سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

خوش گذرانی

حتما شنیدید که دیروز شرق برای سومین بار توقیف شد. من از کامنتی که علی برای مطلب پیمان شکن گذاشته، فهمیدم. امروز صبح کتابم را هم برداشتم تا اگر شرق واقعا توقیف شده باشد، توی راه بیکار نباشم.
من خواندن شرق و کلا روزنامه های خوب را از تیترهای اصلی صفحه ی اول شروع می کنم، بعد می پرم می روم صفحه ی آخر. بعد برمی گردم صفحه ی دوم و بعدش صفحه ی ماقبل آخر و همینجوری پیش می روم تا کل روزنامه خوانده شود. مطالب هنری و مقالات حسابی را می گذارم تا بعد از همه بخوانم. اکثرا شب و آخر شب می رسم به این مطالب که بیشتر از همه دوست دارم با دقت بخوانم شان (مگر اینکه مطلب غیرقابل گذشت باشد و همان صبح توی تاکسی یا مترو نتوانم جلوی وسوسه ی خواندن شان مقاومت کنم).
همینجوری دلم خواست بگویم که چه جوری روزنامه می خوانم من. عصر اعتماد ملی گرفتم که توقیف شرق را صفحه ی اولش مخابره کرده. دو تا مطلب جالب داشت. یکی مربوط به یک دختر دونده ی ایرانی که مدال برنز گرفته در رشته ی دو با مانع در سطح آسیا. توی مسابقه ای که چهار نفر شرکت کرده بودند و ظاهرا یکی یشان هم مصدوم شده بوده سوم شده. تو را به خدا نخندید. طفلک معصوم می گوید که چطور مربی های مرد را حتا تا دم در محل تمرین هم راه نمی دهند، چطور لباسش توی مسابقه مانع از پرش از مانع ها می شده، روسری اش به اندازه ی کل لباس دونده های دیگر وزن داشته و وقتی بعد از پریدن از مانعی که بعدش چاله ی آب بوده، لباسش چنان سنگین شده بوده که مجبور بوده با یک دست مدام شلوارش را بگیرد که پایین نیفتد. دلم برای اش سوخت.
خبر دوم مربوط به یک پسر دوجنسی بوده که از طرف خانواده مدتها پیش طرد شده و وقتی برای گرفتن کمک مالی رفته پیش دو پسر دیگر، آنها در را به رویش بسته و خواسته اند که بهش تجاوز کنند و او مجبور شده با کارد میوه خوری از خودش دفاع کند و در این جریان زده چشم یکی از آن دو پسر دیگر را کور کرده و محکوم به زندان و پرداخت دیه شده و حالا فرستاده اند بند مردان و اوضاعش آنجا آنقدر بد بوده که چند نفر از همبندی هایش به وکیلش گفته اند که این جوان را از اینجا ببرید بیرون ...
خوش می گذرد به هر حال.
دیشب داشتم همان کتاب که توی پست قبلی ازش گفتم را می خواندم. تا 3 صبح بیدار ماندم. رسیده بودم به بخش مذاکرات مربوط به عهدنامه ی ترکمانچای. از شدت بار حقارتی که گریبایدف و همراهانش در طی صحبت ها بر عباس میرزا تحمیل می کردند و به هیچ رقم به پیشنهادهای ملتمسانه ی آن شاهزاده ی مغرور وقعی نمی نهادند، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بودم که در تمام مدت خواندن آن فصل عضلات صورتم بصورتی کج و معوج منقبض شده بود. وقتی آمدم دستشویی و صورتم را توی آینه دیدم، یک آن از ذهنم گذشت که وقتی پیر شوم، صورتم اینطوری خواهد بود.
خوش گذشت به هر حال.

۲ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

لازم نیست پیر باشی هر روز که اخبار ایران رو میخونم حالی پیدا میکنم که باید بعدش حتما یه کار نشاط آور بکنم تا بتونم برگردم به روال عادی

زيرمتن گفت...

آقا حالا كامنت منو منتشر نمي كنين
من اينجا يه كامنت داشتم
اين چيزا رو تو هيات يادتون مي دن؟

آقا هيات تونو عوض كنيد

كي ما از مملكت جوب مي ريم؟