چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

اولين خاطره ي زندگي ِ شما

"اولين چيزي كه در زندگي يادم مي آيد توي حياط مادر بزرگم اتفاق افتاد.سال1936 بود يا 1937. يادم مي آيد مردي، لابد جك، داشت درخت گلابي را مي بريد و بعد رويش حسابي نفت مي ريخت.
اينكه آدم ببيند مردي يك درخت ده دوازده متري را روي زمين دراز كند و دبه دبه رويش نفت بريزد و بعد آن را در حالي كه ميوه هاي روي شاخه هايش هنوز كال اند به آتش بكشد، حتي به عنوان اولين خاطره زندگي هم عجيب است."
اين پاراگراف آخر از داستان انتقام چمن نوشته ريچارد براتيگان هست. در مورد براتيگان بعدا يه چيزي خواهم نوشت اما يكي دو روزه كه مدام فكرم دنبال اينه كه ببينم اولين چيزي كه من يادم مي آد چيه؟ هنوز موفق نشدم. شايد چون اين يكي دو روزه فكرم خيلي شلوغه.
اولين چيزي كه شما يادتون مي آد چيه؟

۴ نظر:

مریم گفت...

سلام
مطلب خيلی قشنگی بود. راستش فکر کنم کار ساده ای نيست که بتونی بگی اولين چيزی که به ياد مياری چيه. يعنی اينکه بهش فکر کنی و به نتيجه برسی. من فکر می کنم آدم يه چيزايی رو ممکنه به ياد بياره و حدس بزنه که قبل از اون خاطره ی روشنتری نداره ولی نميشه گفت که اون اولينه.
در مورد خودم اولين خاطره ام بعد از يه مدتی عوض شد: يه بار که داشتم آلبوم عکسای بچگيم رو ورق می زدم يه عکس از خودم ديدم که از پشت از من گرفته شده بود ولی من صورتم رو رو به دوربين برگردونده بودم. عکس مال يک سال و نيمگی من بود. من صحنه ی عکس رو کاملا به خاطر دارم که ازم خواستن کجا وايستم و چه چيزايی بهم گفتن و اينکه با کلک کاری کردن که پستانکم توی عکس بيفته و ...
ولی مدتی بعد يه خاطره ی محو تر يادم اومد که حدس زدم بايد قديمی تر باشه: يه جای کاملا مه گرفته توی شب کنار دريا.مامان و بابا من و علی رو بغل کرده بودن. علی داشت يه چيزی می خورد که ازش خواستن به من هم بده و اونم همونطور که بغل مامان يا بابا بود دستشو دراز کرد و از خوراکيش به من هم داد...

به اين ميگن کامنت دور و دراز :)

زیرمتن گفت...

دست شما درد نکنه از پینگ و این پست ردیف .
اما اینکه من چی یادم می یاد ... والا من یادم نیست دیشب شام شام چی خوردم .
البته معمولاً یه دروغی سر هم می کنم می گم : اولین چیزی که دیدم باریکه ای از آب بود . و بعد دستای خانم پرستار رو دیدم که سیلی می زد به باسکنم .
درود

Mehdi گفت...

مريم جان سلام
به اين مي گن يه كامنت درست و حسابي كه حالشو بردم. ممنون. منم قبلن يه خاطره اي داشتم كه بعد عوش شد ولي بدبختي الان هيچ كدومش يادم نيست:'(
محمد جان
مواظب خودت و توطئه هاي در كمين باش اگه همچين حافظه اي داري;)

علی فتح‌اللهی گفت...

فکر کنم این باشه
یادمه رفته بودم شمال ماشین توی تونل خراب شده بود. ما بودیم با اون داییم که بعدها ترور شد. خیلی دور خیلی تاریک. فکر کنم همین باشه. نمیدونم اون وقتا چند سالم یا ماهم بوده. انگار از پشت شییشه جلوی ماشین عکسشونو گرفته بودم

چند تا دیگه هم هستن راستش سخته بگم کدومش اولی بوده