغل کی بخوام؟ من بدون تو خوابم نمی بره. گفتم داداش مطمئن باش جای تو همیشه تو بغل من هست. فریناز کجایی؟ بیا یک بوس بده به داداش. گفت نمی خام من دوست ندارم از تو خداحافظی کنم. بمیرم با اینکه هفت سالش بود اما از خیلی آدم های فرهنگی و روشن فکر و پر ادعا هم بزرگ تر بود. مامان از طرف من از بابا هم خداحاقظ کنید و بگید ببخشید اگر هر بدی کردم. مراقب خودت باش. ما رو بی خبر نذار.
تو راه فرودگاه گریه می کردم. راننده تاکسی می گفت طوری شده؟ کسی رو از دست دادید؟ گفتم آره همه چیزم رو دارم میذارم و میرم. گفت اشکال نداره همه چیز درست میشه.

اگه دوست داشتين کل مطلب رو بخونيد، مي تونيد اينجا ببينيدش! راستي چيزي که برام خيلي جالب بود، علاقه ي اين آقا به حميرا و گلپا و بخصوص هايده بود؛ وبلاگش رو بخونيد خودتون متوجه مي شيد.

بعد التحرير: ماهيت حکم و گزاره نسبي است و برحسب استفاده اي که از گزاره مي شود و شيوه ي بکارگيري آن، نوسان پيدا مي کند... ثبات و يکدستي گزاره، حفظ و استمرار ماهيت آن در طي اشکال بي نظير بيان آن و تنوعات آن همراه با حفظ هويت اشکال آن، به موجب کارکرد حوزه ي کارکردي که در درون آن قرار دارد، تعيين مي شود.
به نقل از کتاب ديرينه شناسي دانش در کتابِ ميشل فوکو: فراسوي ساختگرايي و هرمنيوتيک با مؤخره اي به قلم ميشل فوکو، نوشته ي Hubert L. Dreyfus و Paul Rabinow، ترجمه ي حسين بشيريه، نشر ني، چاپ اول، 1376

۱۳۸۵/۱۱/۴

پدر

چند شب پیش باز وقتی اومد خونه همه خواب بودن. یه کم عمدی دیر می اومد. آخه هر چی کمترببینیشون راحت تره. مثل هر شب نوک پا رفت تو آشپزخانه تا یه لیوان آب برداره و بره تو اتاقش تا زندگی ِ شبانه اش رو شروع کنه. چشمش افتاد به یه لیوان بغل ظرفشویی که یه دندون مصنوعی توش بود. چندشش شد. عق زد. حتما مال باباش بود. بغل لیوان یه کیسه بود پر از دارو. حتما بابا یادش رفته بود ببره تو اتاقش. فکر کرد تا وقتی مامان زنده بود نمیذاشت این چیزا جلو چشم باشن. نمی خواست هیشکی بفهمه که بابا پیر شده. آخرش هم خودش زودتر مرد. وقتی مامان مرده بود سه روز از اتاقش بیرون نیومد. وقتی هم اومد تا چشمش به بابا می افتاد تو هم می رفت. بعدشم که دیگه کاری به هم نداشتن.

این چند روزه مدام به این فکر میکرد که باباشو چقدر دوست نداره.

۱۳۸۵/۱۱/۱

ابراهيم نبوي گفته که

از نظر من ساعت صفر حمله آغاز شده است.
من نمي توانم بگويم که در همين لحظه بمباران آغاز شده است يا نه، ولي مي توانم بگويم که ما وارد سکوت قبل از حمله شده ايم.

يادداشت

اين رو يه ماه پيش نوشتم ولي مونده که پستش کنم يانه؟ حتا مي خواستم اسم تبريز رو حذف کنم و بجاش سه نقطه بذارم تا سوء تعبير نشه ولي وقتي مطلب علي رو خوندم تصميم گرفتم که بيارمش توي وبلاگ:

اي ملت غيور خاك بر سر! كاشكي مادر نزائيده بودت! اين ننگ را چه خواهي كرد … . هم دولت را ضايع و هم نام نيك ملت را مضمحل نموديد. خاك بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سه هزار نفر ترسيديد و مخذول و منكوب گرديد(يد). اگر يكي يك تف هم مي انداختيد، در زير آب دهان اين سه هزار نفر، پنهان مي شدند. نيست مگر خواست خدا كه قليلي بر كثيري غلبه كنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق اين گرفتاري بوديد. و با خواست خدا ابدا نمي توان چون و چرا نمود.
بنده هم يك نفر از اين ملت هستم. ولي بنده اقرار دارم كه زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است كه در وقت جهاد در پيش زنها پنهان (مي شد) و در قلعه مي ماند و ديگر آنكه بنده در اين مدت در هيچ انجمني حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چيزي نفهميده بودم كه مردانه بكوشم. شماها كه فهميده بوديد و انجمن ها كرده بوديد و قسمها خورده بوديد پس در آن روز كجا پنهان شده بوديد … .
حق داريد! مردي را گربه خورده و غيرت و همت را سرمازده و فتوت را گرما نابود كرده. پس اينها نيست مگر خواست خدا … . رشادت و جلادت را تبريزي ها نمودند كه زدند و خوردندن و كشتند و كشته شدند. الحق خودم را مي گويم، از زنها بدتر هستم.

روزنامه ي اخبار مشروطيت و انقلاب ايران (يادداشت هاي ميرزا سيد احمد تفرشي در سالهاي 1321 تا 1328 قمري)، به كوشش ايرج افشار،انشتارات اميركبير، 1351

۱۳۸۵/۱۰/۳۰

خواب ِ من

توی مراسم سخنرانی تا چشمشون به هم افتاد همدیگرو شناختن. مرد ریشی پا شد و از در پشتی سالن دررفت. سالن طبقه ی آخر ساختمون بود و کلی پله بود تا پایین. از چند طبقه پایینتر منم همراهش از پله ها می دویدم پایین. چند تا ساک بزرگ و سنگین باهامون بود که با خودمون می کشیدیم. تا رسیدیم به طبقه ی آخر. اونجا تقریبا به اندازه ی چند تا پله پایین بود. تقریباً یه زیر زمین بود. یه هال بود که فکر کنم مرده شور خونه بود. از پله های اون طرف هال دویدیم بالا. به یه حیاط رسیدیم که پر از حوض بود. باز می دویدیم و اونم دنبالمون بود. افتادم توی یکی از حوض ها. یه سری مردهای پیر و جوون با قیافه های عجیب شناکنان می اومدن طرفم. فکر می کردم اونایی هستند که وقت مردنشون رسیده. عین مرده بودند. از چندتاشون فرار کردم. یکی دیگه شون داشت می اومد طرفم و من دیگه نمی تونستم شنا کنم. از توی صفحه اومدم بیرون. InternetExplorer رو دیدم. دیدم که توی یه آدرس خیلی طولانی و ناآشنا بودم. فکر کردم ما همیشه به آدرسهای معروف و شناخته شده می ریم. آدرس رو عوض کردم و دکمه Go رو زدم.
---
راستی خوابم عجیب رنگی بود. هنوز آبی ِ حوض ها تو چشممه.

۱۳۸۵/۱۰/۲۷

regimebizoor.com

براي من هر روز يه ايميلي مي ياد از راديو فردا که توش خبرهاي تازه ي راديو فردا رو مي نويسه (وقتي مشکل فيلترينگ دارين، همچين راهي براي باخبر شدن از محتواي سايت هاي فيلتر شده خيلي مفيده) و توي هر ايميل هم يه فيلتر شکن روز هم معرفي مي کنه که ممکنه يک يا چند روز بتونيد ازش استفاده کنيد براي ديدن سايت راديو فردا و سايت هاي فيلتر شده ي ديگه.
نکته ي جالبي که درباره ي اين سايت هاي فيلتر شکن وجود داره، اسم اون سايت هاست که با روش کاملا تابلو و گريگوري انتخاب مي شه. اسم هايي مثل آزاد کن مرا، آزاددلها و غيره. اين آخري اونقدر زابلو بود که گفتم براتون بنويسم: رژيم بي زور

۱۳۸۵/۱۰/۲۳

کار روشنفکري

اين روزها کتاب کار روشنفکري نوشته ي بابک احمدي را گذاشته ام کيفم تا توي تاکسي و مترو و سرويس اگر فرصتي دست داد بخوانمش. ولي باور کنيد که هرموقع که کتاب را از کيفم درمي آورم تا بخوانم نصف حواسم به اين است که کسي جلد کتاب را نبيند و عنوان کتاب را نخواند. مدام مي ترسم از اينکه اگر کسي اسم کتاب را ببيند چه قضاوتي درباره ي خواننده اش خواهد کرد. فکر مي کنم عنوان روشنفکر در اين مملت بيشتر يک فحش تلقي مي شود تا کلمه اي که براي اطلاق به يک طبقه ي خاص (فرهيختگي اش پيشکش) بکار مي رود.
احمدي نظر ژان پل سارتر را درباره ي روشنفکر اينگونه مي نويسد و من فکر کنم بخشي از آن بسيار هوشمندانه و دقيق است:

ژان پل سارتر در ويکي پديا از آنجاکه در شرايط حاضر انتظار طبقه ي حاکم از روشنفکر اين است که فقط کارشناس دانش عملي باشد و حتا توقع سازمان دادن به ايدئولوژي را از اين لايه ي مستقل ندارد، روشنفکر در هوا معلق مي ماند. در عمل هيچ ارتباطي با طبقات فرودست جامعه ندارد، زيرا پرورش يافته ي طبقه ي ميانه است. عقايد او به صورت باورهاي همگاني بيان مي شود و در نتيجه توانايي طرح مسائل روزمره را ندارد. کسي او را به رسميت نمي شناسد. او فاقد قدرت است. کسي درباره ي يافته هايش از او چيزي نمي پرسد. هنوز پرسشگر است اما پرسش هايش تجريدي اند، يا درباره ي خود او هستند. او "غيرديالکتيکي" مي انديشد. به جزئيات توجه دارد و از امور کلي در هراس است. ايدئولوژي حاکم او را مي سازد، درحاليکه زماني خودش سازنده ي اين ايدئولوژي بود. در تقابل با او روشنفکر راستين راديکال است. او مي فهمد که بايد در کنار ستمديدگان قرار گيرد: "يگانه راهنماي او در اين مسير، خشونتِ منطقي و راديکاليسم اوست". روشنفکر مي داند که بدون اينکه ديگران را آزاد کند، نخواهد توانست خود را آزاد کند. او بايد از طبقه ي حاکم فاصله بگيرد و نمي تواند اين کار را بدون کمک توده ها به انجام رساند. وظيفه ي روشنفکر امروزي مبارزه با ايدئولوژي حاکم و پشت سرگذاشتن تناقض هاي وجودي خودش از راه راديکاليسم است.

کار روشنفکري، بابک احمدي، نشر مرکز، چاپ دوم، 1385

demoاولین

از تعطیلی ِ دوشنبه استفاده کردم و یه گشت 5 روزه زدم. دیشب که داشتم از تهران برمی گشتم، توی هواپیما یکی از مهماندارها توجهم رو جلب کرد. چهره زیبا و آرومی داشت. هنوز هواپیما حرکت نکرده بود و مهماندارها هی می رفتن و می اومدن. دیدم که یه مرده که اونم لباس مهماندارها تنش بود از دختره پرسید:
"می خوای امشب demo کنی؟"
دختره نشنید.
"می خوای امشب تو demo کنی؟"
با تایید سرش گفت که می خواد.
--
بعد از demo دیگه ندیدمش. فکر کنم دیگه نیومد تو قسمت مسافرها. احساس خوبی داشتم. شاید چون او دیشب اولین demoش رو کرده بود.

۱۳۸۵/۱۰/۲۲

بي تعبير

چند شب پيش خواب ديدم که يک شبه به يه دليلي فلز آلومينيوم گرون شده. خونه شلوغ بود و همه تو هم مي لوليدن و سعي مي کردن از وسايل خونه تکه هاي آلومينيومي رو تند تند جدا کنن و ببرن براي فروش.

۱۳۸۵/۱۰/۱۹

عشرت آباد

ديروز ساعت پنج و نيم صبح وقتي به ميدان عشرت آباد رسيدم تا سوار سرويس کار شوم، ديدم باز ميدان غلغله است. باز اعزام بود و اطراف پادگان عشرت آباد مثل شب عيد شلوغ شده بود. پدر و مادرهايي که بچه يشان را آورده بودند، ماشين را هر جايي که توانسته بودند پارک کرده بودند و از زور سرما چپيده بودند توي ماشين و احتمالا داشتند آخرين سفارش ها را به پسرشان مي کردند. بعضي ها را هم دوستانشان با موتور سيکلت رسانده بودند. اينها اکثرا داشتند ناشتا سيگار مي کشيدند و از آخرين آزادي هاي قبل سربازي استفاده مي کردند. همه جاي ميدان روشن بود و به زور بايد از بين ماشين ها و آدم ها رد مي شدي.
با يه موتوري شاخ به شاخ شدم؛ سرم رو که بالا کردم ديدم طرف زل زده توي چشمهام و مي گه "تو مي گي کجا مي افتم؟ تو مي گي کجا مي افتم؟" نمي دانستم کجا مي افتد. سوار سرويس که شدم چند دقيقه اي طول کشيد تا از شلوغي ميدان خارج شويم و بعدش من خوابم برد.
امروز ساعت پنج و نيم صبح که به ميدان رسيدم، ديدم هيچکس توي ميدان نيست. همه جا روشن بود و ساکت. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي جاروي مامور شهرداري از آن طرف ميدان بود و صداي کسي که داخل حياط پادگان داشت سر چند صد نفر جوان خواب آلودي که هنوز لباس نظامي نداشتند و چمپاتمه روي زمين نشسته بودند، داد مي زد: "هي پسر، پاشو بدو بيا اينجا!"

۱۳۸۵/۱۰/۱۶

يک نکته ي بيخود

مجتبي مينوي در معرفي کتاب خرنامه (ترجمه ي اعتماد السلطنه) مي گه که قسمت اول اين کتاب به خط نستعليق خوب نوشته شده و قسمت دومش به خط بسيار بد، از نوعي که مي گوييم خط زنانه يا عوامانه با اغلاط و سقطات بسيار.
نمي دانستم که خط زنان معروف بوده به زشتي، بدي و پرغلط بودن.

۱۳۸۵/۱۰/۱۴

پست سفارشي

امروز صبح با مريم و علي و سعيد و محمد و چند نفر ديگر از دوستان رسيديم خدمت دکتر احسان نراقي. يکي از دوستان به نام سعيد برحسب اتفاق او را چند روز قبل ديده بود و پيشنهاد جلسه اي را داده بود که ايشان هم استقبال کرده بودند و بعد از هماهنگي هاي لازم - که سعيدجان زحمتش را کشيد - امروز چند ساعتي در خدمت دکتر نراقي بوديم. جلسه ي خيلي خوبي بود (علي رغم سروصداي زياد آنجا و پيشخدمت هاي بي ادبش) و حتما بيشتر درباره ي آن صحبت خواهم کرد. شب قبلش بهتر ديدم که کتاب در خشت خام که مصاحبه ي بلند ابراهيم نبوي با دکتر نراقي ست را مرور دوباره اي بکنم. به نکته اي برخوردم که وقتي چند ساعت پيش براي علي تعريف کردم، گفت که اينجا هم بگذارم.

يک روز من به يک سفير هندي - که مرد بافرهنگي بود - گفتم که اغلب فرهيختگان شما هندي ها بي آنکه زبان فارسي را بلد باشند، اشعار فارسي را از حفظ هستند. مصرف و کاربرد شعر فارسي در هند چيست؟ گفت ما در هند وقتي از هم دلخوري داريم با خواندن يک شعر فارسي اين دلخوري را از بين مي بريم. و اين نشانه ي ذوق و هنر شعر ايراني است. او براي نمونه گفت:
مرد نبايد ز دوست در گله باشد / مرد نبايد که تنگ حوصله باشد
اين شعر از ناصرالدين شاه است.

در خشت خام، سيد ابراهيم نبوي، انتشارات جامعه ايرانيان، چاپ پنجم، 1381

۱۳۸۵/۱۰/۱۳

بازی یلدا

وبلاگي که در آن مي توانيد خبرهاي مربوط به بازي وبلاگي شب يلدا را ببينيد و گزيده اي از اعترافات بامزه را بخوانيد: اينجا

۱۳۸۵/۱۰/۱۱

جدي ست؟

دولت ايران دارندگان سايت های اينترنتی و وبلاگ ها را موظف دانسته تا ظرف دو ماه سايت يا وبلاگ خود را با ذکر مشخصات کامل فردی و فنی ثبت کنند، و گرنه 'پايگاه اينترنتی' آنها مسدود خواهد شد. بر اساس طرحی که با نام 'ساماندهی پايگاه های اينترنتی ايرانی' از آن ياد شده، همه گردانندگان سايت ها بايد در يک فرم اينترنتی نام و نام خانوادگی، شماره شناسانامه، آدرس سکونت و کار، تلفن، سال ايجاد وب سايت، زبان برنامه نويسی سايت، تعداد تقريبی بازديدهای روزانه از سايت، نام سايت ميزبان و کشور ميزبان سايت را وارد کنند.

من اين خبر را در بخش فارسي سايت بي بي سي خواندم. منتها هنوز باور نکرده ام که اينها دست به همچين ديوانگي اي زده باشند. کسي اطلاعاتي دارد؟

۱۳۸۵/۱۰/۸

امان از اين بازي

بالاخره اين بازي وبلاگي به ما هم رسيد. فكر كنم نقطه ي پايانيش همين جا باشه. مرسي از نازنين كه ما رو دعوت كرد و همينطور محمد (آخه تو خودت كه گير افتادي بايد ما رو هم گير بندازي؟:)).
من با اصل اين بازي مشكل دارم، چون فكر مي كنم چيزهايي كه بقيه در مورد من نمي دونن خب حتما نبايد بدونن ديگه :) ولي به خاطر دوستان قبول.

1- از موقعيت هايي كه احساس كنم ناخواسته يه جايي هستم كه منو نمي خوان به شدت بيزارم و هنوز هم از يادآوري بعضي هاش سر درد مي گيرم.
2- هميشه بعد از شنگولي خود خواسته (به دليل ...) دلم مي خواد اون هنر كيج ايراني رو(به قول محمد) اجرا كنم.
3- به جز اين اواخر كه تصميم هاي خوبي گرفتم چندين سال بيشترين فكرم حول مردن مي گذشت (تصميم ها رو هم به همين خاطر گرفتم).
4- عكاسي رو تازگي شروع كردم ولي برام جديه و حتي ممكنه كه تحصيلات آينده ام رو تو اين زمينه انتخاب كنم (قابل توجه دوستاني كه بهم توصيه مي كنن از كامپيوتر بكشم بيرون).
5- چندين ساله كه وزنم ثابته و البته يه ده كيلويي كمه. به زور رژيم و مكافات يه 5 كيلويي اضافه كردم كه به لطف حرص و جوشي كه اخيرا مي خورم دوباره كم شد و برگشتم سر وزن هميشگيم (حالا اينكه وزنم چقدره و حرص اخيرم مال چيه رو بي خيال).

