دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵

بچه کارمند

شرکت ما یه مهد کودک هم داره که کارمندها صبح بچه هاشون رو با خودشون می یارن و می سپرن اونجا و موقع برگشتن می رن و برشون می دارن و با خودشون می برندشون. یه زن و شوهری توی شرکت ما کار می کنن که گاهی زن - ظاهرا برای رفتن خونه ی مادرش اینا - از سرویس ما استفاده می کنه و ظاهرا مرد بعدا بهش می پیونده. اون روزی همین خانم با بچه اش اومد سوار سرویس شد. بچه اش رو هم از مهد کودک برداشته بود؛ ولی بچه ظاهرا از یه چیزی ناراضی بود و مدام غر می زد. نمی دونم چرا بچه هایی که توی مهدکودک بزرگ می شن اینقدر شلوغ و وراج و بی تربیت بار می یان! بعد از چند دقیقه فهمیدم که بچه ظاهرا می خواسته از روی جوب کنار خیابون بپره ولی مادرش یا به خاطر اینکه می ترسید بچه بیافته توی جوب و یا به خاطر عجله بغلش کرده بود و نذاشته بود که بچه از روی جوب بپره. موضوع واقعا خیلی حاد شده بود. بچه به هیچ وجهی قانع نمی شد و چرت همه ی کارمندهای خواب آلود رو (که واقعا روی خواب داخل مینی بوس به عنوان ساعات خواب روزانه شون حساب می کنند) بدجوری پاره کرده بود. همه ی کارمندها برای خودشون هم که شده می خواستن بچه رو قانع کنن. راننده طبق معمول این وقتها شده بود لولوخورخوره که هرآن ممکنه بچه های شلوغ رو از ماشین بندازه پایین. بدبختِ راننده هم سعی می کرد نقش خودش رو خوب ایفا کنه و مدام از توی آینه فیگورهای ترسناک و مسخره برای بچه می گرفت؛ ولی بچه انگشت شستش رو کرده بود توی دهنش و مدام داد و بیداد می کرد که "مامان بی تربیت بدجنس چرا نذاشتی از روی جوب بپرم؟"
آخرسر راه حل رو مامان بچه پیدا کرد. به قیافه اش نمی خورد همچون نبوغی داشته باشه. روکرد به بچه و گفت "اصلا می دونی موضوع چیه آرمان؟ امروز آقای رئیس بخشنامه کرده بود که پریدن از روی جوب غدغنه!"
بچه یه کم با چشمهای گشاد شده مامانش رو بروبر نگاه کرد ولی معلوم بود که جواب قانع کننده بوده. بعد چند دقیقه آرمان بغل مادرش به خواب شیرینی رفته بود و کارمندها هم تونستن چرتشون رو پی بگیرن.

۵ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

ناصر این نوشتنای تو رو راجع به کارمند داره کم کم جالب میشه. شاید بتونی یه روزی جمعشون کنی تو یه کتاب چاپ کنی

رضا گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
رضا گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
رضا گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
رضا گفت...

(تا چهار نشه بازی نشه)
خوشم اومد که گفتی بچه های مهدکودکی همشون بی تربیتن، اولین باریه که از اینکه من مهدکودک نرفتم بجای عقده ای خوشحالم.
علی فتح ا... هم خوب استعداد کشف می کنه هان! قبول ندارین؟
این زنه که گفتی کیه ناصر؟ من ندیدمش؟ خوشکله؟