پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

برويد كنار

خيلي خوب، خيلي خوب، بريد كنار؛ ديگه ناز نمي كنم؛ من همينجا و همين حالا پنج راز كوچكم را مي نويسم. مهدي هم بنويسد و بعد پنج وبلاگ ديگر را معرفي مي كنيم با هم (راستي، آقاي داور اشكالي كه ندارد اينجوري؟ چون راستش تا آمديم به خودمان بياييم، ديديم كه همه تيم كشي شده اند).

اسرار كوچك ناصر:
1- قوم و خويشمان مي گويند كه وقتي پدربزرگم مرد، گربه خانگي اي كه خيلي دوستش داشته رفت و ديگر هيچوقت نيامد، كبوترهاي كبوترخانه همگي خودشان را انداختند توي تنور و سوختند و گز خانه (وسيله ي متركردن) كه همه اعتقاد داشته اند اگر در خانه اي معيوب شود، آن خانواده دچار اتفاقات نحسي مي شود، مدتها گم شد و وقتي پيدا شد كج شده بود.
2- اين يكي خيلي هم راز نيست؛ من 13 فروردين متولد شده ام يعني روز سيزده بدر (يا به در). مواظب باشيد نحسي ام شما را نگيرد.
3- قوطي شيرخشكي داشتم توي بچگي كه جايي بيرون از خانه دفنش كرده بودم و تويش چيزهاي باارزش كودكي ام را مخفي مي كردم؛ چيزهايي مثل دكمه هاي براق، كاشي هاي شكسته اي كه فكر مي كردم خيلي قديمي اند و .... آنجا كه مخفي اش كرده بودم مسيل رودخانه اي بود. يك روز باراني كه از خواب بيدار شدم سيل آمده بود و بعدش هيچوقت پيدايش نكردم.
4- مي خواهم چيزي بنويسم كه حداقل بيست بعد از مرگم هم خواننده داشته باشد.
5- چندسالي مي شود كه هر روز فكر مي كنم به پيري. سي ساله هم نشده ام هنوز ولي به شكل بيمارگونه اي مدام و هر روز فكر مي كنم به اينكه دارم پير مي شوم.

۶ نظر:

زیرمتن گفت...

سلام
شماره 3 رو قبلاً تو یه داستانی ازت خونده بودم .
شماره 2 خوف بود .
شماره یک منو یاد میدان ایتالیای تابوکی انداخت .
تو اون پنجره ها پرواز کردن .
یه جوری به رئالیسم جادویی و مارکز و اینا تنه زدی . هاهاها )))
4 رو الانم نوشتی و فیلمش در دست تدوینه . فک کنم خوب چیزی دربیاد البته بعد از یکی دو ماه کار روی تدوین
آقا راستی فک کنم فیلمی که تدوین می شه خیلی خفن تر از فیلمی باشه که کار کردیم
اندیشه های تابناک دارم برامون .
پیر شی جوون عیب نداره
منم فکر می کردم بابا هستم و چن تا زندگی رو به فاک دادم و کلی توهم توطعه داشتم
پوز هرچی نظره زدم
حال کردی ؟
حالا شیر سمار و داور اینا
آره

Naser گفت...

سلام
آره حال كردم. مرسي

علی فتح‌اللهی گفت...

اولی رو که من نفهمیدم چه ربطی به خودت داشت اما پنجمی مثل حسیه که من تو سال آخر دوره ی لیسانس داشتم و اگه یادت باشه تو یکی از جلساتمون یه شعر خوندم که مهدی اخوان گیر داد که تو چرا حالا هی به پیری فکر میکنی؟ از اینا که بگذریم واقعاً امیدوارم بتونی اثری ماندگار خلق کنی چون لیاقتشو داری

رضا گفت...

حاج ناصر سلام، چطوری پیرمرد؟
از شروع مطلبت یه ده دقیقه ای خندیدم، خیلی قشنگ بود. یکی باشه طلبت
میگم من دیدم علی فتل و فروغ هم من رو دعوت کردن ولی من درست قوانین رو نمیدونم و داور رو نمی شناسم. اگه بدونم حتماً لبیک خواهم گفت.

Naser گفت...

سلام حاج غلام عباس
قوانين خيلي ساده هستند:
پنج چيز که بقيه درموردت نمي دانند مي نويسي
و بعد پنج وبلاگ ديگر را که هنوز وارد بازي نشده اند معرفي مي کني
موفق باشي
مي دانم که مطلب بامزه خواهد بود

g گفت...

سلام
بابا ناصر جز اون اولیه بقیه شو که من میدونستم