شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

از این مرد خوشتان می آید؟

آمالیا گفت: باشد؛ خوب، می دانی، علاقه انواع مختلفی دارد؛ یک بار درباره ی جوانی شنیدم که شب و روز جز به قصر فکر نمی کرد، از هر چیز دیگر غافل بود و مردم دلواپس عقلش بودند، بس که ذهنش بکلی مجذوب قصر بود. ولی عاقبت معلوم شد که او درواقع نه به قصر بلکه به دخترِ زن کلفتی در دفترهای آن بالا فکر می کرد، دختره را گیر آورد و دوباره خوب شد.
ک. گفت: به گمانم از این مرد خوشم می آید.
آمالیا گفت: شک دارم که از این مرد خوشت بیاید، احتمالا از زنش خوشت می آید.

قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381

هیچ نظری موجود نیست: