پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۰

من می‌خواهم رفت

پس آنگاه ملکی دیگر بنشست بمملکت از اهلبیت نمرود، به شهری دیگر از نواحی پارس، و این ملک جوان بود و از کفر نمرود حذر کرده بود لیکن بزنان راغب بود، هر کجا زنی نیکوروی بود که خبر یافتی بدادی بردن، چون ابراهیم آن بدید از وی بشکوهید از برای عیال خویش ساره که او سخت نیکوروی بود.
و بخبر آمده است که حق سبحانه و تعالی نیکوی را بیافرید به هزار جزو کرد نهصد و نود و نه جزو حوا را داد و یکی همه خلق را و آن یکی بهزار جزو کرد نهصد و نود و نه جزو مر ساره را داد و یکی همه خلق را. آن‌گاه آن یک جزو را بهزار جزو کرد نهصد و نود و نه جزو مر یوسف را داد و یکی مر همه خلق را.
سبب این را ابراهیم بر ساره بترسید که نیکوروی بود. گفت نباید که آن پادشاه بیدادی کند و قصد ساره کند که هر کسی با پادشاهان برنیاید. دعا کرد گفت الهی من می‌ترسم از این ملک. حق تعالی فرمود که یا ابراهیم اگر می‌ترسی هجرت کن. ابراهیم ساز رفتن کرد چنانکه حق تعالی خبر داد: فقال انی مهاجر الی ربی. من می‌خواهم رفت بخدمت خداوند خویش.
پس ابراهیم برخاست و از آن نواحی بیرون شد و ساره را ببرد و گویند صندوقی ساخت و ساره را در آن صندوق نهاد. پس صندوق را قفل کرد و برفت با آن گروه مسلمانان که با وی بودند و گروهی خویشاوندان نیز با وی بودند.

ابراهیم (قصص الانبیاء)، ابواسحاق نیشابوری، به کوشش محمدقاسم صالح رامسری، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۹، چاپ چهارم

۱ نظر:

علي دهقانيان گفت...

تا حد زیادی میشه گفت درسته در کانتکست. زیبایی اصلا عادلانه تقسیم نشده.