یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

خواب من - 2 يا 3 ش رو نمي دونم

دم دماي صبح بود. من و رضا توي ترمينال بوديم. هر كدوم يه كوله پشتي روي دوشمون بود. هر دومون مشوش و عصبي بوديم. ظاهرا مي خواستيم از ايران بريم. رضا داشت مي گفت حتي اگه پامون به تركيه هم برسه خوبه. نمي دونم چه اوضاعي بود.
ترمينال از اون ترمينال هاي قديمي بود كه هر تعاوني اتاقي به عنوان دفترش داشت. وارد يكي از دفتر ها شديم. واسه گرفتن بليت توي صف ايستادم. صف جلو مي رفت تا به جايي برسه كه بايد پول بدي و بليتي تحويل بگيري. بليت تموم شد. آخريت تك بليت رو نفر جلويي من خريد. اومدم دم دفتر. گربه ي نحيف كوچولويي به طرفم اومد. دور پام موس موس مي كرد. رضا برگشت. نمي دونم كجا رفته بود. احتمالادستشويي اي چيزي بود. پرسيد چي شد؟ با كلافگي گفتم بليت تموم شد، پس تو كجا بودي؟ گفت بذار ببينم مي شه كاري كرد؟ فكر مي كرد شايد بشه با معرفي آشنايي چيزي بليت گير آورد. من همونجا ايستادم. گربه هنوز به پاي من مي پيچيد و موس موس مي كرد. برگشتم سمت رضا. ديدم هنوز داره چونه مي زنه. رفتم توي دفتر كه معلوم شد اونم نتونسته بليت بگيره. گربه هه هم اومده بود توي دفتر و به پروپاي من مي پيچيد. كلافه بوديم. ظاهرا يارو يه قولي به رضا واسه بليت فردا داده بود. تا فردا بايد منتظر مي مونديم، راه ديگه اي نبود. گربه هنوز اونجا بود و به پاي من مي چسبيد. نمي دونم چرا عصباني شدم و گوشش رو محكم پيچوندم. نعره ي بلندي زد و تخم چشم راستش در اومد. به خودش مي پيچيد بدبخت نحيف. با تخم خوني چشمش كه از چشمش بيرون افتاده بود بازي مي كرد. حسابي ترسيده بودم. پا گذاشتم روي سرش. عصباني بودم ازش. نعره مي زد و با اون گوي خونين بازي مي كرد. گوي رو به دهنش گذاشت. گوي توي دهن من بود. گوي رو جويدم. دهنم پر خون شد. مي خواستم خفه بشم. تفش كردم. انگار به ته گلوم چسبيده بود. بيرونش كشيدم. از دهنم خون مي اومد. رضا پرسيد چي شده؟ با اينكه گوي رو تف كرده بودم ولي دهنم مدام از خون قرمز مي شد. دهنم رو با آب مي شستم ولي باز هم بود. انگار به ته گلوم چسبيده بود...
از خواب كه بيدار شدم، دم دماي صبح بود. حسابي مشوش بودم. بايد حاضر مي شدم كه برم ترمينال.

۸ نظر:

جواد حيدري گفت...

NASERJAN SALAM!

مريم گفت...

چه خواب وحشتناكي! مطمئنم كه حس خود خواب از اين كه اينجا نوشتي بدتر بوده (منظورم براي خودته). اميدوارم ديگه از اين خواب ها نبيني

جواد حيدري گفت...

Bebakhshid mehdijan fekr kardam naser neveshte. be to aslan nemiad.In rooza che mikoni?

علي دهقانيان گفت...

احتمالا کافکا هم از اين خواب ها ميديده. خوشبين باش

رضا گفت...

از این رضا که توی خوابت اسمش رو آوردی خیلی خوشم اومد، دمش گرم. قهرمان شجاعیه. نه؟

Mehdi گفت...

جواب دادن به اين همه;) كامنت تو يه كامنت يه كم سخته ولي چاره اي نيست

اول جواد عزيز
ممنون، من خوبم و اين روزها زندگي. راستش من قبلا اعتراض خودم رو نسبت به اينكه بعضي دوستان من رو اينجا(و حتي همه جا) ريز مي بينن اعلام كردم و نيازي به معذرت خواهيت نيست.;)

دوم مريم عزيز
حق با توئه. حس خواب خيلي وحشتناك بود. حتي بعد از چند روز كه مي خواستم خوابم رو براي ناصر تعريف كنم به نفس نفس افتادم. و توي يك بازه ي يك هفته اي هر شب يه خواب بد مي ديدم كه خوشبختانه تموم شدند.

علي عزيز
قربونت ببين اون خونه ي توي نوابي رو هنوز هم اجاره مي دن؟ يادته كه؟

و رضا
رضا جان اولا كه از شجاعتت. بعدشم حق با توئه، بعد از وقفه اي به اين طولاني اي بازگشت قهرمانانه اي داشتي ;)

علی فتح‌اللهی گفت...

ترمینالش تو گلپایگون نبود؟ یادم بشه یه خواب در همین رابطه تعریف کنم برات

Mehdi گفت...

علی جان فتح اللهی
راستش حس می کردم که ترمینال تهرانه. اما جالبه که من هم وقتی می خواستم خوابم رو بنویسم و هم وقتی می خواستم اولین بار خوابم رو واسه استاد ناصر بگم، براش مثال ترمینال گلپایگان رو زدم و ناصر هم چیزهایی در این باره گفت.
منتظر شنیدن خوابت هستم.