دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

خلوت ترین ردیفِ سالن سینما


خیلی بامزه است مدام بنویسی و فکر کنی که کسی می خوندشون. یه وقتی آدم واسه ی خودش چیزی می نویسه که می دونه کس دیگه ای قرار نیست بخونه، اون یه چیز دیگه ست؛ ولی اینکه یه چیزی بنویسی واسه ی اینکه بقیه بخونن ولی کسی هم نخونه خیلی باحال می شه. البته من عادت کرده ام به این موضوع. راستش کلی تفریح هم می کنم با این احساس خود مظلوم بینی. مثلا هروقت که می رم سینما – می خواهین باور کنین، می خواهین نکنین – وقتی که فیلم شروع می شه دقت که می کنم می بینم یکی از خلوت ترین ردیف های سالن، ردیفی هستش که من توش نشستم.
این شعر رو خودم خیلی دوست دارم.


اين موقع شب
اين موقع شب چه كساني بيدارند؟
خيلي ها؛ از رفته گرها و راننده ها گرفته تا سربازها؛ از ما شاعران گرفته تا دزدان، تا عاشقان.
در اين ميانه برخي روز را دوست تر دارند: رفته گرها، راننده ها، سربازان.
برخي كارشان براي شان مهم تر است: طراران و ما شاعران.
اما برخي به واقع شب هایشان را دوست تر دارند: رندان وُ عشقبازانِ مرد و زن.

۲ نظر:

Javad گفت...

naser jan khoondan alaghe va eshtiagh mikhad , alaghe va eshtiagh neveshteye khoob(az hamoon nazar) mikhad , nazar male mokhatabe va mokhatab ham ke azade , bayad mokhatabe khodeto peyda koni? oon vaght miad bahat cinema ;).

Javad گفت...

fekr konam kheili pedarane bood