جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

لندن

انگار همه بیرون غذا می خوردند؛ اینجا پیشخدمتی در را باز می کرد تا خانم پیری که کفش سگک دار به پا کرده و سه پر شترمرغ بنفش به موهایش زده بود وارد شود. درها را برای خانم هایی می گشودند که خود را مثل مومیایی در شال هایی با گل هایی به رنگ های درخشان پیچیده بودند، و خانم هایی با سر برهنه. و در محلاتی که مردم طبقات بالا در آن زندگی می کردند و در جلوی خانه ها ستون های گچ کاری و باغچه دیده می شدند، زن هایی که شانه به سر زده و خود را کمی پیچیده بودند(قبلاٌ به بچه ها سر زده بودند)، می آمدند، مردها که مانتوهای نازک به تن داشتند انتظارشان را می کشیدند، و موتور را روشن می کردند. همه بیرون می رفتند. با این درها که باز می شد و آدم هایی که از پله ها پایین آمدند و اتومبیل هایی که استارت زده می شد، به نظر می آمد که همه ی مردم لندن به قایق های کوچکی که قبلاٌ به کناره ی رودخانه بسته شده بودند سوار می شوند و بر روی آب ها حرکت می کنند، گویی همگی به یک کارناوال می رفتند.

خانم دالاوی، ویرجینیا ولف، ترجمه‌ی خجسته کیهان، نشر نگاه، چاپ یکم 1386

۲ نظر:

siamak ahmadi گفت...

سلام دوست من
از این نویسنده داستانی نخوانده بودم اما جذاب بود
به کلبه من بیا

خوشحال می شم
آدرس وبلاگ من
delnamak55.blogfa.com

بهناز گفت...

سلام.
وبلاگتون رو دوست داشتم. ظاهرن با یکی تون هم هم دانشگاهی بودم. با اجازه لینکتون کردم.