چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

وقتی او بر می گردد...

هنگامی که از آستانه ی در عبور می کند، وارد سایه های خانه می شود، به سختی دیده می شود، من او را به سختی می بینم، او را حدس می زنم، در سایه روشن، به سختی دیده می شود، نور پشت او، یقین داشتم که او را به سختی خواهیم دید، چشمانش را نمی توانم حدس بزنم، فقط سایه اش که ورودی خانه را پر کرده، و چشمانش در تاریکی،
وقتی از آستانه ی در عبور می کند و کوله پشتی اش را سر می دهد، یک کوله پشتی ملوانی، یک کوله پشتی مانند کوله پشتی ای که ملوان ها دارند
-من چنین فکر کردم:"آیا من تا به حال در عمرم یک کوله پشتی ملوانی دیده ام؟" به خود چنین گفتم -
یک کوله پشتی ملوانی، یا شاید یک کوله پشتی ارتشی، از این کوله های گرد و دراز که در آن هرگز، لباس ها مرتب جا نمی گیرند،
چنین فکر کردم، و باز خندیدم، گمان کنم باز از اینکه به چنین چیزی فکر می کنم خندیدم، به این جزییات،
(و همچنان، مرز اشک ریختن که می خواست مرا با خود ببرد.)

وقتی او بر می گردد،
وقتی، سرانجام، او بر می گردد، من به خودم خندیدم، که چنان به جزییات اهمیت می دهم، اهمیتی ابلهانه و هم زمان هولناک که به جزییات می دهم.

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید، ژان لوک لارگاس، ترجمه ی تینوش نظم جو، انتشارات نی، چاپ اول، 1384

۱ نظر:

مريم گفت...

خيلي قشنگ بود.مرسي