چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۶

جنگ

...وپرسيد:"يقين دارين كه يادتون نمي ره اون داستانو براي من بنويسين؟ حتماً لازم نيست منحصراً براي من باشه. مي شه كه... ."
گفتم كه به هيچ وجه احتمال ندارد كه فراموش كنم....
سر تكان داد و به عنوان پيشنهاد گفت:"سعي كنين بي اندازه نكبت بار و تكون دهنده باشه. اصلاً با نكبت آشنايين؟"
گفتم كه به طور دقيق خير، اما شب و روز به تدريج دارم بهتر آشنا مي شوم و سعي خودم را مي كنم تا به خصوصياتي كه او مي خواهد برسم. دست يكديگر را فشرديم.
"حيف نشد كه ما در موقعيتي آرام تر همديگه رو ملاقات نكرديم؟"
گفتم كه حيف شد، گفتم كه به راستي حيف شد.
اِزمه گفت:"خداحافظ. اميدوارم از جنگ كه بر مي گردين قواي ذهني تون همه سالم مونده باشه... ."

قسمتي از داستان "تقديم به اِزمه با عشق و نكبت" از مجموعه داستان دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم، جي دي سلينجر، ترجمه ي احمد گلشيري، ققنوس، 1377

۳ نظر:

Naser گفت...

سلام
داستان بسیار زیبا و هنرمندانه ای ست. شخصا به هر کس که نخوانده توصیه می کنم که بخواندش.
ممنون

parissa گفت...

مرسی . هوس کردم که دوباره بخونمش

مريم گفت...

به نظر من اين داستان يكي از شاهكارهاي سلينجره. واقعا عاليه