دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

خاطره ی ازلی دیوار

رفتند و رفتند، ولی ک. نمی دانست به کجا، هیچی تشخیص نمی داد، نه حتا این را که آیا از کلیسا گذشتند یا نه. رنجی که از راه رفتن می برد دیگر نمی گذاشت بر فکرهایش مسلط باشد. این فکرها به جای آنکه متوجه هدفشان باشند، پریشان بودند. خاطره های زادوبومش دایم باز می گشت و ذهنش را می آکند. آنجا نیز کلیسایی در میدان بازار قرار داشت که بخشی از آن را گورستانی کهن، دیواری بلند گرداگردش، دربرگرفته بود. پسرهای کمی توانسته بودند از آن دیوار بالا بروند، و مدتی ک. هم ناکام مانده بود. کنجکاوی نبود که آنها را بر این کار می انگیخت؛ گورستان برایشان رازناک نبود. چه بسا که آنها از راه دریچه دروازه ی تویش رفته بودند. تنها همان دیوار بلند صاف بود که می خواستند فتحش کنند. ولی یک روز صبح – میدانِ خالی و خاموشْ غرق در آفتاب بود، ک. کی آن را این جور دیده بود؟ قبلا یا بعدا – توانست با آسانی شگفت انگیزی از دیوار بالا برود؛ در جایی که بارها از آن به پایین سُر خورده بود، با پرچم کوچکی لای دندانهایش، به نخستین کوشش از دیوار بالا رفت. سنگها هنوز زیر پاهایش تلغ تلغ می کرد که بالا رسید. پرچم را نصب کرد، پرچم در باد پرپر می زد. او در پایین و دوروبرش، همچنین از روی شانه اش، به صلیبهایی نگاه کرد که تو زمین می پوسیدند. در آنجا و در آن دم، هیچ کس از او بزرگتر نبود. از قضا معلم سررسید و با چهره ای ترش ک. را به پایین آمدن واداشت. موقع پایین پریدن، زانویش زخمی شد و به جان کندن به خانه رسید، ولی با این همه بالای دیوار رفته بود. احساس آن پیروزی برای تمام زندگی می نمود، که یکسره مهمل نبود، زیرا اکنون پس از آن همه سال، در شب برفی، روی بازوی بارناباس، یادبود آن به یاریش آمد.

قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381
دیوار رضا

هیچ نظری موجود نیست: