سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

زیبایی به اضافه ی دریغ

نقاشی شده توسط ولادیمیر ناباکوف
پالتوی مرد بیچاره ای را دزدیده اند (داستان "پالتو" ی گوگول)؛ جوان بیچاره ی دیگری به سوسک تبدیل شده است (داستان "مسخ" کافکا) – خوب که چه؟ به این سوال "که چه؟" هیچ جواب منطقی نمی توان داد. می توانیم اجزای داستان را تک تک بررسی کنیم، می توانیم بفهمیم که این اجزا چطور با هم چفت و جور می شوند، بخش های مختلف این الگو با هم چه کنش متقابلی دارند؛ اما در آدم باید سلولی، ژنی، جرثومه ای باشد تا در برابر حسهایی که نه می تواند تعریفشان کند و نه از دستشان خلاص شود، حساسیت نشان دهد. رساترین تعریفی که می توانیم از هنر به دست دهیم، این است: زیبایی به اضافه ی دریغ. هرجا زیبایی هست، دریغ هم هست، به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه می میرد، وقتی ماده بمیرد، رفتار هم می میرد؛ وقتی فرد بمیرد، جهان هم می میرد.

مسخ نوشته ی فراتس کافکا (و درباره ی مسخ نوشته ی ولادیمیر ناباکوف)، ترجمه ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر، چاپ پنجم، 1383

۴ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

من اولش اینجوری فهمیدم که هنر یعنی خلق زیبایی از دریغ. ولی بعدش میگه هرجا زیبایی هست دریغ هم هست چون زیبایی فناشدنی است. جدا از اینکه خیلی از زیباییها لزوما فنا شدنی نیستن، من به نظرم میاد که دریغ حاصل از فنای زیبایی با دریغ منجر به خلق زیبایی باید فرق داشته باشه. نیست؟ شاید من از اولش بد فهمیدم که در این صورت ارتباط دادن هنر و دریغ با حالات درونی انسان بی معنی میشه. نظری داری؟

محمد گفت...

به نظر من کسی که میاد میگه که چی ، اگه آشنا نبود ، اصن نباید آدم حسابش کرد . اگه آشنا باشه حتماً شوخیش گرفته و اگه غریبه حتماً کرم افتاده به تن ش .
راستی چرا پس نظرتو ندادی . من فکر نکرده بودم به چیزی ... فقط چون مال من نبود بستمش . نکنه باز غلط دیکته ای داشتم ؟

Naser گفت...

سلام علی جان
والله نظر خاصی ندارم. آخه فکر کنم تا حد زیادی روشنه نظرش سوای اینکه من قبولش داشته باشم یا نه. اینکه هنر زایده ی نظر به امر زیباست؛ نظری که در همان نظاره آگاه است از اینکه این زیبایی بی دوام است. یک کمی رمانتیک است و از این لحاظ شاید به ناباکوف نخورد ولی اگر یادمان باشد که او اصلا روس است، درکش آسانتر است.
سلام محمد جان
وقتی چیزی را توی وبلاگت می گذاری، آن چیزی که گذاشته ای مال تو است؛ خودت که بهتر می دانی این قضیه را. بیشتر می خواستم شوخی کنم و بگویم که مناسبتی نداشت آن شعر با حال و فضای بقیه ی نوشته ها.

رضا گفت...

فکر می کنم پذیرفتن بخش اول مطلب راحت تره ولی منم یه کمی با اونجایی که اشاره شده دریغ بخاطر فانی بودن زیبایی است موافق نیستم. حتی اگه قبول کنیم همه زیبایی ها فناشدنی هستن، اونوقت اگه ناظر زیبایی قبل از زیبایی فنا بشه، فانی بودن زیبایی به اهمیته. یعنی اگه من امروز فنا بشم و یک پدیده زیبا فردا فنا بشه برای من انگار که جاودان بوده.
برای من دریغ هنر بیشتر بخاطر فاصله با زیبایی است. یعنی وقتی با یک پدیده زیبا روبرو می شم فاصله ای بین اون و من وجود داره که باعث دریغ من میشه. این دریغ از فاصله فقط در مورد زیبایی دخترها نیست! باور کن!! در مورد همه زیبایی ها و بخصوص موسیقی اینجوریه.