یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

قسم به حضرت عباس رسید

خانی مغضوب و مستحق کتک و جریمه می شود. البته حد کتک و جریمه به مبلغی وابسته است که به نسقچی باشی باید بدهد. اگر پول هنگفتی داد، ما چوب را به جای پای او به فلک می زنیم. این روزها، مستوفی به این بلا مبتلا شد. برای حرمت، نمدی به زیرش انداختیم. دو نفر نسقچی فلک را گرفته بودند و من و یکی دیگر چوب می زدیم. عمامه ی شال کشمیری را از سر و شال را از کمر و جبه اش را از بَر، چون حق صریح ما بود، برداشتیم. آهسته و چنان که نه شاه و نه کسی دیگر بشنود، گفت اگر هیچ چوب نخورم، ده تومان می دهم. چون پایش به فلک برکشیده شد و مشغول کار شدیم، برای اطمینان و خاطرجمعیِ وعده ی او، بنا کردیم به ضرب حقیقی. تا فریادش بلند شد. پس به استادی، چنان که شاه هم نفهمید، به خاطرخواهِ خود، به مقدار نقدِ موعود افزودیم، تا این که بنا کردیم به زدن چوب بر روی فلک. مقاوله ی طرفین همانا به این طریق شد:

ای وای! امان! مُردم! غلط کردم! شما را به خدا، به پیغمبر! دوازده تومان! به جان پدر و مادرتان! پانزده تومان! به ریش شاه! بیست تومان! به دوازده امام! سی تومان! چهل تومان! پنجاه، شصت، صد، هزار تومان! به حضرت عباس! هرچه بخواهید! قسم به حضرت عباس که رسید، کار تمام شد.

اما نامردِ پدرسوخته به همان زودی که در شدت افزودی، در فراغت کاست و از آن چه اول وعده اش را داده بود، زیاد دادن نخواست، آن هم از ترسِ این که اگر بارِ دیگر دُمش گیر بیاید، سر به سلامت نَبَرَد.

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از "حاجی بابا" ی جیمز موریه ی انگلیسی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1382

۱ نظر:

Mehdi گفت...

آي آي آي از اين ابوالفضل!!