جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

این هم درسی درباره ی داستان نویسی

(قبل از هر چیز بگویم که اگر با Internet Explorer این وبلاگ را می بینید، کلی کاراکتر عجیب و غریب مشاهده خواهید کرد. شرمنده ام! من با Mozilla Firefox کار می کنم که در آن پست های نوشته شده در Microsoft Word همانجور که در Word دیده می شوند، در Browser هم مشاهده می شوند).

قانون اول: از نقطه-ویرگول استفاده نکنید. آنها دوجنسی های مبدل پوشی هستند که اصلا و ابدا معنی و مفهومی ندارند. فقط نشان می دهند که شما دانشگاه دیده اید.[1]

و احتمالا بعضی ها از شماها مانده اید که من شوخی می کنم یا نه. پس از حالا به بعد هر وقت شوخی کردم به تان می گویم.

مثلا به گارد ملی یا نیروی دریایی ملحق شو و دموکراسی را ترویج کن. شوخی می کنم.

قرار است القاعده به ما حمله کند. اگر پرچم دم دستت هست، تکان تکانش بده. از قرار این کار همیشه فراری شان می دهد. شوخی می کنم.

اگر می خواهی پدر و مادرت را واقعا آزار بدهی و دل و جرات هم جنس بازی را هم ندری، کمترین کاری که می توانی بکنی این است که دنبال هنر بروی. شوخی نمی کنم. از راه هنر نمی شود زندگی را چرخاند[2]. هنر شیوه ای انسانی ست برای هرچه تحمل پذیرتر کردن کردن زندگی. خدا گواه است که در پیش گرفتن فعالیت هنری، حالا چه خوب و چه بد، راهی ست برای تعالی روح انسان. زیر دوش آواز بخوان. با ساز رادیو برقص. قصه بگو. برای رفیق ات شعری بنویس، حتا شده یک شعر آبکی. تا جایی که می توانی از این کارها بکن. پاداش هنگفتی نصیبت خواهد شد. چیزی خلق خواهی کرد.

حالا برای بازاریابی پیشنهادی برای تان دارم. کسانی که وسع شان می رسد کتاب و مجله بخرند و به سینما بروند، خوش ندارند راجع به آدم های فقیر و مریض چیزی بشنوند. پس قصه ات را از این بالا شروع کن. [به بالای محور خوشبختی-بدبختی اشاره می کند.]

مدام برمی گردی سر همین قصه. مردم از آن خوش شان می آید. جزو کپی رایت هم نیست. اسم قصه "مرد گرفتار" است اما لزومی ندارد که حتما درباره ی یک مرد یا یک گرفتاری باشد. موضوع از این قرار است: یک نفر توی دردسر می افتد و دوباره از آن خلاص می شود. بی جهت نیست که پایان این خط بالاتر از شروع آن قرار می گیرد. این قضیه باعث تشویق خوانندگان می شود.

قصه ی بعدی "آشنایی پسری با دختری" نام دارد اما نیازی نیست حتما درباره ی دیدار یک پسر و دختر باشد. جریان از این قرار است: یک نفر، یک آدم عادی، روزی از روزها با چیز بسیار بی نظیری مواجه می شود: "ای ول! امروز شانسم گفته!" ... [خط را به سمت پایین می کشد.] "لعنتی!" ... [خط را دوباره به سمت بالا می کشد.] و دوباره به سمت بالا برمی گردد.


یکی از محبوب ترین قصه هایی که تا حالا گفته شده، از این پایین شروع می شود. [خط داستان را از پایین محور شروع-پایان رسم می کند] این کیست که اینقدر غصه دار است؟ دختری ست پانزده شانزده ساله که مادرش را از دست داده. خب پس چرا جایش این پایین نباشد؟ و پدرش بلافاصله رفته و با یک زن سلیطه که دو تا دختر بدجنس هم دارد ازدواج کرده. شنیده اید که؟

از قرار ضیافتی در کاخ سلطنتی برگزار می شود. دخترک باید به نامادری بدذات و دو خواهر ناتنی اش کمک کند تا برای رفتن به مهمانی آماده شوند، اما خودش باید در خانه بماند. با این وضع بیشتر غصه می خورد؟ نه، قبلا هم دل شکسته بود. مرگ مادرش کافی ست. دیگر بدتر از آن چی می خواهد بشود. به هر تقدیر، آنها به مهمانی می روند. فرشته ی نجات دخترک ظاهر می شود. [خط بالارونده را می کشد.] جوراب شلواری و ریمل و وسیله ی نقلیه ای در اختیارش می گذارد تا او خودش را به مهمانی برساند.

دختر بعد از ورود به آنجا، ستاره ی مجلس می شود [خط را رو به بالا می کشد.] چنان آرایش غلیظی دارد که حتا بستگانش هم او را به جا نمی آورند. بعد طبق قرار وقتی ساعت دوازده ضربه نواخت همه چیز دوباره به حالت اول برمی گردد. [خط را به سمت پایین می کشد.] مگر دوازده ضربه نواختن ساعت چه قدر طول می کشد؟ پس او به پایین نمودار سقوط می کند. آیا به همان سطح اولیه می افتد؟ نه دیگر. از آن به بعد هرطور بشود، دختر به خاطر می آورد شاهزاده یک دل نه صد دل عاشقش شده و او ستاره ی مجلس بوده است. پس او در هر وضعیتی که به هر حال نسبتا بهتر شده، دست به عصا پیش می رود و کفش اندازه اش می شود و او فوق القاعده خوشبخت می شود. [خط صعودی و بعد علامت بی نهایت را می کشد.]

حالا داستانی هست از فرانتس کافکا. [شروع به کشیدن خط داستان از پایین محور خوشبختی-بدبختی می کند.] جوانی هست نسبتا بدقیافه و نچسب. قوم و خویشان بدعنق دارد و شغل های زیادی که هیچ شانس پیشرفتی در آنها نداشته. حقوقش کفاف نمی دهد دوست دخترش را به سالن رقض ببرد یا رفیقی را به آبجو مهمان کند. یک روز صبح از خواب بیدار می شود، باز وقت سر کار رفتن است و او به یک سوسک تبدیل شده است. [خط نزولی و علامت بی نهایت را می کشد] این یک داستان بدبینانه است.


مرد بی وطن، کورت ونه گوت، ترجمه ی پریسا سلیمان زاده اردبیلی و زیبا گنجی، انتشارات مروارید، چاپ اول 1386





[1] یادم نرفته بگویم که جعفر مدرس صادقی هم از نقطه-ویرگول متنفر است.

[2] یکی از راه های پول درآورن کورت ونه گوت از طریق فروش تی شرت و مجسمه در سایتش را ببینید.



۴ نظر:

حسن اجرایی گفت...

همین دیشب وبلاگ شما را توی ریدرم اد کردم. فکر نمی کردم کلاس داستان نویسی تان! به همین زودی شروع شود.
کلاس خوبی بود. مخصوصا که من از نقطه ویرگول زیاد استفاده می کنم. سعی میکنم کمترش کنم. بقیه کلاس هم واقعا عالی بود.
فعلا همین. منتظر جلسه بعدی هستم.

Forough گفت...

مطلب بسیار جالبی بود. مرسی. راستی قضیه کلاس داستان نویسی چیه؟ استاد به ما هم خبر بده

Mehdi گفت...

مطلب بسیار جالبی بود. لذت بردم. ولی فکر کنم کار دست خودت دادی.

علی فتح‌اللهی گفت...

جالب نوشتی راستی شاملو هم از نقطه ویرگول و ایضاً سایر علائم نوشتاری دل خوشی نداره و معتقده به ویژه در فارسی چندان کارایی ندارن