ما رضا، فروغ، علي، سهيل و پريسا رو به بازي دعوت مي كنيم.

۱۳۸۵/۱۰/۷

برويد كنار

خيلي خوب، خيلي خوب، بريد كنار؛ ديگه ناز نمي كنم؛ من همينجا و همين حالا پنج راز كوچكم را مي نويسم. مهدي هم بنويسد و بعد پنج وبلاگ ديگر را معرفي مي كنيم با هم (راستي، آقاي داور اشكالي كه ندارد اينجوري؟ چون راستش تا آمديم به خودمان بياييم، ديديم كه همه تيم كشي شده اند).

اسرار كوچك ناصر:
1- قوم و خويشمان مي گويند كه وقتي پدربزرگم مرد، گربه خانگي اي كه خيلي دوستش داشته رفت و ديگر هيچوقت نيامد، كبوترهاي كبوترخانه همگي خودشان را انداختند توي تنور و سوختند و گز خانه (وسيله ي متركردن) كه همه اعتقاد داشته اند اگر در خانه اي معيوب شود، آن خانواده دچار اتفاقات نحسي مي شود، مدتها گم شد و وقتي پيدا شد كج شده بود.
2- اين يكي خيلي هم راز نيست؛ من 13 فروردين متولد شده ام يعني روز سيزده بدر (يا به در). مواظب باشيد نحسي ام شما را نگيرد.
3- قوطي شيرخشكي داشتم توي بچگي كه جايي بيرون از خانه دفنش كرده بودم و تويش چيزهاي باارزش كودكي ام را مخفي مي كردم؛ چيزهايي مثل دكمه هاي براق، كاشي هاي شكسته اي كه فكر مي كردم خيلي قديمي اند و .... آنجا كه مخفي اش كرده بودم مسيل رودخانه اي بود. يك روز باراني كه از خواب بيدار شدم سيل آمده بود و بعدش هيچوقت پيدايش نكردم.
4- مي خواهم چيزي بنويسم كه حداقل بيست بعد از مرگم هم خواننده داشته باشد.
5- چندسالي مي شود كه هر روز فكر مي كنم به پيري. سي ساله هم نشده ام هنوز ولي به شكل بيمارگونه اي مدام و هر روز فكر مي كنم به اينكه دارم پير مي شوم.

۱۳۸۵/۱۰/۴

من در برف

ديروز با مهدي و پريسا و چند نفر ديگه از دوستامون رفتيم حافظيه. خيلي خوش گذشت. برف كلي باريده بود و من براي اولين بار حافظيه رو توي برف مي ديدم. بعد از مراسم طولاني فالگيري براي خودمون و غايبين (كه كم و بيش به عدد حاضرين بودند) رفتيم نشستيم توي يكي از غرفه ها و بساط قليون و چايي رو روبه راه كرديم. من وسط مجلس دوبار پاشدم و اومدم بيرون. اغلب مي مونم كه چند درصد از كارهاي من به خاطر خودنمايي و متفاوت بودن از جمعه و چند درصدش اريجينال. درنهايت فكر كنم همون بخش اول رو هم بايد بذارم به حساب رفتارهاي واقعيم از بس زيادن.
بيرون كه اومدم فقط به خاطر ديدن خود مقبره نبود توي برف. مي خواستم سنگ قبرهاي اطراف مقبره رو هم ببينم. سنگ قبر چند عارف دو قرن پيش بود و چند شهيد پنجاه شصت سال پيش.
راستي حافظ شعري هم داره كه توش برف باشه يا صحبتي از برف؟

۱۳۸۵/۱۰/۲

من هم آنجا بودم

آخر هفته ي قبل كار فيلمبرداري فيلم محمد را تمام كرديم. واقعا كار طاقت فرسايي ست. آدم كمردرد مي گيرد. اميدوارم فيلم خوبي شود هرچند به خاطر بازي خودم دلسرد شدم.
ولي به هرحال تجربه ي بسيار خوبي بود از جريان ساخته شدن يك فيلم آماتوري. من هم مثل محمد تشكر مي كنم از مريمي، محمد، كاوه ، سعيد و آذرخانم.

۱۳۸۵/۹/۳۰

الحمدالله همه جا آب پاشي ست

روز دوشنبه 29 جمادي الاول از طرف پالكونيك اعلاني به ديوارها به اين مفاد چسباندند كه نظامي شهر با من است و تفنگ فروشي موقوف؛ و اگر كسي در خانه اش تفنگ بيندازد اگر سهوا باشد مدتي حبس، اگر عمدا باشد يا براي دزدي انداخته شود فورا سرباز مجاز است كه در خانه بريزد و حقيقت را معلوم كند. اگر عمدا تير انداخته باشند و بدون علت، مجازات خواهند شد و اگر در كوچه از پنج نفر بيشتر و در خانه هم اجماع نمايند متفرق و به قوه ي جبريه منهزم خواهند نمود و اگر به قزاق كسي حربه بِكشد و بُكشد خانه اش تاراج خواهد شد. از (اين) قبيل شروطات خيلي. مثلا اگر به كسي تعدي شده اظهار بدارد. و هر خانه و دكاني مجبور است كوچه ي خود را آب پاشي كند.
...
از اين قبيل اعلان بود كه پالكونيك كرده است. مردم همه متفكر و متحير و متزلزل هستند. خداوند عاقبت همه را به خير بگرداند. بيشتر مردم در ظاهر تقيه مي كنند و از مشروطه بد مي گويند. الحمدالله چيزي كه هست شهر خيلي امن است و از احدي صدا بلند نيست. گويا همه مرده اند.
روزنامه ي اخبار مشروطيت و انقلاب ايران (يادداشت هاي ميرزا سيد احمد تفرشي در سالهاي 1321 تا 1328 قمري)، به كوشش ايرج افشار،انشترات اميركبير، 1351

۱۳۸۵/۹/۲۶

صد لیکو

لیکو را بسیاری آوازی بلوچی می شمارند که شناختی به حق هم هست...لیکو، تک بیتی ست در وزن هجایی و به همراهی ساز سروز یا سرود(=قیچک) خوانده می شود...حرکت، محور حیات در لیکوست. امکان سکون و ایستادن، صفر است. برای زندگی باید حرکت کرد حتی اگر به سوی مرگ باشد...مثلث اسب، زن، تفنگ هم چون دیگر اقوام عشیره ای ایران در اینجا نیز نشان سربلندی و دلاوری مرد است.

می آیم و
می ایستم از دردی که پاهام را می کوبد
می خواهی ام اگر
رها کن آن مرد را.
---
دنیا می رود و
جوانی نمی کنی تو
فریاد
فریاد
برای که مانده ای عزیز؟
---
بیا
تا همین آب
با خواهران ات بیا
چه دوست اند با من
چهره و اندام ات.
---
می گذشتی از راه
بر چادرت رفتم
کارم مگیر
حرفی نیست مرا.
---
لیکو می زنم
دهان ام را نگاه کن
بترس
از خدا بترس
ول کن این خواسته را.
---
زشت ایم
من و صورت ام
زیبا تر از او نیست
نیست.
---
پرده را بکش
هر چه تو بخواهی
ساعت یازده و ربع شد
ببین!

صدلیکو، منصور مومنی، نشر مشکی

۱۳۸۵/۹/۱۸

بر زمین، بی نام

منبع و مقصد وال استریت ژورنال
جهانگیر رزمی بعد از 26 سال جایزه ی پولیتزرش را دریافت کرد. خبرش را اینجا و اینجا می توانید بخوانید. عکسی که جایزه را به خاطر آن دریافت کرده همین است که اینجا می بینید. برای مشاهده ی مجموعه ی کامل عکس ها و نیز داستان آنها روی عکس کلیک کنید.

امروز اینچنین گذشت

بوگون دامی سووادیم، یِددی سوواخ اوستون دن
قارا پیشییی گوردوم آشدی دووار اوستون دن
هچ بیلمدن کی ناواخت گون چیخدی یا کی باتدی
ول له گتیر جامیمی رفده کیتاب اوستون دن

امروز پشت بام را کاهگل کردم روی هفت (لایه) کاهگلی که داشت
گربه ی سیاه را دیدم که از روی دیوار گذشت
هیچ نفهمیدم که چه وقت خورشید طلوع کرد و غروب کرد
رها کن! جامم را از روی کتاب روی رف بیاور

۱۳۸۵/۹/۱۶

هیئت ترویج کشاورزی

بالاخره مادام بواری نوشته ی گوستاو فلوبر را خواندم. می دانستم که رمان مهمی ست در تاریخ هنر رمان نویسی ولی رغبتی نداشتم به خواندندش. درواقع کوندرا آنقدر ارجاع داده بود توی کتاب پرده به این رمان که مجبور شدم بخوانمش. راستش فکر می کنم از خواندن رمان های قدیمی و کلاسیک لذت زیادی نمی برم ولی عجیب آنکه هرکدام را که می خوانم می بینم بسیار زیباست. مثلا وقتی گوژپشت نتردام را خواندم فصل اول رمان کاملا نفسم را حبس کرده بود یا طنز همین مادام بواری واقعا اعجاب انگیز بود برایم. نسخه ی PDF کتاب را اینجا و نسخه ی HTML آن را اینجا می توانید بیابید. در سال 1949 فیلمی از روی این رمان ساخته شده است که توصیفش را به همراه عکس هایی ازهنرپیشه ی زیبایش اینجا می توانید ببینید. یکی از قسمت های زیبای رمان بخش هشتم از فصل دوم است که توصیف اولین صحبت عاشقانه ی مادام بواری با رادولف (یکی از پدرسوخته ترین مردان عاشق پیشه ی تاریخ ادبیات و رقیب رت باتلرِ بر باد رفته) در طی تماشای مراسم سخنرانی مشاور وزیر و اعطای جایزه به کشاورزان و دامداران نمونه توسط هیئت ترویج کشاورزی ست؛ واقعا زیباست:
و در آن دم که رئیس هیئت سین سیناتوس را پشت گاوآهن و دیوکلسین را در حال کلم کاری و امپراطوران چین را در افتتاح جشن سالانه ی بذرافشانی تشریح می کرد، رودلف به زن جوان توضیح می داد که این جذبه و کشش مقاومت ناپذیر از یک زندگی قبلی سرچشمه می گیرد.
می گفت: بنابراین ما چرا با یکدیگر آشنا شده ایم؟ کدام تقدیر چنین خواسته است؟ بدون شک مثل دو شط که جاری می شوند تا به هم بپیوندند، شیبهای خاص ما را به سوی یکدیگر سوق داده است.
و دست "اما" را گرفت. او دستش را پس نکشید.
رئیس هیئت فریاد زد: مجموعه ی زراعت های خوب!
- مثلا وقتی من به خانه ی شما آمدم ...
- آقای بیزه اهل کنکامپوا
- هیچ می دانستم که همراه شما به اینجا خواهم آمد؟
- هفتصد فرانک!
- حتا صد بار خواستم بروم، شما را دنبال کردم و ماندم.
- کودها!
- همچنانکه امشب خواهم ماند و فردا و روزهای دیگر و تمام مدت عمرم!
- آقای کارون، اهل آرگویف یک مدال طلا!
- چون من در مصاحبت هیچکس زیبایی و لطفی به این درجه از کمال نیافته ام.
- آقای بن، اهل ژیوری سن مارتن.
- بدین جهت، من خاطره ی شما را با خود خواهم برد.
- برای یک قوچ مرینوس!
- اما شما مرا فراموش خواهید کرد و من مثل سایه ای از نظر شما محو خواهم شد.
- آقای بلو، اهل نوتردام!
- آه! نه، نه، اینطور نیست. به هرحال من در فکر شما و در زندگی شما اثری خواهم گذاشت، مگر نه؟
- و اما برای پرورش نژاد خوک، دو جایزه ی عالی و مساوی به آقایان لوهریسه و کولامبورگ. هر یک شصت فرانک!
...
رودلف دیگر حرف نمی زد. هردو به هم نگاه می کردند. میلی مفرط لبان خشک آن دو را می لرزانید و انگشتان شان نرم و سبک درهم رفت.
رئیس هیئت ادامه داد: کاترین نیکز الیزابت لورو، اهل ساستولاگریر، به پاس پنجاه و چهار سال خدمت در یک مزرعه ی واحد یک مدال نقره به بهای بیست و پنج فرانک.
مشاور تکرار کرد: کاترین لرو کجاست؟
از او خبری نبود و صداهای پچ پچی شنیده می شد که می گفتند:
- ده برو جلو!
- نه! از طرف چپ!
- نترس، برو!
- آه! چقدر این ضعیفه خر است!
توواش فریا زد:
- بالاخره این زن اینجاست؟
- بله، اینه ها!
- پس بیایید جلوتر!

