سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم...

هنگامی که همه چیز به پایان خواهد رسید،
باز دیرتر
- در سنی که دارم -
سال های سال دیرتر،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره دربرگیرد،
اگر میل به عشق، میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند، میل اینکه کسی بیاید، سرانجام، و مرا ببرد
- شایسته ی آن خواهم بود، نه، چنین فکر نمی کنی؟ -
من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد، چنان فاجعه ی بی رحمانه ای، چنان مصیبتی
و پیش از هر چیز، پیش از هر چیز، ریشخندی چنان شرور، یک شوخی زندگی، نه؟ که من خواهم گریخت، که می جویم، امیدوارم، نیروی گریختن را، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن،
که از او دور خواهم شد،
که آنی را که می آید خواهم راند، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شود که این همه دیر آمده.

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید، ژان لوک لارگاس، ترجمه ی تینوش نظم جو، انتشارات نی، چاپ اول، 1384

هیچ نظری موجود نیست: