جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

کافه و تغییرات فصلی

پنج دقیقه ی پیش در چند قدمی اینجا یکی از همکارانم – یعنی "آدالبرت" داستانویس – را دیدم. با همان لحن خشنی که دارد گفت:
"لعنت بر این بهار! پلیدترین فصلهاست. کروگر! وقتی همه ی خونتان بطرز ناشایستی وول می زند و مشتی احساسات بیجا تحریک تان می کند و وقتی در آن دقیق می شوید می بینید به کلی مبتذل و بی فایده اند، آیا می توانید فکر عاقلانه ای را بیان کنید؟ می توانید با آرامش خاطر کار کنید و نکته ی کوچکی بیابید و نتیجه ی مختصری بگیرید؟ من به سهم خودم به کافه می روم. کافه منطقه ی بی طرفی ست که تغییرات فصل تاثیری در آن ندارد. پس می بینید که کافه تقریبا فضای منزوی و متعالی ادبیات است که در آن فقط افکار برجسته به سراغ انسان می آید."
و به کافه رفت و شاید بهتر بود که من هم با او می رفتم.

تونیو کروگر نوشته ی توماس مان، ترجمه ی رضا سید حسینی، انتشارات هاشمی، چاپ چهارم 1378

۹ نظر:

parissa گفت...

مرسی
خیلی مناسب حال وهوا بود

Mehdi گفت...

جالب بود.
ممنون از انتخابت.

nazanin گفت...

A cup of coffee please...bitter plase.

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

موافق نیستم! توماس مان که هیچی اگه خودتم همین حرفارو بزنی موافق نیستم. لعنت بر این کافه! کافه همون چیزیه که ما رو به اغماء برده! کافه همون چیزیه که تبدیل شده به سوراخ موش ما تا یه عده بیرون از کافه تو شهر بین مردم جولون بده. مطمئن باش کافه هم همین روزا تصرف میشه. نه الان نه الان وقتش نیست. الان وقت آبمیوه فروشیهای دور ونک، ولیعصر و راه آهنه

کافه مال فرزند من و توست نه مال ما. اگرچه منظورم این نیست که نقل قول این حرفا به معنی اینه که تو باهاش هم عقیده هستی اما این حرفا رو باید زد. ببخشید اگه از مسیر اصلی مورد نظر تو منحرف میشم

با این حال بازم از این مطالب انتخاب کن چون اینجوری میشه این حرفا رو زد

Naser گفت...

سلام علی جان
والله چی بگم. اصلا توی ایران همچون کافه ای نیست دیگه. بودن کافه هایی دوره ی صادق هدایت و بعدش ولی دیگه نیستن. کافه ی شوکا هم نرفتم تابحال. بدم نمی یاد بعضی وقتها با دوستام بشینم توی کافه ی 469 و حرفی بزنم و سیگاری بکشم.
راستی الان که سرچ کردم دیدم یه فیلمی هم با اسم این کافه ساخته شده. فکر نمی کنم بشه اینجا لینک گذاشت. حالا من سعی ام رو می کنم:
http://www.fajrfestival.ir/farsi/Fajr/asp/filmdetails.asp?id=2236
و یه عکس خوب از توی کافه:
http://www.kosoof.com/archive/2005/Aug/31/311.php
فکر کنم عکس بعدی هم از همون کافه است.
و یه مطلبی که خورشید خانوم درباره ی کافه های تهران نوشته:
http://www.khorshidkhanoom.com/archives/2005_05.php

ولی نهایتا می خواستم یه چیزی از هم نسلی های فلوبر و شاید کمی بعدتر از اون اینجا بذارم همونجوری که خواسته بودی.
ولی واسم جالب بود بدآیند تو از کافه و فرهنگ کافه نشینی. فکر کنم منظورت این بود که حالا حالاها واسه ی ایران زوده و باعث بدبینی بقیه نسبت به هنرمندها می شه.
راستی عبارت تسخیر کافه ها هم جالبه.
ممنون

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

ممنون از اطلاعات مفصلی که دادی

از کافه بدم نمیاد فقط خواستم بگم الان وقتش نیست. البته اگه بتونی هم بری تو کافه و هم بیرون از کافه خیلی هم خوبه ولی در عمل اونایی که کافه نشین میشن یه ج.رایی همونجا خودشونو حبس می کنن

ضمنا کافه لازم نیست حتما فیزیکی باشه خیلی وقتا کافه میشه خونه من و تو یا حتی ذهن من و تو

Naser گفت...

سلام علی جان
راستش رو بخوای من نمی خوام خودم رو از خلوت خونه ام و ذهنم به خاطر حرف و حدیث مردم محروم کنم.
می دونی اگه کسی شایسته ی بیشترین تغییر باشه, اون فرد منِ ناصر فرزین فر نیست.

علی فتح‌اللهی گفت...

که اگر خودتو از خلوت خودت محروم کنی دیگه اون آدمی نخواهی بود که اونقدر اهمیت داره که مردم از شنیدن حرفهاش نباید محروم بشن. منظور منم این نبود فقط خواستم بگم نباید بین کافه نشینا با مردم اونقد فاصله بیفته که هم مردم از فمیدن حقایقی که مافه نشینا بهتر می فهمن محروئم بشن و هم کافه نشینا اونقد بدون پشتوانه بشن که هر روز یکیشونو به زنجیر بکشن و مردم هم ککشون نگزه
حالا انصاف با خودت برای چند درصد ما کافه نشینی منجر به این نمیشه که بگیم بابا مردم هیچی نمیفهمن ولشون کن. من نمیگم سطح خودمون در سطح عوام پایین بیاریم میگم مسئولیتمون رو در قبال عوام فراموش نکنیم. من که خودم خلوت هزارتویی دارم و همیشه در معرض حرف و حدیث مردم بودم مطمئن باش مخالف داشتن خلوتی برای خود نیستم من از این سکوتی که دامنگیرمون شده بیزارم.

ممنون که حوصله به خرج میدی

علی فتح‌اللهی گفت...

و البته این انتقاد مشخصا به شخص تو وارد نیست. من بیشتر بابت اونهایی که تازه اومدن دانشگاه و اکثرا از روشنفکری فقط کافه نشینی رو متوجه میشن نگران هستم