یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

خمپاره ها

این چند وقته بیشتر سلینجر می خونم. خداییش خیلی هم می چسبه، حتی اگه تکراری بخونی. ولی خب اشکالش اینه که اینجا هم سلینجر زیاد می بینین. اگه اعتراضی هست، خب هست دیگه.

"دوست دختر وینسنت پرسید:"خمپاره چیه؟ یه چیزی مثل توپ؟"
آدم چه طور می تواند بفهمد دخترها می خواهند چی بگویند یا چه کار کنند؟...«خب، یه جورایی. گلوله ش بدون سوت می آد و می کوبه. متاسفم.» دیگر خیلی داشت معذرت خواهی می کرد، اما دلش می خواست از هر دختری توی دنیا که محبوبش با ترکش های خمپاره از بین رفته بود عذرخواهی کند به خاطرِ این که آن خمپاره ها حتی سوت هم نمی کشیدند. حالا خیلی می ترسید، چون با دوست دخترِ وینسنت زیادی حرف زده بود و همه چیز را زیادی خونسرد تعریف کرده بود. البته که این تب یونجه، این تب یونجه ی مزخرف، هم مانعش بود؛ اما چیز واقعاٌ وحشتناک آن روایتی بود که ذهنش می خواست درباره ی این چیزها برای آدم هایی که جنگ را ندیده اند تعریف کند - خیلی وحشتناک تر از آن چه صدایش باز می گفت."

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان لیلا نصیری ها، داستان غریبه، نشر نیلا، چاپ اول 1387

۴ نظر:

ناصر گفت...

پیشاپیش بگم که تمام کامنت هایی که اعتراضی داشته باشند، سانسور خواهد شد :)
تیکه هایی که از داستان های سالینجر انتخاب می کنی، حرف ندارن جدا.

Mehdi گفت...

به به از این کامنت. خوبه. من بنویسم تو تعریف کن، تو بنویس من تعریف می کنم. هاهاهاها.
به هر حال ممنون. واقعا سلینجر توپه.

مريم گفت...

عالي. سالينجر خداااااااااااااست.
مرسي از انتخاب خوبت.

كامنتم خوب بود؟!! :))

ولي جدي خيلي قشنگ بود.

Mehdi گفت...

مرسی مریم جان. کامنت هایی می گیریم یکی از یکی بهتر. مخاطب هامون یکی از یکی فهیم تر. به به. ها ها ها ;)

ولی جدی مرسی از کامنتت.