جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

چفت درو می ندازم

"دستمو که از زیر این پتو در بیارم، ناخنم در اومده و دستام تمیز ِ تمیزه. تنم تمیزه. شورت و زیرپوش ِ تمیز و پیرهن ِ سفید تنمه. یه کراوات با خال خال ِ آبی. با کت شلوارِ خاکستریِ راه راه. تو خونه م و چفت درو می ندازم. قوری قهوه رو می ذارم رو گاز و یه صفحه می ذارم رو گرامافون، و چفت درو می ندازم. کتاب می خونم و قهوه می خورم و موزیک گوش می کنم، و چفت درو می ندازم. پنجره رو وا می کنم و می ذارم یه دخترِ آروم و قشنگ بیاد تو – البته یکی غیرِ فرنسیس و دخترایی که می شناسم – و چفت درو می ندازم. ازش می خوام که یه کمی تنهایی تو اتاق قدم بزنه، منم مچ ِ پای امریکاییشو دید می زنم، و چفت درو می ندازم. ازش می خوام برام یکی از شعرهای امیلی دیکینسون رو بخونه – اون شعره رو که در مورد آوارگیه – بعدم ازش می خوام یه شعر از ویلیام بلیک برام بخونه – اون شعرِ "بره ی کوچکی که تو را به عرصه آورد" – و چفت درو می ندازم. دختره لهجه ی امریکایی داره، ازم نمی پرسه آدامس یا آب نبات دارم یا نه، و من چفت درو می ندازم. "

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان امید نیک فرجام، داستان پسر سرباز در فرانسه، نشر نیلا، چاپ اول 1387

۷ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

خیلی دوست دارم بدونم این خونه زیاد در و پنجره داشته یا این حس عدم اطمینان راوی هست که به خاطر جنگ یا هر چیز دیگه به وجود اومده فکر کنم اگرچه فکر کنم حتی اگر خونه درای زیادی هم داشته باشه بازم این حس عدم اطمینان رو منتقل میکنه

Mehdi گفت...

ali jan dorost gofti, dar vaghe in sarbaz e javoon khune v zendegi i nadare v ina faghat tasavoratesh v dar vaghe arezooshe ke hatta tuye arezoosh ham hese adam e etminan o vahshat huzur dare.

جواد حيدري گفت...

هفت درو بستی نمکی یه درو نبستی نمکی ولی این بابا هشتمیشم بسته نمکی

nazanin گفت...

بخش قشنگی از این داستان انتخاب شده , مرسی.

بهناز گفت...

فکر میکنم سلینجر جایی گفته بود که هرگز به غیر از جنگ، سوژه ای برای نوشتن نداره.
جنگ درونی راوی چه خوب منتقل میشه با این چفت های هرگز نینداخته!

مريم گفت...

خيلي قشنگ بود. مثل شعر مي مونه.

Nazanin گفت...

انتخاب جالبی از کتاب بود..چفت درو بندازم!