مادام بواری، گوستاو فلوبر، ترجمه ی رضا عقیلی و محمد قاضی، انتشارات نیل، چاپ سوم، 1364
ترجمه عالی بود ولی من با نیم نگاهی به متن انگلیسیِ لینک داده شده، شکل نوشتاری گفتگو را تغییر دادم.

۱۳۸۵/۹/۱۵

حباب شیشه

"شگفت آور است كه چگونه اغلب زندگيم را گويي درون هواي رقيق شيشه گذرانده ام."رمان شیشه از سیلویا پلات تا حد زیادی ماجرای زندگی خودشه. داستانی مملو از جلوه های هراسناک زندگی." براي كسي كه درون شيشه بود،‌بيروح و بي حركت، مثل يك جنين مرده، دنيا به تنهايي يك كابوس بود." داستان مملو است از عشقهای ناموفق، روابط تصنعی که قهرمان داستان قدرت سازگاری با آنها را ندارد. استر قهرمان اصلی رمان در رویارویی با این مشکلات به افسردگی شدیدی مبتلا میشه و تا مرزِ خود کشی پیش میره." سالها عمرم را با فاصله در امتداد جاده اي مجسم مي كردم، به شكل تيرهاي برق كه به وسيله سيم به هم وصل بودند، شمردم يك، دو، سه ... نوزده تير بود. بعد سيم تير آخر در فضا كشده شده بود و هرچه كوشش مي كردم حتي يك تير ديگر هم بعد از نوزدهمي نمي ديدم."سیلویا پلات که بیشتر به عنوان شاعری توانا مطرح است، در 1932 متولد شد، در 1956 با تد هیوز شاعر انگلیسی ازدواج می کنه و در 1963 با گاز خودکشی میکنه.(نقل قول اول از خاطرات سیلویا و دو نقل قول بعد از کتاب شیشه آورده شده.)

۱۳۸۵/۹/۱۰

شما باور نکنید!

از درختی عکس گرفتم
سرخ شد،
شما باور نکنید.

گرگي در كمين، عباس کیارستمی

عکس رو ببینید!

۱۳۸۵/۹/۶

بچه کارمند

شرکت ما یه مهد کودک هم داره که کارمندها صبح بچه هاشون رو با خودشون می یارن و می سپرن اونجا و موقع برگشتن می رن و برشون می دارن و با خودشون می برندشون. یه زن و شوهری توی شرکت ما کار می کنن که گاهی زن - ظاهرا برای رفتن خونه ی مادرش اینا - از سرویس ما استفاده می کنه و ظاهرا مرد بعدا بهش می پیونده. اون روزی همین خانم با بچه اش اومد سوار سرویس شد. بچه اش رو هم از مهد کودک برداشته بود؛ ولی بچه ظاهرا از یه چیزی ناراضی بود و مدام غر می زد. نمی دونم چرا بچه هایی که توی مهدکودک بزرگ می شن اینقدر شلوغ و وراج و بی تربیت بار می یان! بعد از چند دقیقه فهمیدم که بچه ظاهرا می خواسته از روی جوب کنار خیابون بپره ولی مادرش یا به خاطر اینکه می ترسید بچه بیافته توی جوب و یا به خاطر عجله بغلش کرده بود و نذاشته بود که بچه از روی جوب بپره. موضوع واقعا خیلی حاد شده بود. بچه به هیچ وجهی قانع نمی شد و چرت همه ی کارمندهای خواب آلود رو (که واقعا روی خواب داخل مینی بوس به عنوان ساعات خواب روزانه شون حساب می کنند) بدجوری پاره کرده بود. همه ی کارمندها برای خودشون هم که شده می خواستن بچه رو قانع کنن. راننده طبق معمول این وقتها شده بود لولوخورخوره که هرآن ممکنه بچه های شلوغ رو از ماشین بندازه پایین. بدبختِ راننده هم سعی می کرد نقش خودش رو خوب ایفا کنه و مدام از توی آینه فیگورهای ترسناک و مسخره برای بچه می گرفت؛ ولی بچه انگشت شستش رو کرده بود توی دهنش و مدام داد و بیداد می کرد که "مامان بی تربیت بدجنس چرا نذاشتی از روی جوب بپرم؟"
آخرسر راه حل رو مامان بچه پیدا کرد. به قیافه اش نمی خورد همچون نبوغی داشته باشه. روکرد به بچه و گفت "اصلا می دونی موضوع چیه آرمان؟ امروز آقای رئیس بخشنامه کرده بود که پریدن از روی جوب غدغنه!"
بچه یه کم با چشمهای گشاد شده مامانش رو بروبر نگاه کرد ولی معلوم بود که جواب قانع کننده بوده. بعد چند دقیقه آرمان بغل مادرش به خواب شیرینی رفته بود و کارمندها هم تونستن چرتشون رو پی بگیرن.

۱۳۸۵/۹/۵

مادر

كلمه ي Mum در انگليسي دو معني ميده:
يكيش همون مادره و يكي ديگه سكوت و خاموشي.
هم زيبا و هم غم انگيز.

۱۳۸۵/۹/۴

کم حرفی

از دست ندهید. یک تخیل ناب؛ کم حرفی!
این پست را چندین بار نوشتم و ویرایشش کردم؛ آخرسر همین شد!

