جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

امان از اين بازي

بالاخره اين بازي وبلاگي به ما هم رسيد. فكر كنم نقطه ي پايانيش همين جا باشه. مرسي از نازنين كه ما رو دعوت كرد و همينطور محمد (آخه تو خودت كه گير افتادي بايد ما رو هم گير بندازي؟:)).
من با اصل اين بازي مشكل دارم، چون فكر مي كنم چيزهايي كه بقيه در مورد من نمي دونن خب حتما نبايد بدونن ديگه :) ولي به خاطر دوستان قبول.

1- از موقعيت هايي كه احساس كنم ناخواسته يه جايي هستم كه منو نمي خوان به شدت بيزارم و هنوز هم از يادآوري بعضي هاش سر درد مي گيرم.
2- هميشه بعد از شنگولي خود خواسته (به دليل ...) دلم مي خواد اون هنر كيج ايراني رو(به قول محمد) اجرا كنم.
3- به جز اين اواخر كه تصميم هاي خوبي گرفتم چندين سال بيشترين فكرم حول مردن مي گذشت (تصميم ها رو هم به همين خاطر گرفتم).
4- عكاسي رو تازگي شروع كردم ولي برام جديه و حتي ممكنه كه تحصيلات آينده ام رو تو اين زمينه انتخاب كنم (قابل توجه دوستاني كه بهم توصيه مي كنن از كامپيوتر بكشم بيرون).
5- چندين ساله كه وزنم ثابته و البته يه ده كيلويي كمه. به زور رژيم و مكافات يه 5 كيلويي اضافه كردم كه به لطف حرص و جوشي كه اخيرا مي خورم دوباره كم شد و برگشتم سر وزن هميشگيم (حالا اينكه وزنم چقدره و حرص اخيرم مال چيه رو بي خيال).

ما رضا، فروغ، علي، سهيل و پريسا رو به بازي دعوت مي كنيم.

۱۲ نظر:

زیرمتن گفت...

شرمنده چون آقای ناصر خان حال کرده بود مجبور شدم .
آخ آخ اون اولی بد نافرمه . بارها تجربه ش کردم (البته غیر از خونه مون که هیشکی منو نمی خواد) اصلاً از آدمای بسته ی این جور جمع ها حالم به هم می‌خوره . اون هفته هم یه چُس پارتی دعوت شدم که داستانشو نوشتم اما حالم به هم خورد و پاکش کردم .
آقا در مورد 2 باید بگم اون روز که اونو نوشتم به خاطر این بود که برای صدمین بار داشتم فیلم یه تولد مزخرف خانوادگی رو تبدیل می کردم . بعضی وقتا که داغ کنم خودمم حال می کنم برقصم بابا .
شما به مردن فکر کردی من به خودکشی . پیش خودمون بمونه من بازی بعدی وبلاگستان رو از الان طراحی کردم . بازی نهنگ‌ها که بی ربط هم نیست .
خوب عکاسی همستی . خوب . خوب .
آقا من هم چن ساله از 70 تکون نخوردم . افزایش وزن یه هفته ایم هم فقط شکمم باد می کنه همین .

Mehdi گفت...

محمد جان
منم بیشترین فکرم همون حول خودکشی بود. واسه اینکه زیادی تلخ نشه گفتم مردن. امان از این تلخی ِ من.

parissa گفت...

!من كه وبلاگ ندارم.هاها
منظورت اينه كه اگه وبلاگ زدم اولين پستم اعترافات باشه؟

زیرمتن گفت...

پس بازی نهنگ ها باید یادداشت خفنی بنویسی ها .
آبروم اگه دعوتی های اولیه چیزی ننویسن .

Javad گفت...

naser yokhdeh az mehdi yad bigi

رضا گفت...

توصیه های پدرانه:
1- هیچ وقت هیج جا تلپ نشو که اینجوری نشی
2- خجالت بکش. برو دنبال یه کار آبرومندانه تر
3- اول زن بگیر که ناکام نمیری. بعد هر کاری خواستی بکن (البته نه هر کاریه هر کاری)
4- فکر نکنم نون و آب توش باشه
5- من میدونم حرص و جوشت بخاطر چیه. بخاطر وزنته نه؟ خوب فهمیدم؟ نه ببین انکار نکن

علی فتح‌اللهی گفت...

کی توصیه کرده از کامپیوتر بکشی بیرون؟ عکسشو بده ... رضا جون از کجا اینقده مطمئنی که مهدی ناکام مونده؟

Mehdi گفت...

خوب در مورد من میگین و جواب میدین ها. شما دو تا آخری رو می گم ها.

Mehdi گفت...

راستی پریسا قول داده تا آخر همین هفته وبلاگش رو راه اندازی کنه.

Naser گفت...

Woooow,
Doroud bar Parisaa.

فروغ گفت...

سلام
یه چیز جالب راجع به این اعترافات توجه منو به خودش جلب کرده. وقتی اعترافات آدم هایی رو که می شناسم میخونم حس می کنم دارم اطلاعات سوخته می گیرم. یعنی یه جورایی این چیزا رو راجع بهشون می دونستم یا حدس می زدم. حالا در عجبم که آیا واقعا این آدم ها رو خیلی خوب می شناسم یا این که اونا واقعا دارن اطلاعات سوخته تحویل میدن؟

Naser گفت...

مي دوني فروغ جان
موضوع همونه که مهدي مي گه. اگه تو رازي داري که واقعا رازه، خوب لابد نبايد کسي هم اون رو بدونه ديگه. اينطور نيست؟