چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

چراغ راهنمایی

ساعت 3 صبحه. توی پنجره ی آپارتمانم، توی طبقه ی چهارم ایستادم و همونطور که از لای پنجره ی نیمه باز سیگارم رو دود می کنم به دیوار تکیه دادم. از پنجره می شه بزرگراه رو دید. همینطور خیابونی رو که اونو قطع می کنه. یه چهارراه با یه چراغ راهنمایی. ماشین ها تک تک پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن چراغ وارد بزرگراه می شند. نسیم ِ نسبتاً خنک ِ یه نیمه شب تابستونی تن ِ لختم رو قلقلک می ده و من با خودم فکر می کنم که کاش توی یکی از ماشین ها بودم و با سبز شدن چراغ از اینجا می رفتم.

۲ نظر:

زيرمتن گفت...

سلام
نمي نويسي نمي نويسي
حالام كه نوشتي مي خواي بري

هرجا مي ري دست مارم بگير

علی فتح‌اللهی گفت...

خوب من اگه لخت بودم و سیگار میکشیدم احتمالاً یه آرزوی دیگه در رابطه با اون ماشینا می کردم