۱۳۸۵/۹/۲

تولد کارمند

قسمت های داخل گیومه از رمان آخر فصل نوشته ی آدالبر ستیفر (نویسنده ی اتریشی) است و بقیه از خود میلان کوندراست:

"دیوان سالاری تا وقتی که قصد بسط و توسعه دارد باید تعداد بیشتر و بیشتری کارمند استخدام کند و بدیهی است که بین این افراد تعدادی ناگزیر بد و تعدادی هم خیلی بد هستند. پس باید نظامی ابداع می شد که اجازه دهد تا کارهای لازم به نحوی اجرا شود که توانایی های نابرابر کارمندان باعث بروز ضعف در کارها و یا تباه کردنشان نشود... روشن تر بگویم، مجموعه ی منظم و آرمانی ای که به ساعت شبیه است باید به نحوی ساخته می شد که بتواند اگر قطعات خوبش را با قطعات بد و قطعات بدش را با قطعات خوب جایگزین می کردیم، باز هم درست به کارش ادامه دهد. بدیهی است که چنین ساعتی اصلا وجود ندارد. اما دیوان سالاری تنها در چنین شرایطی می توانست به حیاتش ادامه دهد؛ درغیر این صورا عطف به تحولی که شاهدش بود، باید نابود می شد." بنابراین از کارمند نمی خواهند که مسائل مربوط به نظام دیوان سالارانه ای را که در آن کار می کند درک کند، از او می خواهند تا با همت تمام و بی آنکه بفهمد و یا حتا تلاشی برای فهمیدن این نکته کند که در دفتر بغل دستی چه اتفاقی می افتد، به کارها برسد.

پرده، میلان کوندرا، ترجمه ی کتایون شهپرزاده و آذین حسین زاده، نشر قطره، چاپ اول 1385

کافکا رمان قصر را 60 سال بعد از نگارش کتاب آخر فصل نوشت.

۱۳۸۵/۸/۲۹

مشكل حساب

"سه نفري در كلبه‌اي كنار رود زندگي مي‌كرديم. پدرم هندوانه مي‌كاشت و مادرم نان مي‌پخت. من به مدرسه مي‌رفتم. نه سالم بود و با مسائل حساب مشكل داشتم. يك روز صبح كه داشتيم صبحانه مي‌خورديم، ببرها آمدند تو و پيش از آن كه پدرم بتواند اسلحه‌اي چيزي بردارد، كشتندش. مادرم را هم كشتند. پدر و مادرم حتي فرصت نكردند چيزي بگويند. من هنوز نشسته بودم و قاشق حليم دستم بود. يكي از ببرها گفت «نترس. با تو كاري نداريم. با بچه‌ها كاري نداريم. همان‌جا بنشين، ما هم برايت قصه مي‌گوييم.» يكي از ببرها سراغ مادرم رفت كه بخوردش. دستش را كند و آرام آرام جويد. «چه جور قصه‌اي دوست داري؟ يك قصه‌ي خوب بلدم. قصه‌ي يك خرگوش است.» گفتم «نمي‌خواهم قصه بشنوم.» ببر گفت «خب، باشد.» و لقمه‌اي از پدرم كند. مدتي همان‌طور با قاشق دستم نشستم. بعد قاشق را پايين گذاشتم. بالاخره گفتم «پدر و مادرم بودند.» "
روي من خيلي تاثير بدي داشت. حتا بعد از چند بار خوندن.
اين قطعه اي از بخش حساب ِ در قند هندوانه بود. تقريبا نصف كتاب رو مي تونيد در وبلاگي با نام چرك‌نويس‌هاي ترجمه‌ي در قند هندوانه كه توسط آيدين نظاري منتشر شده بخونيد.
(اين كتاب رو مهدي نويد كامل ترجمه كرده و توسط نشر چشمه چاپ شده.)

۱۳۸۵/۸/۲۶

بشمرید و بشمرید

فکر کنم هیچ روشنفکری دید مثبتی نسبت به سرشماری جمعیت و نفوس ندارد؛ نه اینکه بقیه ی مردم دید مثبتی حتما داشته باشند.
خیلی سال پیش داستانی آلمانی خواندم که در آن قهرمان داستان را مامور کرده بودند که از صبح تا شب سر پلی بایستد و تعداد عابرین را بشمرد. قهرمان از صبح تا شب تمام حواسش فقط به این بود که وقتی محبوبش از روی پل رد می شود، او را نشمرد.

پی نوشت: محمد زحمت عجیبی کشیده و داستان را تایپ کرده و در وبلاگش گذاشته. خواندنش را از دست ندهید (اینجا)!

۱۳۸۵/۸/۲۴

دست ها

"دست ها چيزهاي خيلي خوبي اند، به خصوص بعد از اينكه از عشق بازي برگشته باشند."
1-وقتي كه چيزي رو جايي ميخوني كه خودت حسش كرده بودي و هميشه هم پيش خودت حسش كرده بودي و بعد ميبيني كه كس ديگه اي هم حسش كرده لذت مي بري. هميشه نسبت به دست ها حس خاصي دارم. شايد هر كسي واسه شناخت آدمها راهي داره. يكي قيافه ايه، يكي بويي ه، يكي چشميه، منم دستي ام.
2-باز هم براتيگان. كتاب در قند هندوانه براتيگان تازگي به دستم رسيده و در حال خوندنش هستم. وقتي پارسال كتاب صيد قزل آلا در آمريكا ش رو ديدم يك كم گيج شدم و متاسفانه نصفه رهاش كردم(راستش عجيب بود كه يادم مي رفت دارم ميخونمش و يه كتاب ديگه رو شروع مي كردم. بعد از چند تلاش نصفه رهاش كردم). اون وقت فكر نمي كردم كه كارهايي از براتيگان بخونم كه اينقدر لذت بخش باشن. به هر حال من دوباره مي خوام از براتيگان مطلب بذارم. اگه كسي اعتراضي داره بگه. (جمله بالا نقل ازدر قند هندوانه نوشته ريچارد براتيگان)

۱۳۸۵/۸/۲۱

هايكو و آرامش غم انگيز در ويندوز

به مطلب جالبي برخوردم در مورد استفاده ي هايكو. به نظرم خيلي بامزه اومد. عينا ميارمش اينجا:
"يک شرکت تهيه نرم­افزار­های رايانه‌ای در ژاپن، به روی يک نسخه خاص از ويندوز به جای پيام­های تکراری مايکروسافت، هايکو قرار داده است. يعنی وقتی کاربر با خطای سيستم مواجه می­شود، به جای ديدن پيام­های آزاردهنده هميشگی ويندوز با خواندن هايکو به فناپذيری دنيا و هرچه که در اوست می انديشد و کمی آرامش می يابد."
و حالا چند تا از اين Errorهاي هايكويي :

سايتی که جستجو کرديد
يافت نشد اما،
سايت­های بيشماری هست
---
ديروز کار می­کرد
امروز کار نمی­کند
ويندوز چنين است
---
کمبود حافظه!
کاش تمام آسمان از آن ما بود
افسوس ممکن نيست
---
خطای جدی!
شورت­کات­ها همه نيست شده اند
صفحه و ذهن هر دو خالی
---
ويندوز ان­تی در هم شکست
من صفحه آبی­رنگ مرگم
کسی فريادت را نخواهد شنيد

كل مطلب برگرفته از وبلاگ كاوازو (كه ظاهرا معنيش در ژاپني غوك هست.)

۱۳۸۵/۸/۱۹

فریدون هویدا

من یه چیزهایی شنیده بودم درباره ی شرکت فریدون هویدا توی چند پروژه ی سینمایی (و مشارکتش در تاسیس مجله ی کایه دو سینما) ولی به هر حال برام جالب بود وقتی فهمیدم اون نویسنده ی یکی از فیلم های روبرتو روسلینی هم بوده (به همراه خود کارگردان)؛ فیلم INDIA: MATRI BHUMI که من ندیده ام البته ولی ژان لوک گدار نظر جالبی داره درباره اش (اینجا). و یه فیلم دیگه به اسم Full Cast and Crew for Signe du lion, Le که توی اون خود ژان لوک گدار هم بازی می کنه.

۱۳۸۵/۸/۱۶

بادبادك باز

باز هم يه داستان مهاجرتي ديگه. بادبادك باز رمانيه از يه نويسنده ي افغانِِِ ساكن آمريكا به نام خالد حسيني كه به ماجراي زندگي دو پسر بچه ي افغاني مي پردازه كه يكيشون در نوجواني به دليل بحران و جنگ در افغانستان به آمريكا مهاجرت مي كنه و ادامه داستان. اين رمان 103 هفته در ليست پرفروش ترين كتابهاي تايمز باقي مونده و علاوه بر فروشش در سال 2003 در 2004 نيز 4 ميليون نسخه فروش كرده است. اين كتاب در اصل به زبان انگليسي نوشته شده و دو ترجمه از اون در ايران به چاپ رسيده. يكي ترجمه مهدي غبرايي و ديگري ترجمه ي دو نفره اي از خانمها زيبا گنجي و پريسا سليمان زاده.
در مورد كتاب نظر دقيقي نمي تونم بدم. چند صحنه توي اون هست كه به شدت تاثير گذاره ولي يه كم غير واقعي. و البته اين غير واقعي بودن در بعضي صحنه هاي ديگه هم ديده ميشه. مثل صحنه هايي كه تكرار مي شن، يا صحنه اي كه پدري قول ميده و پسر بدون دونستن اون قول انجامش ميده. در مجموع فكر كنم كتابيه كه مدتها با آدم مي مونه. شايد تشابه فرهنگي-مليتي يكي از دلايل موندگاريش باشه.
من ترجمه ي خانمها رو خوندم، به شما توصيه مي كنم اون يكي رو تجربه كنيد. به نظر من ضعفهايي داشت اين ترجمه، مخصوصاً كه به نظر ميآد نثر اصلي كتاب هم بي نقص نيست.
پي نوشت: از پريسا بابت هديه ي كتاب ممنون.

۱۳۸۵/۸/۱۵

رمان و مسائل مشترک

امروز از طریق بخش پیام های نوین در سایت دوست عزیزم، آرش شریف زاده ی عبدی، توانستم ترجمه ی مقاله ای از اورهان پاموک بخوانم تحت عنوان "برای چه کسی می‌نویسید؟ سؤال این است." مقاله در هرالد تریبون بین‌‌الملی منتشر شده و توسط آقای علیرضا مجیدی ترجمه شده و در وبلاگ زیبایشان، یک پزشک، آمده است (البته به نظر من بهتر بود در عنوان مقاله به جای "سؤال این است" می گفتند "مساله این است" که اشاره ای آشکار به معروفترین عبارت شکسپیر دارد). به نظرم جالب آمده از این بابت که این روزها دارم کتاب پرده نوشته ی میلان کوندرا (ترجمه ی کتایون شهپرزاده و آذین حسین زاده، نشر قطره) را می خوانم که تاملات کوندرا پیرامون هنر رمان را دربردارد (و مهدی نقل قول هایی از آن را قبلا در وبلاگ گذاشته است).
با تشکر از آقای شریف زاده و مجیدی.
راستی خیلی بامزه است که وقتی می خواهم میلان کوندار را در گوگل جستجو کنم، با صفحه ی فیلترینگ روبرو می شوم. چقدر باحال و بامزه و خنده دار و زیبا و نکبت.

۱۳۸۵/۸/۱۳

احساس مشترك

احساس مشترك
خانم و خدمتكار
روز سرشماري

عباس كيارستمي، گرگي در كمين

۱۳۸۵/۸/۱۱

کارمند، برای پیانو دیر است!

جوانتر که بود یک سوسیالیست حسابی بود. اصولی هم برای خود داشت؛ مثلا اینکه نباید به هیچ گدایی کمک کند مبادا این کمک کردن جزئی باعث شود که وظیفه اش را در قبال این طبقه فراموش کند. یا اینکه از هر کسی که توی پیاده رو ایستاده است و کاغذ تبلیغاتی به دست مردم می دهد، حتما کاغذی بگیرد. حدس زده بود که شکل قرارداد این افراد با کارفرماهایشان به این ترتیب است که باید تعداد مشخصی آگهی را پخش کنند تا مبلغ مشخصی پول بگیرند. پس با گرفتن یک آگهی از این آدم به او کمک کرده بود که زودتر پول گیرش بیاید. برای همین هم اگر از جلوی این آگهی پخش کن ها چندبار هم رد می شد، هر بار یک آگهی می گرفت و دقت می کرد که کمی جلوتر یک سطل آشغال گیر بیاورد.
از آن زمان سال ها می گذشت (این اولین بار است که توی نوشته ای از گذشتن سال ها حرف می زنم). دو هفته پیش پسری توی میدان ونک یک آگهی به دستش داده بود و او طبق یک عادت قدیمی حتا مکثی کرده بود آگهی پخش کن سربرگرداند و یک کاغذ هم به او بدهد. خلاصه اینکه یک آگهی تبلیغاتی توی جیبش داشت. مال یک موسسه ی معروف بود که می گفت نوازندگی کلی ساز را آموزش می دهد. دو هفته بود که توی جیبش داشت. گاهی که سرش خلوت بود (مثلا توی ایستگاه متر یا توی تاکسی) درمی آورد و لیست سازها را مرور می کرد. می دانست که برای پیانو دیر است. چند روز بود که روی سازدهنی متمرکز شده بود. می دانست که سینایی هم سازدهنی می زند.