دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

سلطان قلب ها

تو کوچه انگار دعوا بود. مردی با صدای بلند و عصبانی داد می زد و چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم؛ در جواب کسی داد نمی زد؛ مکثی می شد و باز صدای داد و بیداد همان مرد بود.
کتاب را پایین می گذارم و می روم پای پنجره و بازش می کنم. همزمان با من مردی هم در طبقه ی دوم آپارتمان آن طرف کوچه، پنجره را باز می کند. مردی هم با دختر جوانی، آن روبرو پرده را کنار می زنند و سرک می کشند.
توی کوچه پسر جوانی را از پشت می بینم که تی شرت راه راه پوشیده و دارد با موبایل حرف می زند. بغض کرده و داد می زند:
- تو قالتاقی! بیخود منو دوست داری!
ما فضول ها صدای آن طرف را نمی شنویم.
عابر پشت ساختمان همسایه گم می شود ولی صدا هنوز می آید:
- افتادی به جونم!
مرد طبقه ی دومی پنجره را می بندد. من هم می بندم و برمی گردم سراغ کتاب.
هنوز معلوم است که داد می زند ولی دیگر نمی فهمم چه می گوید.

۱ نظر:

parissa گفت...

دو سه تا کوچه اون ورتر شما هم که ما مینشستیم همیشه همین طوری بود من آدمهای ثابتی رو که با صداهای داد و فریاد کوچه اولین واکنش رو نشون می دادند شناسایی کرده بودم و وقتی می اومدم دم پنجره بیشتر می خواستم چک کنم ببینم همه دوستای فضولم جمع شدند یا نه .راستی تیتر مطلب چرا سلطان قلبها؟