دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

ژوييه 1950

ژوييه 1950 - شايد هيچ وقت خوشحال و خوشبخت نباشم، اما امشب راضي ام. چيزي بيش از يك خانه خالي، خستگي مفرط و مبهم پس از يك روز تمام چيدن توت فرنگي زير آفتاب، يك ليوان شير خنك شيرين و ظرف نيمه گود از قره قاطي* كه در خامه خوابانده شده باشد[نمي خواهم]. حالا مي فهمم كه مردم چگونه مي توانند بدون دانشگاه و كتاب زندگي كنند. وقتي آدم در پايان روز تا اين حد خسته است بايد بخوابد، چون صبح روز بعد كلي توت فرنگي ديگر آماده چيدن است. به همين ترتيب آدم به زندگي خودش روي زمين ادامه مي دهد. وقت هايي مثل حالا اگر چيزي بيشتر از همين كه دارم بخواهم احمقي بيش نيستم...

*قره قاط، درختچه اي است از تيره ي زغال اخته ها كه ميوه اش سته و گوشتي است و مزه اش ترش است. مترجم

خاطرات سيلويا پلات، با مقدمه اي از تد هيوز - تدوين فرانسيس مك كالو- ترجمه مهسا ملك مرزبان - نشر ني- تهران 1386

۲ نظر:

Naser گفت...

خیلی قشنگ بود.

مريم گفت...

واقعا قشنگ بود