جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

کجاست خواب آندلسِ من؟

خواب دیدم درگیر ماجرای عشقی جدی، غم انگیز و بدعاقبتی شده بودم. کارگردانی از ماجرا خوشش آمده بود و قرار بود فیلمی بلند از این داستان بسازد. من هم قرار بود هم فیلمنامه را بنویسم و هم نقش اول مرد را بازی کنم. توی فیلم تیپی عجیب و غریب داشتم شبیه به نقش اول فیلم نفس عمیق.
بعد نمی دانم چی شد که قرار شد فقط در نوشتن فیلمنامه به کارگردان کمک کنم. کارگردان رضا میرکریمی بود.
بعد دیدم سوار موتور بزرگی شده ام و در خیابان می رانم از نوع موتور سیلکت هایی که هیپی های پرریش و پشم امریکایی سوار می شوند. کارگردان و دختری که نقش اول فیلم را بازی می کرد، پشت سر من می آمدند. نه؛ من پشت موتوری دو نفره، چیزی شبیه دوچرخه ای دو نفره، نشسته بودم. جلوی موتور کسی دیگری سوار بود و من را در شهر می گرداند. مطمئن نبودم که من هم ترمز می گیرم و فرمان را می گردانم یا همه چیز در اختیار مرد جلویی ست. ظاهرا کارگردان ترتیب گردش من را داده بود تا من را راضی به استفاده از داستان زندگی ام کند. فیلمنامه را هم قرار شده بود خود کارگردان بنویسد.
بعد دیدم پسر بچه ای حدودا دوساله شده ام. من را گذاشته بودند روی سطح شیبداری و من مدام حرف می زدم. ولی صدایم خیلی مردانه بود و داشتم خطاب به یکی از شخصصیت های فیلم به اسم سعید چیزهایی می گفتم. قضیه دستم آمد. من فقط قرار بود طی این صحنه، با این قیافه ی بچگانه و صدای مردانه، بیننده را بخندانم.
بعد صدایم عوض شد. پس آن صدای مردانه هم مال من نبود. من با صدای خودم، صدای بچه ای دو ساله، مدام از مادرم معذرت می خواستم:
- مامان، ببخشید. مامان غلط کردم.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

اینها داستان کوتاه نیستند بلکه داستانک یا داستان مینیمالیستی هستند
www.arashabdi.com

علی فتح‌اللهی گفت...

این خواب تو هم مثل فیلم سینماییهای تلویزیون بود البته از اون خوباش از این جهت که خواب و تفسیر هر دو با هم بود. برام جالب بود

جواد حيدري گفت...

ناصر سلام. آخر همه ماجراهاي عشقي همين ميشه: مامان غلط کردم
;) !

زیرمتن گفت...

با پارس آنلاین آشغال اومدم.
کلی زور زدم و باز و بسته کردم تا بتونم بعد از مدت ها کامنتی بذارم و حالا حرفم یادم رفته و چیزی برای گفتن ندارم.
ای ول

به اون آقاهه فقط بگم که داداش اون اسم وبلاگه نه تیتر این مطلب پسر