یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۶

مادر

بعضی روزها که از دانشکده بر می گردم می بینم که در آشپزخانه ی بزرگ و پرنورش روی نیمکت چوبی نشسته، زانوهایش را بغل گرفته و زار می زند. مادر به خاطر چیزهایی گریه می کند که همه از دست رفته اند. مادر زیبا بوده، حالا نیست. پف می کند. صورتش یک روز استخوانی ست یک روز فربه. پدر بوده، حالا نیست. مادر خوش بوده، حالا نیست. امیدهای بزرگ داشته که حالا ندارد. فقط من هستم که آن وقت ها نبودم و حالا هستم. من به اندازه ی همه ی آن چیزهای از دست رفته نمی ارزم. نمی توانم فکر کنم همه چیز یک آدم هستم. می دانم که به اندازه ی خنده های ریز مادر در فیلم سوپر هشت بیست و پنج سال پیش، آن پیک نیک دانشجویی در انبار کاه، که زن و مردهای گنده از بالای کپه کاه ها سر می خورند و دوربین روی صورت های خندان شان می لغزد، نمیارزم.

زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و داستان های دیگر، امیرحسین خورشیدفر، نشر مرکز، چاپ اول، 1385

۲ نظر:

ناشناس گفت...

نازنین درودی

تکه های زیبایی از این کتاب انتخاب میشه بسیار ممنون....

سعید پارسا گفت...

ارزیدن ... زنده گی به خیلی چیزهایش نمی ارزد . چقدر قشنگه باید بخونمش اینم وارد لیست کن .