سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

ارزش

باز هم از ضیافت و شروع صحبت همان دو نفر:
"اگر می خواهی بازی را از سر گیرم آماده ام زیرا سخن گفتن از حکمت یا شنیدن سخن دیگران، در این موضوع، گذشته از فوایدی که دارد، برای من بسیار فرحبخش است.اما وقتی نغمه دیگری میشنوم بخصوص آن که شما بازرگانان صاحب مال ساز می کنید، خاطرم آزرده می شود. اما به حال تو که همراه منی دلم می سوزد، چه تو می پنداری در جهان کاری می کنی و حال آنکه هیچ کار نمی کنی. ممکن است تو نیز به حال من دلت بسوزد و مرا مخلوقی بیچاره تصور کنی و بعید نیست که گمان تو هم درست باشد. اما فرق میان من و تو این است که تو نسبت به من گمان داری و من نسبت به تو یقین دارم!"

۲ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

سلام

خیلی جالب بود. شاید همون مسئله همیشگی علم بهتر است یا ثروت. اما اون چیزی که برای من عجیبه اینه که اون حکیم یا فیلسوف خطاب به بازرگان میگه تو نسبت به من گمان داری اما من نسبت به تو یقین دارم! شاید منطقی تر این باشه که یه بازرگان نسبت به بی ارزشی کار یه فیلسوف مطمئن باشه و فیلسوف ها بیشتر به داشتن نگاه شکاکانه معروف بودن. حالا این به خورد من نمیره با اینکه هیچ ربطی به هویج هم نداره! آخه به انیشتین گفتن چقدر میدونی گفت اونقدر که میدونم چیزی نمیدونم از امام صادق هم نقل کردن که ازش پرسیدن اوج دانش چیه گفت اینکه از دونستن چیزی مطمئن نباشی. البته هر فیلسوفی روش خودش رو داره و را ه فلسفه از راه علم تجحربی و دین یه جورایی جداست اما به هرحال شایدم اشکال از دستگاه گوارش منه که به خوردم نمیره! راستی بچه ها من دوباره برگشتم یه سری به من بزنید خوشحال میشم

Mehdi گفت...

علی جان سلام
راستش جالبترین قسمت این قضیه برای من هم همین بود که فیلسوفه میگه یقین داره. و البته چون من خودم هم دوست دارم که اینطوری فکر کنم و عمل کنم(در واقع با فیلسوفه موافقم) پس یه جورایی حال کردم!