شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

شهریار و کفاش

در سنت آن، بیماری در بستر فریاد برمی آورد که "من شهریارم! دوک بزرگ را توقیف کنید." به او نزدیک می شدند و در گوشش می گفتند: "بینی ات را پاک کن!" و او بینی اش را پاک می کرد؛ از او می پرسیدند: "چه کاره ای؟" آهسته پاسخ می داد: "کفاش" و دوباره به فریاد زدن می پرداخت. تصور می کنم که همگی ما به این مرد شباهت داریم؛

کلمات، ژان پل سارتر، ترجمه ی ناهید فروغان، ققنوس، 1386

هیچ نظری موجود نیست: